پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را


آیا این انصاف است که صدمین پست وبلاگ من به شهناز اختصاص پیدا بکنه؟!:|

هولدن در اینجا اعلام کرده بچه ها بیایین بازی،و از اونجایی که من از بازی بسیار خوشم میاد و استقبال می کنم،با وجود اینکه فقط یک کتاب با دستخط یادگاری از دوستم داشتم،اما با اعتماد به نفس اومدم چراغ اول رو روشن کنم و در بازی حضور به عمل برسانم.



ماجرای این یادگاری اول کتاب "تهران در بعد از ظهر"نوشته مصطفی مستور رو پیشترها اینجا نوشتم.

خب همانطوری که متوجه شدید من تا کنون کتابی با دستخط یادگاری هدیه نگرفتم و تعداد کتابهایی هم که هدیه گرفتم از تعداد انگشت های یک دست هم کمتره و از این وجه  تنها شهناز نقش پررنگی رو در خاطرات من ایفا کرده:/

+از همه دوستان برای بازی دعوت می کنم.

  • ۹۶/۰۴/۱۱
  • نویسنده ....

گنجه

نظرات  (۱۳)

من یکی دارم روش امضای امیرعلی نبویان
اون موقع ک سیزده چهارده ساله بودم
هی هر روز میرفتم نیگا میکردم
:دی
پاسخ:
ای جااانم:))
من فکر کردم تعدادِ کتاب‌های دست‌خط‌دارِ یادگاری، با سن رابطه‌ی مستقیم داره ولی انگار اینطور نیست، چرا که منم یه کتاب دست‌خط‌دار دارم :| 
+ تصویر برای من بالا نیومده. حالا شاید مشکل از مرورگر و نت من باشه.
پاسخ:
نه نداره:|
+از اینجا امتحان کنید،ببینید نشون میده
  • هولدن کالفیلد
  • بالاخره یکی پیدا شد دستخطش از من مفرح تر باشه :))
    پاسخ:
    :))
    یکیشم خوبه
    من کلا کتاب هدیه گرفته شده ندارم خوب :|
    چه زندگییه :-D
    پاسخ:
    آآاااخی:))
    اینکه تنها کتابِ یادگاری‌دارِ آدم از جانب کسی باشه که کتابش رو گم کرده شاهکاره یعنی :))


    پاسخ:
    اصلا این بشر خودش شاهکاره:))
    خودش اصرار داشت یادگاری بنویسه از من انکار از شهناز اصرار:))
    آره اینجوری تصویر رو دیدم. خطِ خوبی داره :دی ولی من به سختی یک‌ونیم خط آخر رو فهمیدم :| :دی 
    چیزی که ازش فهمیدم همچین چیزی بود: «وقتی سپیده آیدلگی (!) خواهد رویید بشه آنکه در بهار بوییده‌ای پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز.» به‌نظرم بهتره دوستان یه ترجمه از دست‌خطِ رفقاشون هم بذارن، چون اینجور که به‌نظر میاد، دوستانِ خلاق و متفاوت‌اندیش و جمله‌پرداز و خوش‌ذوقی دارن :دی
    پاسخ:
    :)))
    وقتی سپیده آید گلی خواهد رویید/شبیه آنکه در بهار بوییده ای/پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز
    بخشی از این شعر پل الوار هست:
    "تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم

    تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم

    برای خاطر عطر نان گرم

    و برفی که آب می‌شود

    و برای نخستین گل‌ها

    تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

    تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

    بی تو جز گستره‌‌ایی بی‌کرانه نمی‌بینم

    میان گذشته و امروز.

    از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

    می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

    راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

    تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

    به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

    برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

    می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

    تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

    سپیده که سر بزند

    در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

    شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

    پس به نام زندگی

    هرگز نگو هرگز."

  • پـــــر ی
  • :) یادم باشه یه کتاب با دست خط زیبای خودم :) بهت هدیه بدم :) 
    پاسخ:
    آخ جوووون:)
    پری دوست دارم:*
  • ماهی کوچولو
  • منم تعداد کمی کتاب هدیه گرفتم مگه بچگیام از بابام :) دوستام اصلا از این شعورا ندارن غالبا
    اوناییم که کتاب کادو دادن تقدیمی ننوشتن اکثرا
    اما یه کتاب دارم که یه عتیقه بهم داده یه تقدیمی خیلیییییی خاطره انگیز داره :)) یعنی دوستم فکر نمیکرد که من کتاب رو همونجا وسط تولد باز کنم و دوست مشترک مون فکر کنه تقدیمی اولش خصوصی نیست و بلند بخونه اینجوری شد که جوری شد که ضایع شد دوستم :)) حالا کاملش رو توی یه پست تو وبم میگم الان بیرونم 
    پاسخ:
    ماجراهای تو رو باید کتاب کرد:))
    منتظرم پستت رو بخونم:)
  • آقاگل ‌‌
  • یاد نمایشگاه کتاب امسال افتادم.
    یک بنده خدایی بود تو غرفه نشر مروارید. نشسته بود پشت غرفه اش گفت اینم کتاب منه. یک نگاه به کتابش کردم گذاشتمش زمین. چندتا کتاب دیگه برداشتم. بعد همون موقع خاله ام رسید. یک نگاه به خاله ام کرد یک نگاه به من. سن مون خیلی نزدیکه به هم. گفت اینم کتاب منه. برا خانمت بخر. عاشقانه است شعراش رو دوست داره. امضاش هم کردم. کلی که خندیدیم هیچ. بعد هم باز خاله یک نگاه به کتابش کرد گذاشتش زمین. جالب اینه که باعث شد از نشرشون 25درصد تخفیف هم بگیریم. ولی باز کتاب خودش رو نخریدم. :| قیمتش هم فقط7تومن بود. بعد کتابایی که خریدیم روی هم میشد نزدیک 100. 
    .
    روزی که رفتیم نویسنده قهوه سرد آقای نویسنده هم اومده بود نمایشگاه. چقدرم سرش شلوغ بود. اینقدر که کتابای خودش تموم شد ملت کتابای دیگه شون رو میدادن به این امضا کنه. :| 

    پاسخ:
    خاطره تون خیلی خوب بود:))))
    چرا من عکسو نمیبینم؟
    پاسخ:
    تو جواب آقای مرادی لینک دادم:)
  • پـــــر ی
  • منم دوستت دارم :)
    هدیه ات پیشم محفوظه تا دفعه بعد که دیدمت :)
    خداییش نفهمیدم شهناز چی نوشته، بهش بگو کتاب خواست هدیه بده، من به جاش می نویسم :))))))))))))))
    پاسخ:
    قربااانت:))
    بهش میگم:))
    ده تا کتاب هدیه گرفتم تو این ده تا کتاب یکی فکر کنین یکی هم روش هیچی  ننوشتن هدیه به من :|:(
    ولی چون از خانواده و البته یکی دو تا هم از شوهر عمه ی نازنیم هدیه  گرفتم اینبار هر کدومشون رو دیدم  بهشون میدم رو کتاب های اهدایی شون  بنویسن :|:) 
    البته مزه اش کم میشه ولی یادگاری می مونه :))
    البته هنوز فکر میکنم شاید یه کتاب شاید روش نوشته باشند :(
    شاید :)


    +

    حالا فکر کنین تمام پول های عیدی و کادوی پولی که هدیه گرفتم رو همشون نوشته شده تحویلم دادند :||
    آخه این چه وضعشه خب ؟:|
    آخه رو پول می نویسند رو کتاب نه ؟:|:(
    من هیچ حرفی ندارم دیگه :دی 



    ++
    همون یکی هم از هیچی بهتره :))


    پاسخ:
    :))))
    این بازی هرچی حسن داشت ولی با این اصل که یاد همه انداخت چقدر کتاب کم کادو گرفتن و یا اصلا نگرفتن, داغ هم گذاشت رو دلها :)))))
    پاسخ:
    اصلا نیات شومی رو پشت سر این بازی حس می کنم:))))