پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

زهرا

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ق.ظ

پالتو خزدارش رو تا کنار چونه ظریفش بالا کشید و لوند توی آینه قدی به خودش نگاه کرد.چشماش برقی زد،به سمت من چرخید:چه طور شدم؟

زیبایی مسحور کننده اش لبخند به لبم نشوند:فوق العاده ای دختر!شبیه ایرینا شایک شدی.

بلند خندید،مستانه دور خودش چرخی زد  و گفت:اون دیگه چه خریه؟

+یه خر خوشگل و احتمالا چموش،مثه تو!

_پس شبیهشم...آاااا باهام میای؟

+پیش عبدالله؟

_آره

+میام ...دوست دارم بدونم آخر این قصه چی می شه...

توی خیابون زیک زاک می رفتیم،لی لی می کردیم روی سنگ فرش های خیس خورده پیاده رو،مثل بچگی هامون...بچه شده بودیم و دلمون می خواست توی بازی آدم بزرگا وارد بشیم.حالا دیگه یه توپ و هفت تا سنگ نبود.یک نگاه سوزان بود و قلبی که باید آتش می گرفت.چرا؟!نمی دونستیم!دلمون انتقام می خواست و کی بهتر از عبداالله؟!پسر مهاجر عرب  خوشگذرانی که هر زیبایی مجذوبش می کرد.همه ما بایستی یه آدم عوضی درونمون داشته باشیم که از عوضی بودنش کیف کنیم...از اینکه یه روزی از پوسته نرم و لطیف و سفید ما بیاد بیرون.مثل فرشته ای که بال هاش رو کنار می ذاره و زمین رو زیر پاهاش له می کنه.مسخ شدن در لذت انتقام...

-زهرا می ترسی؟

+یه کمی...

-نترس!پسرا خوش گوشتن چیزیشون نمی شه.

یک  فروشگاه بزرگ نبش خیابونی که قراره عبدالله رو ببینیم.بین قفسه های کتاب ها چند تا کتاب لاغر پر از شعرای عربی رو بیرون می کشیم:این یه خطش رو هم نمی خونه

-می دونم...ولی اینجوری فکر می کنه تو به چیزی که هست، عرب بودنش اهمیت می دی و...و اینکه مطمئن باش چون تو بهش دادی،می خونش.حداقل برای اینکه نظرت رو جلب کنه.در ضمن این کتابای لاغر از هرچیزی تو این فروشگاه لاکچری،ارزون ترن

زهرا چند تا کتاب رو هل می ده توی قفسه ها،زل رمان های عاشقانه قفسه سمت راست می شه،لبخند تلخی می زنه:گاهی فکر می کنم هیچ عاشقانه ای وجود نداره همش کثافت کاریه ...این همه  فیلم و بازیگر های خوش قیافه  ...شعر و رمان های آب دوغ خیاری همش نقشه ست...بازیه برای لذتی که فقط بیست و چهار دقیقه طول می کشه...تهش هم می شه یه بچه ای مثه من که نمی دونه از دنیا چی می خواد...

عبدالله چند متر دور تر از فروشگاه پیداش می شه یک کاپشن آدیداس تنش که دستای زمختش رو هل داده توش.شبیه  یه سرباز که آماده ادای احترام نظامی شده یا نوازنده ای که در دسته مارش نظامی ایستاده و باید جوری پاهاش جفت باشه که نظم دسته رو به هم نزنه و هیکلش از بالا با بقیه سربازا یک شکلی رو درست کنه که بشه با هلیکوپتر ازش فیلم گرفت و پیامی رو نشون داد  یا پرچمی رو...سربازا مهره های خُرد پرچم کشورهاشون هستن توی همه مارش های نظامی

زهرا نزدیک گوشم می گه:این چرا این فرمی ایستاده؟!

+یک جور تلاش غریزی نرینگی برای جلب ماده 

زهرا با صدای بلند می خنده عبدالله سلام می کنه و با تعجب محو خنده های زهرا می شه.احتمالا به نظرش می رسه ردیف دندون های سفید بین لبی که با رژقرمزتر شده، چقدر زهرا رو زیباتر کرده.

ناخواسته یاد اصول اخلاقیم می افتم یادم نمیاد اونا رو کجای ماجرای زهرا جا گذاشتم.شاید یه گوشه ای پشت همین دیواری که شهرداری با جمله بزرگی نقاشیش کرده...انگار می دونسته اونقدر کوچیک و گم شده توی شلوغی تهران،که باید بزرگ بنویسش.جمله بزرگ زل زده به صدای خنده های زهرا و عبدالله و کاری از دست کلمه ها برنمیاد.یک میز توی رستوران چند قدم جلوتر با نور لوسترهای بزرگ انتظارمون رو می کشه و ما منتظرش نمی ذاریم.

 


در ادامه داستان عبدالله

شاید ادامه داشته باشد...

پ.ن:تمام شخصیت ها و رویداد های این داستان غیر واقعی هستند و ترجیح میدهند غیر واقعی باقی بمانند!


  • ۹۵/۱۱/۰۷
  • نویسنده ....

داستان

نظرات  (۳)

  • یا فاطمة الزهراء
  • اول اول اولش فکر کردم دوستت داره عروس میشه باهاش رفتی خرید :)) حالا چرا چنین فکری کردم نمیدونم
    پاسخ:
    :))
    زهرا که درجه یک دراومده، راوی این وسط چه آتیشی میسوزونه :)
    حالا دیگه منتظریم کی شب حمله فرا برسه..:)




    پاسخ:
    یوهاهاها (صدای راوی):دی
    جنایی ک:دی
    پاسخ:
    ؛)