پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

کمی حرف

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۲۱ ق.ظ

یک:شبیه بوق ممتد تلفنم

بی انتظار و ساکت و مایوس کننده...

دو:تو فیلم سرنوشت بنجامین باتن پیرمردی بود که هفت بار صاعقه بهش خورده بود و توی هر دوره از عمر بنجامین،یکی اش رو یادش می آمد و این عنصر ثابت فیلم بود که مثل زنجیری اتصال میداد...یک آدم هم در زندگی من هست که ثابت است اصلا انگار نمی خواهد برود!چند مدتی است برای من نظر می گذارد و ....من واقعا خسته ام...خیلی خسته ام....

سه:باید به زندگی ام برگردم...به تنهایی شریفم...

  • ۹۵/۱۲/۰۷
  • نویسنده ....

واگویه

نظرات  (۹)

فیلم رو ندیده م ولی یه حسی بهم میگه همون صاعقه ها باعث میشدن پیرمرده متوجه زنده بودنش بشه و معنایی توی عمرش داشته باشه..
+بی اعتنایی معمولا درمان موثریه
پاسخ:
آره...اما برای بنجامین معنی سکون رو میداده در عین حال که زندگیش داره جلو میره
  • یا فاطمة الزهراء
  • منم از این آدما تو زندگیم هست
    تا میاد یادم بره که هستش عین رودرانر میگ میگ گویان از جلوم رد میشه :| و بعد انگار من اون کایوت بیچاره باشم یه بلایی سرم میاد :)) 
    پاسخ:
    چه تعبیر بامزه ای:)
    یک - این خود آگاهی خیلی شروع خوبی هست - بررای تغییر
    دو - چی بگم والا :/
    سوم - تنهایی گاهی فقط گاهی خیلی خوبه :)
    پاسخ:
    هوم نمی دونستم تغییر و خود آگاهیه...ممنون از زاویه دیدی که دادی:)
    یک- غمت نبینُم:)
    دو- عکس بده اعلامیه تحویل بگیر اصن...والا:))
    سه- اوناییکه سر و صدای الکی دارن و حذف کن خب...چرا خودت تنها شی؟!:/
    پاسخ:
    یک_قربونت بشم:)
    دو_:دی
    سه_سرو صدای الکی....راست میگی همش سر و صدای الکی...
    شکایت شو به حضرت زهرا بکن ...
    کسی که خدا بهش ضربه نمی زنه حصن حصین داره 
    بترس ازش که شنونده ای در آسمان داره
    پاسخ:
    کامنت یارو رو پاک کردم
    تو از من چی می خوای؟
    هیچی 
    من یک مخاطبم 
    همین 
    چرا به خودت میگیری؟
    پاسخ:
    باشه...
  • مجید مویدی
  • پالادیوم، "وردار دو تا پر نارنچی بزن رها کن این حرفااا رو" :).
    هرچند می دونم، یعنی تقریبا می دونم، اما خب... .
    میگن یه جاهایی از ایران، بهار ، قطارش رسیده، پیاده شده، چمدونشم باز کرده، راس می گن؟؟
    حالتون چطوره؟؟
    خونه ی نو مبارک

    پاسخ:
    قطارش رسیده بهار از پله هاش پایین اومده و دامن پرگلش رو تکونده ،موهاش رو داده توی باد همینجور ریسه قاصدکه که سرازیر شده توی دشت، عطرنعنا کوهی و شبدر و گلای بنفش میاد...چشم رو نوازش می کنه فرش قرمز لاله های وحشی که به مبارکباد قدماش پهن شده جلو پاش:)
    سلاااام آقای مویدی
    ممنونم.خوش آمدید.قدم رنجه کردید:)
  • مجید مویدی
  • سلااام به نویسنده ی آواره :))؛ بی وطن :))
    مخلصیم
    اینجا هنوز زمستونه...پیست اسکی به راهه. تا بهار هم داریمش...اونم خوبه..اینم خوبه :). نه؟
    نعنا... شبدر... بچگی های منو به سال های بعدتر زندگیم، بوی شبدر وصل کرده.
    خیلی خوبه که بازم می نویسید و هستید.کاری که من نمی تونم انجامش بدم. با وجود اینکه به نظرم میاد بهم کمک میکنه اگه بتونم بنویسم.
    پاسخ:
    آواره آوار شده در ناکجا آباد:))))
    بزرگوارید
    زمستون و پیست اسکی و لاستیک سواری رو برف هم لطف و لذت خودش رو داره:)
    تا وقتی جوهر قلمتون هست امکان نوشتن هم هست فقط کافی رهایی پیش بیاد اون وقت سر می خورید تو لایتناهی سرریزی واژه ها :)
    جمعی داشتیم که می نوشتن و یاد میگرفتیم...شاید چون دیگه جمعمون جمع نیست اینجوری جوهره خشک شده...کی می دونه...