پالادیوم

بازگشت

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ

دو تا پروانه به پروانه های روی یخچال اضافه شده بود،کتاب های طبقه سوم کتابخونه رو خالی کرده بودن توی یک کارتون،درخت وسط باغچه رو زده بودن،میز پذیرایی رو برده بودن اتاق بچه ها،تخت بالایی خالی شده بود و کتاب های کنکور من رو گذاشته بودن روش.شیرآب آشپزخونه تعویض شده بود اما شیر آب روشویی دستشویی همون قبلی بود با زنگ زدگی بیشتر.جای توالت فرنگی روی سنگ توالت سنتی مونده بود.هنوز همون لکه روی دیوار که شبیه مارمولک خشک شده بود،از جاش تکون نخورده بود.نوار های چیده شده کنار ضبط صوت به ترتیب آخرین باری بود که روی هم چیده بودمشون.هر جای دنیا که برم وقتی برگردم اینجا یه روز بخوام بمونم یا ده روز نمازم شکسته نیست،چون اینجا خونمه!جایی که به دنیا اومدم.وسایلام رو چیدم رو میزی که گذاشته بودن اتاق بچه ها و دست به کمد های قدیمی نزدم،نخواستم سمت گذشته برم و باز کنم در اون کمد جادویی رو که اون ورش پره از خاطرات دانشگاه و دبیرستان و راهنمایی وووو.موندم توی حال،توی الانم و به دست خوردگی و دست نخوردگی های خونه پدری نگاه کردم.به تخت سیمی توی حیاط که پر از عاشقانه های غیر قابل تعریفه.به اتاق انتهای خونه که گوشه دیواراش تکیه دادم و تست زدم برای کنکور و از اون ورش همیشه صدای جیغ دختر همسایه که برادرش کتکش می زد رو می شنیدم.الان چند سالی هست که فقط صدای بهونه گیری های بچه هاش شنیده می شه.همسایه ها همون قبلیان، توی این یکسال که من نبودم،چیز زیادی تغییر نکرده.یادمه وقتی اتوبوس اهواز سر کوچه خاکی می ایستاد و ازش پیاده می شدم،همسایه ها به خط می شدن جلوی خونه هاشون.جلوی باغ ها ی پر از پرچین که پشه گیر بود به وقت پاییز و تابستون و با چشمای کنجکاوشون نگام می کردن.از مصالح فروشی دم کوچه بگیر که کیسه سیمان رو بین زمین و آسمون و بین چونه زدن با مشتریش و سرو کله زدن با شاگردش رها می کرد و زل کیف دستی سنگین توی دستم و خستگی و گرد و خاک روی صورتم می شد تا تعمیر گاه چند قدم پایین ترش.همیشه چند تا مرغ و خروس بود که قدقد کنان و بال و پر زنون با آب پاشی منیر خانم که همیشه مینای مشکی می بست،می اومدن از جلوی پام رد می شدن و بال بال می زدن.جوب جلوی خونه هیچ وقت تنگ تر نشد،یک رود کارونی بود برا خودش که با یه پل فلزی زنگ زده دو ورش به هم وصل می شد.آخ یادش به خیر نذری های هر ساله عمه نصرت تو عاشورا ...واسه ما همیشه یواشکی یه کفگیر بیشتر می ریخت بعد من رو سفت بغل می کرد و می گفت مامان بزرگت همسایه قدیمی ما بوده.وقتی پا شدم اومدم جنوب فکر نمی کردم این چیز ها توی ذهنم بیاد،اما اومد،با همون گرما و شرجی چله تابستون.

  • ۹۶/۰۱/۰۴
  • نویسنده ....

لاجوردی

نظرات  (۵)

خونه:)
پاسخ:
اوهوم:)
مورد داشتیم اهالی خونه با هم می خوندن..
هوای خونه برگشته..تموم جاده بارونه..:)

+ تازه ماهی ها هم به عشقت راه دریا را بازم وارونه برگشتن :)


پاسخ:
:)))
من نمیتونم قدر تو خونه رو دوست داشته باشم. قدری که بشینم انقد قشنگ راجع بهش حرف بزنم
پاسخ:
عزیزم:)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • چه خوبه جایی باشه برای مرور این همه خاطره!
    پاسخ:
    اوهوم:)
    خیلی خوبه... بهت این حس قشنگ رو تبریک میگم :*
    پاسخ:
    ممنونم ثریا جان:)