پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

دریا زدگی

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۵ ق.ظ

روی عرشه کشتی ایستاده ام،روی دریایی نا آرام و متلاطم اما نه از غرق شدن می ترسم نه سکان را به سمت ساحلی می چرخانم.توی جعبه فلزی که در کابین پنهان کرده ام دیگر اثری از هیچ نامه عاشقانه ای نیست.سایه خودم را می بینم که با سایه مرغان دریایی بال گشوده در بالای سرم ،پیوند خورده ست.هر روز جلوی آینه روشویی کنار چند دختر دیگر صورتم را می شویم،موهایم را با کش لاغری می بندم،لباسهایم را می پوشم و روسری ام را با گیره ای زیر چانه ام محکم می کنم،کیفم را یک جایی از شانه ام که بتواند تعادلش را حفظ کند،جا می دهم و پله ها را پایین می روم،از کنار شکوفه های صورتی شماره یک می گذرم و خورشید توی صورتم می تابد بعد از کنار شکوفه صورتی شماره دو بعد یک سراشیبی بعد یک سربالایی،چند دقیقه جلوی ایستگاه اتوبوس می ایستم و به چرندیات آدم ها حول محور"خوب بودن خودشان و بد بودن دیگران"گوش می کنم بعد با صدای بلند می گویم:سرویس دانشگاه همینه؟مثل سرکارگرهای ذغالی کارخانه های جان گرفته در انقلاب صنعتی داد می زنم فقط زیر پوش چرک ،کلاه لبه دار کج و صورت ذغالی ندارم.ماشین همه مان را جلوی سردر سفید خالی می کند،همه بازرسی می شویم تا لباس هایمان تنگ،کوتاه و موهایمان فر،بلند و ناخن هایمان رنگ نداشته باشد و من که هیچ کدامشان را ندارم زودتر رد می شوم.از کنار مجسمه دندان که کار منوچهری نامی ست،می گذرم.از کنار درخت شکوفه بنفش شماره یک،شماره دو،شماره...شماره پنج می گذرم.از پله ها بالا می روم.از راهروی تاریک می گذرم دختر عینکی که همیشه بیانیه های قرای سیاسی می دهد،را میبینم،همیشه در همان جای همیشگی و هیچ وقت نمی شود از او بپرسم:راستی منظورت از آن داستان بی سروتهی که در انجمن شعر خواندی،چه بود؟توانستی توده های ناآگاه را به شور انقلابی ات پیوند بزنی؟!بعد نمی پرسم راهم را به سمتی که از او دورتر است،کج می کنم از پله ها بالا می روم و بعد از پله ها بالا می روم و بعد از پله ها بالا می روم.همه شان یکی یکی می آیند،بعضی خسته،بعضی سرحال و آماده گرفتن جایزه اسکار!بعضی سر به زیر برخی چون پرچمی برافراشته.سلام می کنند ،می نشینند.استاد راه می رود و با کلاماتی مودبانه می گوید که ما توده های بی خاصیتی هستیم که داریم سرمایه نظام آموزشی را هدر می دهیم،چیزی نمی گذرد که به استدلالی بالاتر پل می زند،اصلا نظام آموزشیمان بی خاصیت است،چیزی نمی گذرد که از این هم رد می شود،کشور بی خاصیتی داریم،چیزی نمی گذرد:هیچ جای دنیا شبیه این جا نیست...و بعد  دوباره:شما توده های بی خاصیت...ما توده های بی خاصیت دست زیر چانه ما توده های بی خاصیت وامانده در نظریات دیکنز بوزان کپنهاک ما توده های بی خاصیت گیر افتاده در کارکردگرایی و لیبرالیسم و پست مدرنیسم...ما توده های بی خاصیت هاج و واج نگاهش می کنیم و فکر می کنیم کی زمان لعنتی خلاص شدن فرا می رسد؟روی تخته سفید برای ما توده های بی خاصیت می نویسد: Leave or Loveما توده های بی خاصیت همه با هم پوزخند می زنیم.

روی عرشه کشتی ایستاده ام،روی دریایی نا آرام و متلاطم اما نه از غرق شدن می ترسم نه سکان را به سمت ساحلی می چرخانم.

  • ۹۶/۰۱/۲۹
  • نویسنده ....

لاجوردی

واگویه

نظرات  (۴)

یک بنده ی خدایی میگفت زمان شاه عباس صفوی کاروانسرا میزدند زمان ما دانشگاه!
الحق تحصیلات یعنی کشک! 

پاسخ:
درست می گفت
سکان را بچرخون کاپیتان آذوقه کافی نداریم..

+ اون سرکارگر ذغالی..
پاسخ:
:)
من که دیکنز بوزان کوپنهاک نمیشناسم ولی متاسفانه گفته های استاد واقعیت داره. البته که این آخر راه نیست و بعید میدونم با بی خاصیت دونستن همه چیز کاری از پیش بره...
الان منم احساس میکنم روی دریای ناآرام و متلاطمی ایستاده م.

+ چقدر روح امید در کلاسهای شما موج میزنه، بپا غرق نشی :))
پاسخ:
به نظر من گفته های استاد مزخرفه:)))
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • یه استادی داریم که میگه: خدا لعنت کنه اونی رو که مکتب خانه رو بست و مدرک خانه باز کرد!
    پاسخ:
    هوم