پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

گربه هایی که به موقع دویدند

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ق.ظ

خسته بودم روز کلافه کننده ای رو پشت سر گذاشته بودم مثل همیشه از کنار گربه های چشم دریده و وحشی کنار سلف غذاخوری خوابگاه گذشتم،خوشبختانه خلوت بود،کارت زدم و ظرف غذا رو دادم به خانمی که پشت دیگ بزرگ ایستاده بود و رفتم که سیب رو از جعبه بردارم که یک دختر دیگه پشت سر من اومد ،سرم گرم جعبه سیب و پیدا کردن یه میوه بی لک و عیب بود که می شنیدم چه طور هوای دختره رو دارن و حالش رو می پرسن و بشقابش رو دستش می دن و...با خودم گفتم :آره دیگه بعضیا عزیز ترن،حالا چرا؟!نمی دونم.که شنیدم با دختره ترکی احوالپرسی کردن.

بازم همون قصه قومیت دوستی و...خانم پشت دیگ برگشت سمت من که سرم به سیب ها گرم بود و گفت:یه سیب بده به دخترمون!

بدون اینکه سرم رو بیارم بالا یه سیب گذاشتم کنار ظرفش خداحافظی کرد و منم پشت سرش از سلف رفتم بیرون.یکی از گربه ها از جلوش رد شد بوی گوشت بهش خورده بود، پرید سمتش، از غذاش ریخت رو زمین،ترسید برگشت و دوید سمت من به چشمام زل زد:چرا این گربه ها رو از کنار سلف جمع نمی کنن؟!

من گنگ شدم محو چشماش بودم محو لایه سفیدی که چشمش رو پوشونده بود.دستش رو گرفتم و بردمش سمت بلوکش.گفت:چقدر لطف کردین،اسمتون چیه؟کدوم بلوکین؟

_من؟!هیچی.همین جاها.خداحافظ.

بعد دویدم دویدم،تا جایی که ممکنه از خودم دور بشم...


قضاوت کوره،قضاوت سرش رو میندازه پایین و به حرف های توی سرش گوش می کنه...

  • ۹۶/۰۱/۰۲
  • نویسنده ....

واگویه

نظرات  (۳)

ممنون، یادآوری فوق العاده ای بود..
پاسخ:
خواهش می کنم:)
کلا خدا تو رو گذاشته از گربه ها بهت پناه بیاریم:)
بهارت سبز عزیزم...
پاسخ:
:))
همچنین نارخاتون جان
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • گاهی فکرمیکنم تا زمانی که خودمون قربانی این مسئله نشیم،درس نمی گیریم!
    پاسخ:
    متاسفانه گاهی همینطوره