پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آینه

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ق.ظ

آینه رو تو بساط یه زن ارمنی دیدم تو خیابون چهارباغ.آینه جیبی قشنگی بود که یک پارچه با طرح لوزی و روبان قرمز روی جلدش داشت.جاش دادم توی گودی دستم و خودم رو توش تماشا کردم.زن ارمنی گفت:این آخریش.همشون رو دیروز فروختم.خوب می برن.اگه تازه عروسی ارزون حساب می کنم.

دستی کشیدم روی لبهام که پوسته پوسته شده بودن و بعد رژ عنابی رو روی خط خمیده و بی حالتشون حرکت دادم.تصویر مرد جوانی با موهای جوگندمی توی آینه افتاد.در حالی که ساعت دسته چرمی اش رو نگاه می کرد گفت:چه کار می کنی؟دیر نشه.همه تو خونه مادرجان منتظر ما هستن.و بعد با صدای بلندی گفت:امیر.امیر آماده ای؟

آینه رو بستم و به زن ارمنی گفتم:چرا اینقدر مشتری داره؟این که فقط یه آینه ساده ست.

_کجاش ساده ست دختر جان؟!رنگ و نقشش رو نگاه کن.به این قشنگی.خودت هم محوش بودی.نگو نه که باور نمی کنم.برق چشمات رو دیدم.

_برق چشمات رو دیدم

+کی؟

_همون موقع که تو آینه قدی ویترین مغازه ایرج زل ساعتش شده بودی

+آخه دستش چرمی بود.این روزا ساعت دسته چرمی...

_نگو که باور نمی کنم.خب حالا چقدر؟

+چقدر چی؟

_دخترجان حواست کجاست؟می گم خودت نظرت رو چند؟

+خیلی...

_مبارکه

+چی می گی دخترجان؟!حالت خوبه؟!


  • ۹۵/۰۹/۱۳
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۴)

  • آقاگل ‌‌‌‌
  • در وصف آیینه اون زن ارمنی شاعر میگه:
    دل را
    نگاه گرم تو
    دیوانه می کند
    آیینه را 
    رخ تو
    پری خانه می کند...
    .
    برا همین بوده که زیاد میبردن! و مشتری داشته.
    پاسخ:
    چه شعر زیبایی:)
    :)


    پاسخ:
    :)
    آقا من هرجا میرم آقاگل یه شعر مناسبتی با متن همون پست تو کامنت ها داده :/ امروز این دومین باره جای خالی طبع شعری نداشته ام رو حس کردم :دی
    پاسخ:
    عجب:)))
    آفرین به آقا گل:)
  • صبا مهدوی
  • مجلس بله برون بود؟!
    پاسخ:
    :))