پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

دردورهمی چه گذشت؟

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ق.ظ

حدودای ساعت سه بود که رسیدم پارک لاله  و نمی دونستم بچه ها دقیقا کجا ایستادن،برای همین  دنبال یک نفر می گشتم که ازش راهنمایی بگیرم که چشمم افتاد به یک دختر خانم  ریزنقش  که دبیرستانی به نظر می رسید و داشت یک چیزی رو توی گوشیش می خوند؛یک حس غریبی بهم می گفت:این یک بلاگر صبا!

حس می کنم  بلاگرها رو از چند فرسخی می شه شناخت و توی جمع های شلوغ تشخیصشون داد.اونا احتمالا یک گوشه از ماجرای پر سر و صدایی،آروم نشستن و دارن روند اتفاقات رو رصد می کنن،کم حرف می زنن،و لباس های ساده ای می پوشن تا چندان به چشم نیان و احتمالا دارن یک چیزی توی گوشیشون می خونن.می دونم شکل استدلالم شبیه ماجرای اون طوطی و کوزه روغن که از روی شباهت ها به نتیجه می رسید: کز چه ای کل با کلان آمیختی. تو مگر از شیشه روغن ریختی. از قیاسش خنده آمد خلق را. کو چو خود پنداشت صاحب دلق را. اما خب این اولین تحلیل کارشناسی من از اولین دورهمی بلاگرهاست:دی

خلاصه پس از راهنمایی اون دختر خانم دبیرستانی که بعدا فهمیدم خورشید یکی از بچه های دورهمی بوده و دانشجوی معماری و اصلا دبیرستانی نیست:)))،رسیدم به محل قرار که دیدم یک لباس آبی ایستاده،قشنگ عین این پرچم هایی که توی جنگ ها می افراشتن که نشون میداد این جا مثلا قلمرو فلان لشکر:|

آبی هولدن بود،هولدن آبی بود:|

نارخاتون و یا فاطمه زهرا هم بودن.نارخاتون یک گردن آویز انار داشت که  تو همون نگاه اول حواسم رو پرت خودش کرد و برای همین خیلی سردستی با بچه ها سلام احوالپرسی کردم و منتظر و کنجکاو ایستادم تا باقی بچه ها بیان.

خیلی کنجکاو بودم سیدعلی رو از نزدیک ببینم چون جز بلاگرهایی که نوشته هاش رو خیلی دوست دارم،که خوشبختانه بعد از چند دقیقه به جمع ما پیوست و آنقدر آرام و گریزان بود که هر لحظه منتظر بودم غیبش بزنه و اغلب نگاه می کردم ببینم کجا ایستاده و جدی جدی غیب نشده باشه:))

بعد از جمع شدن همه بچه ها،قرار شد بریم روی چمن ها بشینیم.هولدن رو تصور کنید در حالی که به عنوان پیداکننده جای مناسب همینجوری داره توی چمن ها زیک زاک می ره و ما مسافتی بعید را در همین اثنا پیمودیم:|

بالاخره وقتی بین اون محوطه چمن ها که عین شالیزار برنج، خیس بودن،یک جزیره سبز و خشک پیدا کردیم و بازماندگان کشتی بلاگرها خواستند سکنی بگزینند،هنوز بر زمین گرم ننشسته بودیم که هولدن جیغ زد:دنگ هاتون رو بدین.

و هر ده نفر پوکر فیس طور نگاش کردیم.

_چیه خب؟:|می خوام خوراکی بگیرم دیگه:| :| :|

وقتی هولدن و سیدعلی رفتن دنبال نخود سیاه،ببخشید رفتن خوراکی بخرن،از فرصت استفاده کردیم و خودمان را به یکدیگر شناساندیم،هاهاهاها:)))

بچه ها اسم رشته من رو پرسیدن که منم یک چیزی به قول هولدن تو مایه های" بررسی مناسبات اخیر منطقه با حضور کارشناس محترم "هستم رو در جواب گفتم که بچه ها گفتن:می شه دوباره بگی؟می تونی سه بار پشت سر هم تکرارش کنی؟جغرافیاست؟سیاست؟چیه این؟!:)))))

بعد از آمدن سید و هولدن مراسم چایی خوران بود!

مراسم چایی خوران عبارت است از لیوان های یک بار مصرف،جیغ جیغ هولدن:آب جوش من کو؟:|آب جوش من رو بدین:|آب جوشم آب جوشم:|

یک دونه چای کیسه ای که می تونه به پنج تا لیوان آبجوش (و حتی مشاهدات نشان داده تا شش تا هم رنگ می ده:دی) و مقداری شکلات و تی تاپ و ...

بعد از اینکه چایی ها تقسیم شد،دکتر برامون از فامیلشون تعریف کرد که جای شخصیتهای تاثیر گذار در فیلم ها رو بازی می کرده،اینجوری که تموم شدن خیلی از سریال های طویل تلویزیون به دست ایشون رقم می خورده بدین شکل که شخصیت های اصلی رو ناک اوت می کرده:|

خلاصه سرما که بر ما مستولی گشت،بلند شده،راه افتادیم،گپ زدیم،مهربانی کردیم و دیدیم،عکس گرفتیم،خداحافظی کردیم و برگشتیم و این چیزها که به تو گفتم را جز با چشم دیده هم می توان دید کافیست چشم دل بگشایی.

۱۴آبان سنه ۱۳۹۵



دیگر روایات تاریخی در این باب:

هولدن|جولیک |نارخاتون|دکتر میم|علی موسوی|یا فاطمه زهرا|حبه انگور|دخترک

  • ۹۵/۰۸/۱۵
  • نویسنده ....

دورهمی

نظرات  (۲۴)

  • یا فاطمة الزهراء
  • قبلا ادبیات خوندی؟ 
    خیلی قشنگ نوشتی :) 
    با خوندن پستت یه حس خوبی بهم دست داد ولی من چون باید کم کم از پای نت برم سر درسم به حس گرامی دست ندادم ضایع شد :))
    پاسخ:
    ممنونم لطف داری فاطمه جان:)
    نه ادبیات نخوندم.خواستم از تو هم بنویسم دیدم هرچیزی می خوام بگم رو هولدن خیلی بهتر از من گفته:)
    وااای خدا سر کلاس میکروب شناسی دارم از خنده انگشتم رو گاز میگیرم :)))
    پاسخ:
    :))))
    چه تصور خوبی داشتی از بلاگر ها که ساده لباس میپوشن شاید اگه من بودم اولین چیزی که به ذهنت میومد این بود که این دختره که قطعا وبلا‌ نمی نویسه :دی
    توصیفاتت جالب بود و می تونم تصور کنم چقدر جالب بوده :)))
    آب جوشم رو بدید :)))
    پاسخ:
    ای کاش تو هم بودی:)
    فکر میکنم یکی از بزرگترین امتیازای بلاگرها ناپیدا بودنشونه. بلاگر پیدا زیاد دوست ندارم گمونم..
    پاسخ:
    :)
    عه اون جغده منم :))))
    آقاااااا
    من فقط پنج دیقه با پارک لاله فاصله داشتم خب :(
    :(
    البته تو خود پارکم اگه بودم نمیومدم :دی
    ولی خب چرا پارک لاله آخه :(((((((
    [آیکون ضجه زدن!]
    پاسخ:
    بله شما هستین:)))
    :))))
    جیغ جیغ هولدن:آب جوش من کو؟

    :-)))
    همش سر و صدای هولدن
    پاسخ:
    والا دکتر:)))))
    تازه سر کیف چای(!) هم کلی جیغ جیغ کرد:)) تی بگ من کو!؟ کیف چای منو بدین! چایی! :))
    پاسخ:
    خخخخخ آره:))))))
    عزیزم:) گردن بندم قابلتو نداره اصلا...:)
    بریم بااااز
    پاسخ:
    ممنون عزیزجان.برازنده نارخاتون:))
    انشاالله:)
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • الان جا داره وایسم تموم غلط های ه کسره ای صبا رو با مشخص کردن هشتگ بگیرم حتی:دی
    .
    خبرنگاران اعزامی رادیو بلاگی ها :))

    پاسخ:
    ایندفعه رو ندید بگیرید:)))
    ای جانم. ایشالا دفعه های بعد میام روی ماهت رو می بینم و بررسی مناسبات اخیر منطقه با حضور کارشناس محترم می کنیم و تلمذ میکنم در حضورت ؛)
    پاسخ:
    جانت سلامت باشه پاموک جان.مشتاق دیدار:)
    درخدمتیم:)))
  • یا فاطمة الزهراء
  • هولدن که با توصیفاتش کلی خجالت داده منو واقعا انقد هم خوب و دوست داشتنی نیستم
    ولی واقعا فکر کردم ادبیات خوندیا :دی یعنی فقط کارشناس محترم بودی؟ :)) 
    پاسخ:
    بلی.کارشناسی تاریخ خوندم ارشد مطالعات
  • یا فاطمة الزهراء
  • واااای تاریخ :)) من از این درس فراریم اصن فوبیای تاریخ دارم
    پاسخ:
    :))))
  • هولدن کالفیلد
  • یه روایت دیگه هست میگه هولدن هزار بار چایی خواست محترمانه، اما گنگ مهندسی در خاورمیانه انگار نه انگار، محبور شد از سلاح زور استفاده بورزه!
    پاسخ:
    خخخخخخ:)))))
    یادگار شمایید؟ :در جستجوى یادگار: 
    پاسخ:
    نه آبجی دو کوچه بالاتر:))
    من مردم. برادر صدام کنید. :-" 
    پاسخ:
    اوه!خدای من:|
    من با توجه به پست آخرتون که گفتید تو دوران مدرسه یک دوست به اسم پریا داشتید،فکر کردم دخترید:/
    خب پس داداش دو کوچه بالاتر:))
    بعدا نوشت :عه تو پروفایلت که نوشته جنسیت:زن:|
    ببخشید عزیز شوخی کردم. :دی 
    دختر هستیم. خدیجه هستیم. :دى 
    پاسخ:
    عزیزت سلامت باشه خدیجه جان:)

    جالبه وقتی رویدادی رو با تفکرات مختلف میخونی ، الان احساس مارپل رو دارم برای کشف جزئیات
    پاسخ:
    اوهوم.همینطوره:))
    آن بخشی از دورهمی که با شما هم کلام شدیم بسیار خوب بود بانو :)
    پاسخ:
    ممنونم.لطف داری عزیزجان:)
    من اینجا کامنت ندادم احیانا؟ :)) هرچی فکر می کنم یادم نمیاد :|
    پاسخ:
    نه عزیزم کامنتی ثبت نشده:)
    از اتاق فرمان اشاره می کنن که دادم و نتم قطع شد و نرسید :دی

    :: خییییییییلی خوب نوشتی....کلی از این دورهمی نامه های شما دوستان لذت بردم ایشالله که خوش بگذره بهتون در دورهمی های بعدی :)))

    چقدر دلم خواست ببینمت آبجی بزرگه! هعی :(
    پاسخ:
    مهربان جانم منم دلم می خواست ببینمت:)
    :*
    منم یه کامنت طویله گذاشته بودم.. ثبت نشد -_-
    پاسخ:
    :(
    چرا اسم وبلاگت پالادیومه ؟ پی دی 46 چرا؟ :)

    پاسخ:
    منظور مجتمع تجاری پالادیوم...برام نماد مصرف گرایی...از وقتی آمدم تهران اسم وبلاگم رو تغییر دادم  ....به نظرم آمد تهران شهر مصرفیه...برای همین اسم پالادیوم رو گذاشتم روی وبلاگم که هم نماد تهران هم مصرف گرایی که اصلا عادت رفتاری خوبی نیست به نظرم:)
    البته یک خاطره خوب هم از پالادیوم به تازگی شکل گرفته که احساسم رو نسبت به این مجتمع تعدیل کرده:دی

    آها . پس به این دلیل . فک کردم منظور اون پالادیوم جدول تناوبیه .
    منم همین نظر رو راجع به تهران دارم . در واقع راجع به اکثر شهرهای بزرگ دارم . نیویورک ، پاریس تا دبی و ...

    پاسخ:
    بلی همینطوره:))
    می دونی دوست جان یک نگرانی که دارم این که از یک چیزی گلایه کنم و بعد خودم هم یک روزی مبتلا بشم...این قسمت غم انگیز ماجراست که توی زندگی حل و صرف بشم و شبیه چیزی بشم که ازش دوری می کردم...

    میفهمم این نگرانی رو . منم داشتم راجع به یک سری مقولات و توی خودم به زرس قاطع میگفتم از خودمم بعید نیست روزی اینکارو بکنم یا نکنم ولی خب زندگی دیگه همینه . چلنج دائمی و فک کنم دعای عاقبت بخیری که میگن برای همینه که یه وقت اینجوری نشه که خودمون یک عمر حتی -مثل خیلی از کسایی که همه مون دیدیم و میدونیم -داعیه ی چیزی رو داشته باشیم و تهش سیصد و شصت درجه بچرخیم .
    علی ای حال عاقبتتون بخیر خانم خوب و با فکر :)

    پاسخ:
    درسته باهات موافقم:)
    همچنین شما عزیزجان:)