پالادیوم

مهر به وقت آبان

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ

همش حس می کردم از من خوششون نمیاد، دو نفری کنار هم می نشستن و به من می گفتن اینجا نه، تو برو جلو بشین.با هم گپ می زدن و من تو جمعشون نبودم، تو جمع تنها دخترای همکلاسی ام، تا امروز... سرکلاس زبان همکلاسی ها خلاصه هاشون رو خوندن،ولی من حس می کردم از پسش برنمیام.استاد بعد از هرنفری به من نگاه میکرد تا ببینه بالاخره دل رو به دریا می زنم یا نه. گفتم:بلد نیستم... بلد نیستم مثه بقیه همکلاسی ها خلاصه رو اینقدر مسلط بگم. برا من سخته...
کلاس ساکت شد،دخترا از پشت سرم گفتن:چی میگی صبا؟! نمی تونم چیه، پاشو دختر، مگه میشه تو نتونی. اعتماد به نفس داشته باش. برو بد بخون ولی بخونش. تو از پسش برمیای. برو دختر ما هوات رو داریم.
صداها مثه زنحیره به صدای بقیه همکلاسی ها پیوست:برو بخون تو می تونی.
استاد لبخندی زد و گفت:همون قدری رو که می تونی بخون. کم کم پیش میریم.
رفتم بالای کلاس، دخترا علامت دادن که ما باهاتیم. خوندم،از پسش براومدم، برگشتم سر جام، دو تا دست از پشت سر، نشست رو شونه ام... 
  • ۹۶/۰۸/۰۶
  • نویسنده ....

روزمرگی

نظرات  (۵)

:-)) عیول
پنجشنبه هم اولش مشکوک بودی، ولی بعدش تونستی :-)
پاسخ:
اوهوم،به لطف دوستان هر سختی آسان است:) 
از این صداها، از این دستای روی شونه... 

پاسخ:
از این دوست داشتنی ها:) 
خدا قوت ;)
پاسخ:
ممنونم:) 
  • ماهی کوچولو
  • من سر گیاهشناسی اینو تجربه کردم 
    پاسخ:
    نوش جان ماهی جان:) 
  • مجید مویدی
  • و عنوان... و عنوان :)
    + حس خوبی میده به آدم، خصوصا وقتی انتظارش رو نداری.
    پاسخ:
    :)
    +مثه آهنگ هایی که آقای مویدی می فرسته:) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی