پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

روایت بی دردی

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۵ ب.ظ

عشق تازه میانشان جوانه زده بود، دست های قلبشان را با شعله اش گرم می کردند. زن گیسوانش بوی گندم باران خورده میداد، مرد دست هایش قادر بود آشوب جهانی را آرام  کند. چون پیچکی تب و تاب تن ها در هم گره خورده بود، داشت سبزی اش را به رخ دیوار های کدر اتاق می کشید، داشت ریشه می دواند در ملافه های چروک. داشت جنینی در زهدان زندگی دست و پا می جنباند،زن سرش را در شانه های مرد فرو برده بود،گندمزاری از ارتفاع کوهی چون آبشار سرازیر شد، نگاهش را بالا کشید، چشمانش را در چهار سوی اتاق چرخاند، نگاهش روی چهره مرد که در قاب عکسی جا گرفته بود، ماند. نگاهش در اجزای چهره دقیق شد:در انحنای خوش فرم لبها، در سیاهی درخشان چشم ها، در موهایی که روی پیشانیش ریخته بود. نگاهش در اجزای چهره دقیق شد و از آن فاصله گرفت، نگاهش رو شیشه قاب عکس ماند. بخاری رویش افتاده بود، روی لبهای مرد، انگشت سبابه اش را به سمت قاب کشاند، خواست بخار روی لبها را پاک کند. خواست گرمای نفسی را که لبها را مات کرده، محو کند. نشد... هنوز سرش روی شانه هایش بود گوشش کنار لبهایی که برایش عشق زمزمه میکرد،آرام گرفته بود... انگشت سبابه اش روی جای رژ لبی روی لب های مرد بی حس...


  • ۹۶/۰۸/۰۷
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۲)

  • مجید مویدی
  • + گندمزاری از ارتفاع کوهی چون آبشار...
    تصویر بدیعی بود. زنده، تازه، جون دار.
    صفت ها و توصیف ها خیلی خوش نشسته بودن. لذت بردم ازش.
    فقط پایان بندی به نظرم هنوز جا داره زهردارتر بشه.
    پاسخ:
    خودم هم دوست دارم بیشتر روش کار کنم🤔
    ممنونم از توجهتون:) 
  • مجید مویدی
  • قطعه ی موسیقی تعلیق جدا شدن تا افتادن یه برگ رو القا می کنه
    پاسخ:
    هوووم آره... :)