پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

از دورهای نزدیک

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ق.ظ

به وقت جمع کردن میوه های کاج از درخت افتاده ی در جوی غلتان،به وقت دست بُرد زدن به گل انار ودل باختن به سرخی آتشینش و نادانی آنکه سواست آن میوه خوش رنگ دانه دانه از این گل کوچک قرمز رنگ،به وقت واداشتن گل  میمون با حرکت دو انگشت کوچک به حرف زدن.به وقت لی لی کردن روی کاشی های آب پاشی شده حیاط پدربزرگ،گرگم به هوابازی کردن دور ژیان آبی آقای حسینی،همان وقتی که موهایم را چتری کوتاه می کردند و دست های کوچکم با چند تا گل یاس پر میشد و بقیه اش میشد عطر پرِ شالِ خاله ای.به وقتی که قصردشت شیراز باغ های سبز بود و صدای رودخانه و چند محله و خانه ها و ساکنینش حشو بودند میان آن همه کوچه باغ های مزین به سایه سار درخت ها،همان وقت ها که هنوز خانه باغ های قدیمی جای خانواده های اسم و رسم داری بود که شجره اصالتشان با چهارتاق باز گذاشتن در خانه شان و میزبانی همیشگی از مردم و تواضعشان خودش را به رخ می کشید.مادرم دست من را که به نیم قد چادرش هم نمی رسیدم توی دستش می گرفت و محرم که می رسید، می برد به خانه ذوالانوارها.آقای ذوالانوار چند تایی دختر و پسر داشت که همگی صاحب بخت گران  و دولتشان برقرار بود اما محرم همه شان رخت سیاه بر تن می کردند و دست تعظیم به سینه داشتند برای مهمانان حسین،پشتی می گذاشتند،کفش جفت می کردند،میوه تعارف می کردند.دخترها را از تور سیاه و دستکش هایشان از خدمه خانه باز میشناختی،پسرها را به ساعت مچی شان.مادر دستم را می گرفت از میان جمعیت خوش آمد گویان عبور می داد و می رساند به اتاقکی که بالا نشین خانه بود،در میزد و منتظر می ماند،صدای نحیفی از آن سمت در می گفت:بفرمایید.در با صدای قیژقیژ لولاهای زنگ زده اش باز میشد،در تاریک روشن انتهای اتاق قامتی خمیده و جمع شده،پیرمردی در لباس روحانی با سربند و عبای سیاه نشسته بود،صورتش را به سمت روشن اتاق می کشید و میگفت:سلام دختر سید موسی آمدی.مادر همان جا کنار ورودی اتاق می نشست،حرفش می گرفت بعد بغضش می ترکید و گریه می کرد.آقای ذوالانوار دستش را روی ترنج کوچک قالی میزد و این رازی بود میان من و او که نزدیک تر بنشینم بعد یک ظرف پر از خرما جلویم می گذاشت،آن ظرف  حواسم را از گریه های مادرم پرت می کرد،من را به طعم شیرینشان مشغول می کردند تا تلخی حرف های مادر را نشنوم.پیرمرد دستش را روی موهایم می کشید و در روشنایی اتاق و در پرتو نور شمعی که هیچ وقت خاموش نمیشد لبخندی بر صورت چروکینش می درخشید، چشمان غریب آشنایی داشت،دو تیله روشن در گودی فرو رفته که همیشه با حلقه ای اشک احاطه شده بودند،انگار کن که دو ماه را در محاق کشیده باشند.مادر که حرف هایش تمام میشد،می گفت:به خیر می گذره دختر سید موسی.همین یک جمله را طوری می گفت که بشود آب روی آتش،مادرآرام می گرفت.من از ظرف خرماها دست می کشیدم و بعد از هر خداحافظی لحظه شماری میکردم برای هفته بعدی که بیاید که غم مادر دلش را به هوای روضه خانه ذوالانوارها گره بزند که آن چند دقیقه ای که مثل هوای دم صبح پاک و روشن  بود،تکرار بشود.نشد...آن موعدی رسید که مادر بغضش نرسیده به اتاقک بالانشین خانه بترکد،بنشیند کنار جماعتی که سیاه پوشیده بودند و بغضشان ترکیده بود،گریه کند...من حواسم را با میوه های افتاده درخت های کاج خانه آقای ذوالانوار پرت می کردم...با گل های انار و نادانی اینکه سواست این گل قرمز رنگ از آن میوه با دانه های منظم خوش رنگش...

پیوست بشود به پیشتر نوشته ای:در امتداد روییدن

  • ۹۶/۰۷/۰۷
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی