پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

از کاغذهایی که در باد دویده اند

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۳۵ ق.ظ
شبیه بچه هایی که عاشق آبنباتن برای خودم چایی می ریزم تا با این بهانه چند تا بیشتر بردارم.چند تا دختر با لباس ها و روسری های رنگارنگ از توی اتاقشون بیرون میان و به سمت در خروجی میرن.بوی عطرشون بوی اتفاقات خوب رو میده،حس خنک یه قرار خواستنی رو...از وقتی با پریسا به خوابگاه جدید آمدیم آدم تازه ای برای دوستی انتخاب نکردیم.انگار بودن با قدیمی ها با همون رفقای چند ماه مانده در حصر زندان آرکاتراس رو ترجیح می دیم به این فئودال هایی که شبیه خوشبختین و به ما مهاجرهای لهستانی با صورتای رنگ پریده و چشم های روشن و موهای طلایی مجعد به ما آواره های دور مانده از وطن نگاه های سرد و بیگانه ای میندازن!
در عصرهای طلایی خوابگاه زیر نور ملایم و خنک آفتاب  زمستانی چای می نوشیم و می ذاریم خورشید رنگ موها و چشم هامون رو روشن تر نشون بده بعد از این لذت سکرآور غرق در مستی که در کلمه ها جایی نداره،میشیم.بعد شبیه دوبوار وولف مادر ترزا ژست می گیریم و در مورد مذهب جامعه و سیاست اظهار نظر می کنیم و در انتها می خندیم که تمام مشکلات رو حل کردیم.گاهی هم تنگنای بحث ها نفس رو بند میاره و راه در رویی نیست جایی که قراره کلیشه ذهنی رو در باب قداستی ساختگی بشکنی و بنای جدیدی رو بنیان بگذاری.جایی که از هر دگر دیگری می پرسی به راستی شرافت چیست و برای چه می جنگید؟!و این تنها مثالی ست برای اینکه بیشتر بیندیشید...به اینجا به این عبارت این تنها و فلان که میرسم می فهمم که چرا گستره برخی مفاهیم در قالب یک بحث و چند جمله و ...نمی گنجه...
  • ۹۵/۱۱/۲۹
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۷)

خوابگاه آلمان نازی بود و شما لهستان بی دفاع پس :)
یادش بخیر اون روزهای خوابگاه...
پاسخ:
بلی:))
خیلی خوبه ادم بلد باشه اظهار نظر کنه
پاسخ:
:)
چقدر دلم برای آفتاب طلایی مورب خوابگاه تنگ شد. برای اون میزی که دورش می نشستیم و چایی می خوردیم و اسمش رو گذاشته بودیم جورثومه فساد :)
پاسخ:
از آن دلتنگی های شیرین:)
  • بئاتریس‍‍‍ــ ــ ـ
  • گاهی سخت‌ دل‌تنگ هوای دیار و یار! میشم و دستم رو از هر چاره‌ای برای بهتر کردن حالم کوتاه می‌بینم اما خوابگاه و نوع زندگی‌اش رو نمی‌تونم دوست نداشته باشم. این دلتنگی رو میزارم به پای همون تمثیل معروف دعوا نمک زندگیه دلتنگی هم دعوا با دله برای زندگی روح
    :-)
    پاسخ:
    تعبیر قشنگیه بئاتریس عزیز:)
    مورد داشتیم برخی از فئودال‌های ظاهرا خوشبخت در عمق وجودشون عاشق مهاجرهای لهستانی با چشم‌های روشن، صورت های رنگ پریده و موهای طلایی مجعد شدن..

    هم تجربه رفاقت های آلکاتراز و هم تجربه دم خور شدن با فئودال های ظاهرا خوشبخت با آن نگاه های سردشون هردو تا بخشی از تجربه لذت بخش زندگی هستند ;)
    پاسخ:
    :)))
    وااااای صبااااا عالی گفتی این عصرهای خوابگاه رو 
    لعنتی دلم اون روزا رو خواست. خیلی بود. هفت سال عصراش همین شکلی بود :(((
    بهش می گفتیم جلسات «جشن چایی» :)) مثل این چشم بادومیا 
    پاسخ:
    جلسات "جشن چایی"چه اسم باحالی:))
    حتی قابلیت این رو داره عنوان کتاب باشه:دی
    بعله 
    یه همچین دانشجوهایی بودیم ما :))
    پاسخ:
    :))