پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

دلتنگی

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۵۸ ب.ظ

اکرم و فاطمه توی اتاق بودن اکرم تخت بالایی، فاطمه تخت پایین مثل همون سالها، با هم قهر بودن اکرم حواسش نبود یه چیزی پرسید یادش اومد با هم حرف نمی زنن دو تاشون به هم نگاه کردن خندیدن، از اون نگاه های همون که خودت می دونی مثه همون سالها. فاطمه می خندید مثل وقتی که پدرش هنوز زنده بود اکرم می خندید اشک گوشه چشمش جمع میشد، فاطمه یکی از موهای فرش رو دور انگشتش تاب میداد و به من که گوشه اتاق بودم نگاه میکرد، چشماش رو ریز کرده بود و می پرسید این هیتلر چی بود برا من و اکرم فرستادی و دوتاشون خندیدن مثه اون سالها که می گفتن از بس درمورد تاریخ تو اتاق حرف زدی، هممون می تونیم جات امتحان بدیم. من گوشه اتاق نشسته بودم و عروسک کاموایی رنگ و رو رفته ای دستم بود این بار شبیه سالهای خیلی دور... از خواب که بیدار شدم تنها بودم روی تخت سیمی توی تهران کیلومترها دورتر از اون سالها... نه اکرم بود نه فاطمه و نه صدای خنده هاشون

  • ۹۶/۰۹/۰۳
  • نویسنده ....

واگویه