پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

افلاطونی ها

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

پاییز مرا به خودم می آورد، به آن اصالت دلنشین چشم های ذغالی دخترک شرمگین، به دل خواستن دیدن شفق قطبی، همان توده سبز و سرد با ستاره هایی که شبیه غبار در نور خورشیدند. به یادم می اندازد که دوستت داشته ام که آغوشی که اندیشه ات را در برمی گرفت گرم تر بود از آنکه جسمت را... که حرف زدن با تو مثل نوشیدن چای گرم ست در زمستان، گرم و آرامم می کند.به تمام دو نیمه شبهایی که بیدار ماندم به امید نشستن روی کنده های چوبی و گپ زدن های طولانی با تو. که خسته نمیشدم که خسته نمیشدی که ادامه داشتیم. و مگر نه اینکه فکر می کردیم عشق همان جا معنا میابد که تداوم پیدا می کند وگرنه موج ها سرنوشتشان بعد از هر اوج تیزی، فرودی کند ست... سرمان سرد و دلمان گرم، قدم هایمان را کشاندیم تا اینجای ماجرا تا همین پیری کلمه ها در سطرهای من و جوانی محبتمان در چشم های تو... گذارمان که به هم بیفتد رغبت هیچ پرسشی نیست دلم حرف می خواهد قدم زدن می خواهد که نفسمان شانه به شانه هم پیاده روهای سرد و سنگی شهر را گز کنند. 

  • ۹۶/۰۷/۲۷
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۴)

  • صبا مهدوی
  • این لاجوردی ها را فقط باید بخونی صبا...حداقل این یکی که بدجوری میطلبه خونده بشه...
    پاسخ:
    لطف داری صباجان:)
    سرما خوردم، صدام گرفته وگرنه دریغ نمی کردم... 
  • مصطفی موسوی
  • چقد قشنگ بود!
    پاسخ:
    ممنون
  • مجید مویدی
  • من برعکس فکر می کنم... فکر می کنم که:
    که هر موجی، پس از اوجی کنذ، فرودی تیز خواهد داشت...
    + حس و حال خوبی داشت صبای خوشنویس :)
    پاسخ:
    هووم اینجوری بهش فکر نکرده بودم... :)
    ممنونم:) 

    چه قدر زیبا، زیبا،... 
    پاسخ:
    ممنونم از توجه ات:)