پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آنچه گذشت...

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

حدود سه ماه پیش بود که دفتر وبلاگ قبلی رو بستم و با تغییر شرایط زندگی،تصمیم بر این شد که فصل تازه ای ورق بخوره....در این مدت اینقدر گرفتار بودم که فقط فرصت می کردم گاهی به برخی از دوستان سر بزنم و به طور کلی از فضای وب نویسی دور بودم...ولی خب بعد از این مدت با کوله باری از خاطره و اتفاق و خبر برگشتم که اینقدر مفصل که نمی دونم بایستی از کجا شروع کنم این که ترجیحا سکوت می کنم:دی

اما قابل ذکرش این که گذرم افتاد به تهران و توی شلوغی و غریبی اش و دلتنگی اش داشت نفسم بند می آمد که یادم افتاد من اینجا کلی دوست دارم،آدم هایی که از طریق همین فضای مجازی باهاشون آشنا شدم و با نوشته های برخی شون زندگی ها کردم و لحظاتی رو به واسطه کلمه ها با هم گذراندیم.اولین قرار وبلاگی با سوسن بود که فوق العاده به من خوش گذشت و کلی انرژی گرفتم...یکی از مخاطبان قدیمی وبلاگم رو هم چند روز پیش دیدم که خیلی با هم در چالش بودیم اما این دیدار باعث شد که در تصویر ذهنیم تغییرات اساسی به وجود بیاد:دی

لحظات بسیار خوبی رو در پالادیوم گذراندیم و در نهایت با یک هدیه ارزشمند به انتها رسید و برام خاطره انگیز شد...

اما از دوستان فضای مجازی که بگذریم،موفق شدم دوستان قدیمی ام رو هم ببینم و کلی حس خوب و ناب رو دوباره با هم تجربه کنیم...

مدت ها بود برای رسیدن به خواسته ای تلاش کردم و بالاخره نتیجه اش رو دیدم و از این بابت خداوند رو شاکرم و بسیار خوشحالم و امیدوارم رویاهای همه شما دوستان خوبم هم محقق بشه...اتفاقاتی که هیچ وقت فکر نمی کردم واقع شدنشون امکان پذیر باشه،محقق شدند...هنوز هم فکر می کنم دارم خواب می بینم و وقتی بیدار بشم در همان کابوس گذشته ام....

اما تمام شده،گذشته ای که پر از انتظار و غم و تاسف و روزهای تلخ وجانکاه برام بود،تمام شد...می دونم که باز هم روزهای سختی در پیش اما همین که توانستم با تلاش کردن به خودم ثابت کنم که"می توانم"برام خیلی با ارزش...اینکه موفق شدم وسط میدان آرزو ام بایستم و نفس های عمیق بکشم یعنی رسیدن به قله یعنی خود خود خوشبختی...آره سنگ های زیادی جلوی راهم بود.روزهایی بود که فکر می کردم هیچ وقت فردای خوبی در پیش نیست....روزهایی بود که به حذف خودم از معادلات زندگی فکر می کردم....روزهایی بود که به گوشه ای زل می زدم و فکر می کردم رنج ها بالاخره کی تمام می شن؟!

اما الان چیزهای دور و رویا، نزدیک و واقعی شدند!آرزوهایی که دیگران به خاطرشون سرزنشم می کردن و یا من رو سزاوارش نمی دیدن و گمان می کردن سخت و دور و بعید...آرزوهایی که از جغرافیایی که درش زیست می کردم،بزرگتر بود...خیلی بزرگتر...

شاید برای دیگران دستاورد خاصی نباشه ...اما برای من خیلی عزیز..."عزیز"که غیر ممکن های ذهنی ام رو "ممکن"کردم...

عزیز که مایوس نشدم و شکست رو نپذیرفتم و ادامه دادم....

عزیز که به قلبم"نه"نگفتم....

عزیز که باور کردم "توانا"هستم...

و ای کاش این عزیز ها ادامه داشته باشه...می دونم که باز هم باید به تلاش کردن ادامه بدم،اگر قرار قهرمان زندگیم باشم...:))

  • ۹۵/۰۸/۰۵
  • نویسنده ....

نظرات  (۹)

رفیق جان امیدوارم همیشه حال دلت خوب باشه و نبینم زجر بکشی، عه... :(
پاسخ:
ممنونم  از محبتتون جناب مترسک:))
ان شاالله برای شما هم همینطور باشه
به به چه عالی .... :)
سعی کن به خودت بدهکار نباشی 
میخوای چن تا حدس شرلوک هولمزی بزنم ؟
احتمالا داری یه دانشگاه همون طرفای تجریش  میری دانشکده  وزارت خارجه  یا بهشتی یحتمل  .... بهرحال موفق باشی :)
پاسخ:
آفرین سید بیست امتیاز:)))
به حدس زدن ادامه بدهید:دی
سلامت باشید همچنین:)
فصل تازه ات پر بار :)
پاسخ:
ممنونم آبی جان:)
موفق باشی
پاسخ:
عزیزم.:))
سلامت باشی:)
خیلی خوبه که خستگی آدم بعد از کلی تلاش با موفقیت در بره :)
برات آرزو میکنم که همیشه حال خودت و دلت و دوستات خوب باشه
پاسخ:
همینطوره:)
ممنونم عزیزم.امیدوارم لحظه های زندگی تو هم سرشار از حال خوب باشه:)
چه حس خوبی داشت پستت. چقدر خوشحالم که خوشحالی. ایشالا ما هم یه روز همچین پستی رو بذاریم تو وبلاگمون :)
پاسخ:
پاموک جانم.مممنونم از محبت بی نظیرت
امیدوارم تعداد پست های اینجوریت زیاااااد باشه:))
حال دلت همیشه خوب صبا بانوی عزیزم :*

:: خوشحالم که اومدی...با یه فصل نو...دلمون برات تنگ شده بود :)
پاسخ:
آبان دخت جان چه خوبه که می تونی اینقدر مهربون باشی امیدوارم  بالا و پایین شدن های چرخ این روزگار بهت سخت نگیره...:)
منم دلم برای تو و نوشته های قشنگت تنگ شده بود.اون پست مهمانت هم تو وبلاگ هیولای درون خوندم و کلی کیف کردم و با خودم گفتم این خواهر کوچیکه من ها:)))


ممنون عزیزم...از مهربونیته که منو مهربون می بینی :*

ای جانم...مرسیییی آبجی بزرگه ی گلم :* :* :*
پاسخ:
ما بیشتر:*:*
  • زهرا یگانه
  • آخ که من می فهمم عمق ِ این پست یعنی چی! که این عزیز ها چقدر ارزشمند هستن!
    امیدوارم روز به روز تعداد عزیز ها بیشتر و حجم، عمق و ارتفاع شون بزرگتر و بزرگتر بشه.

    پ.ن. به شهر ِ شلوغ خوش اومدی، کشفیات خوب و جالبی رو در این کلان شهر برات آرزومندم. :))
    پاسخ:
    ان شاالله:))
    +ممنونم زهرا جان.در حال کشف و شهودم:دی