پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

ساحل آرامش

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۳ ق.ظ

روز اول بعد از یه ماه دوری که اومدم خونه، حال آدمی رو داشتم که توی یه زندان تاریک و بی امکانات نگهش داشتن همه چیز برام تازگی داشت و حس زندگی می داد... از نوری که از پنجره روی گل های قالی کش می آمد تا مزه پیاز داغ روی آش رشته، از محو ستاره ها شدن تو حیاط خونه تا نشستن کنار حوض و پیچیدن عطر گل محمدی. حتی خورشید خانم های قاب های بالای آینه اتاقم، رنگ و لعاب داشتن برام. انگار سال ها توی یه جزیره دور افتاده بودم. خونه آروم بود بر خلاف تهران که پر ماجراست، هیجان انگیزه، پر شتابه، مثه یه شهربازی بزرگ می مونه و من همیشه با خودم گفتم خوش به حال نویسنده هایی که تو این شهر زندگی می کنن، کلی سوژه دارن برا قصه نوشتن. قطار قطار آدمه که از کنارت می گذره هر کدومشون یه عطری دارن یه نگاهی دارن. یه غمی داره زانوهای خسته شون رو خم می کنه. یه وقتایی به بهانه خرید کتاب می رم انقلاب، ساده ترین و بیریخت ترین لباس هام رو می پوشم میرم دریای آدم ها رو ببینم. موج پرشتاب زندگی رو، تنه زدن هاشون، خندیدن هاشون ژست های آبکی شون، رنگ های لباس هاشون. از میدون ولیعصر میرم تا کشاورز بعد از قدس می رم تا انقلاب. مردم رو تماشا می کنم و کتاب می خرم، مردم رو می شنوم و کتاب می خرم. بعد تن خسته ام رو می رسونم تا اتوبوس و زل چهره های خسته و تازه نفس میشم رژهای تازه و رژهای رنگ پریده، موهای آشفته و موهای مرتب. صدای دستفروش ها، کش های سر رنگ و وارنگ حلقه شده تو دست هاشون،ریمل های مارک فلان، سفره های ارزون، پنج تا ببر پنج تومن، ایده های هرکدومشون برای فروش بیشتر، یکی با یه قصه پر سوز شروع می کنه یکی با یه ادبیات شسته رفته انگاری داره بیانیه سازمان ملل می خونه، یه وقتایی با خودم میگم چه اعتماد به نفسی دارن! چقدر بهتر از من حرف میزنن.
هر وقت می خوام برگردم تهران یه کرور زن تو دلم رخت می شورن. انگار از یه دنیای دیگه پرتم می کنن به یه دنیای دیگه، مثل بچه ای ام که تازه متولد شده، می ترسم از این همه ماجرا...ولی خب چه میشه کرد هر تولدی درد داره ولی در عوض بعدش زندگی شروع میشه. مثه آونگم بین ساحل آرامش و دریای طوفانی. ناگزیرم دل به دریا بزنم اگر چه دلم رو تو ساحل جا گذاشتم توی خونه، روی همون گل های قالی که نور خورشید از پنجره روشون کش میاد. 
  • ۹۶/۰۹/۰۲
  • نویسنده ....

واگویه