پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

می گویند جز گزینه های احتمالی وزارت آموزش است

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ

فقط همان نیم ساعت اول جلسه اول به توضیح ژئوپلیتیک گذشت،یا همان جغرافیای سیاسی؛اینکه جغرافیای سیاسی چه فرقی با سیاست جغرافیایی دارد و این آن نیست و از این جابه جایی های کلمه ها که دنیای تعاریفشان را زیر و رو می کند و ژست ببینید من چه دنیاهایی را در بحر کلمات شکافته ام و شما جوجه این و فلان و برای اینکه دلمان را بدست بیاورد هم یک جوک نخ نمایی را هربار تعریف می کرد:"یک بار یکی می گفت دیگه هیچ زن خوبی پیدا نمیشه،بعد خانما شاکی شدن،گفتن:پس مرد خوب چی؟یارو جواب می ده:اون که افسانه ست.ههههههه!"استاد درس جغرافیای سیاسی مان بود اما انگاری هرچه در چنته داشت را همان نیم ساعت اول جلسه اول گفته و مابقی معلوماتش ته کشیده بود.جلسات بعدی را درمورد همکار خانمش که یک مدت رفته بین جماعت آدم خوارها زندگی کرده تا وظیفه اش را به عنوان یک محقق راستین به سرانجام برساند،حرف زد،توی کله بچه های کلاس کلید مکث روی این که"چرا آن خانم خورده نشده؟!"مانده بود و پلی نمی شد.هربار بخشی از خاطراتش ازقبیله آدم خوارها را چنان شرح می داد که انگاری خودش در معیت خانم مذکور کنار دیگ ایستاده و کله و پاچه آدم های توی آب جوش قل زده را تماشا کرده.حوصله ام سر کلاسش سر می رفت و هربار در پی فرصتی بودم  تا از جزیره،ببخشید از  کلاس فرار کنم و بروم سر وقت  برف هایی که محوطه دانشگاه را سفید کرده بود.کار سختی نبود،حالت نزار و دست بالا و بدو دِ فرار و دل بیقرار(خب این آخری نبود!)بالاخره از کلاس دَر رفتم و با لیوان یک بار مصرف کاغذی ام قالب برفی های لیوانی و خانه کج برفی(با اقتباسی آزاد از برج پیزا) و آدم برفی بدون دست(با اقتباسی آزاد از درس گفتارهای استاد پیرامون آدمخواری) و دیگر آثار هنری که ابنای بشریت در ذهنشان داشته اند و آدم های شبیه استاد فرصت خلقشان را گرفته و مانع حرکت قطار پیشرفت و باز شدن دروازه های سبک های نو بر روی ...بگذریم،این کار را تا جایی ادامه دادم که حس کردم دیگر استاد باید رسیده باشد به تیتراژ پایانی.برگشتم سر کلاس.رسیده بود به جایی که خانم همکارش چگونه توانسته بود دستورپخت غذای آدمخوارها را بگیرد،تا یک وقت نمک و ادویه اضافی نزند مثلا؟!من را که دید لبخندی از نوع می دانم در رفته بودی خودت بگو کجا رفته بودی و این ها،زد و گفت:نبودی خانم فلانی داشتم برای بچه ها یک جک تعریف می کردم:یک بار یکی می گفت دیگه هیچ زن خوبی پیدا نمیشه،بعد خانما شاکی شدن،گفتن:پس مرد خوب چی؟یارو جواب می ده:اون که افسانه ست.ههههههه!

یکی باید پیدا میشد لبخند آب شده را از روی صورتم محو کند،که پیدا نشد.

  • ۹۶/۰۵/۰۹
  • نویسنده ....

گنجه

نظرات  (۷)

گزینه بدی هم نیست. با توجه به اینکه سیستم آموزشی ما توی همه این سال ها فقط یک جک کثیف بوده :|

پاسخ:
آقاگل دارین شبیه این کاراکترای فیلمای هالیوودی میشین اسلحه به دست،نیمه شب دود و مه غلیظ رو به دوربین:زندگی یک جُک کثیفه جَک:|
امین زاده؟
پاسخ:
اسمش مهم نیست
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خدا صبرتون بده!
    پاسخ:
    خوشبختانه دیگه باهاش کلاس نداریم.خدا به ملت ایران صبر بده:|
    دست بردار از این کینه توزی شخصی :-))
    پاسخ:
    هم شخصی هم شخصیتی:))
    کلاس داشتن با آدمهای شاخص مث سیاهچاله اس‎:D
    بخاطر اسمشون میری تو،به هیچ وجه من الوجوه نمیشه خلاص شد...
    خدا نصیب نکنه
    بی سوادی هارو میبینه آدم،اخلاق های داغون،شخصیت ...
    مخصوصا اینکه بعدا ببینی همون آدم توی جای حساس و موقعیت ویژه داره نزول اجلال میکنه

    پاسخ:
    آره هیچکی جرات نداره بیخود بودنشون رو به روشون بیاره
    اوه اوه :|| 
    پاسخ:
    :|
    خب اون آدمایی که آتیش روشن می کردن و دیگ رو هم میزدن و خلاصه آدم می خوردن هم بعضیاشون خورده نشده بودن دیگه! مگه اصول نژادپرستانه تو خوردن آدم دارن که مثلا هر آدم نخواری رو باید خورد؟ مثلا ما که مرغ خوار و گاو خوار و گوسفندخوار و ...خوار هستیم نمیتونیم با مرغ و گاو و گوسفند و ... همزیستی کنیم بدون خوردنشون؟ از کجا که بعضی از همین مرغ ها و گاوها و گوسفندها و ...ها در مورد ما این چیزخوارها تحقیق منتشر نکرده باشن بین هم نوعهاشون؟...هان؟...
    پاسخ:
    هان؟!:|