پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

وقتی یادم نمیاد

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

چند وقتیه حس می کنم ذهنم شبیه یه نوار خالی شده چیزی از گذشته به خاطر نمیارم یا در حال زندگی می کنم یا به آینده نزدیک فکر می کنم.اون قدر نسبت به گذشته بی اعتنا شدم که با آدم هایی که یه زمانی بهم آسیب رسوندن هم حرف می زنم،حتی وقتی به روشون میارم که آره فلانی تو همونی که فلان،در واقع هیچی تو ذهنم نیست و جمله هام بدون فعل تموم میشه انگار گرده ای رو فوت کرده باشی تو هوا،از دست می ره،انگار نگفته به خودت گفته باشی:چه اهمیتی داره؟!گذشته یادم رفته،گذشته نزدیک،گذشته دور،ولی صیقل خوردم این رو می فهمم،می فهمم چون وقتی با خوشرویی این دست آدم ها مواجه میشم می دونم که باید فاصله ام رو حفظ کنم،می دونم که اینا همش الکیه،مسخره بازیه جدی نیست.می دونم حتما یه جای کارش لنگیده که سکان کشتی اش به سمت ساحل ما چرخیده.می دونم ذهنش چرتکه ایه.ولی می گم خب چه باک!الان که این آدم ها برام در حد سایه شدن،همسایه نیستن،چه باک.هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،صحنه که پیوسته به جاست،این وسط هم هیچ کدومشون اونقدر هنرمند نیستند که نغمه شون رو آدم بسپارد به یاد.یعنی یه چیزایی یادت می مونه ولی جاودانگی ندارن.منم ندارم.بزرگتر که میشی خوبیش اینه که کم کم دایره المعارفت کامل می شه،هر آدمی واسه خودش یه دایره المعارف،که اون رو نسبت به مابقی اورجینال می کنه.تو دایره المعارف ما هم نوشته "راه خودت رو برو"،"همینجوری ادامه بده"،"به پشت سر نگاه نکن"،"خیلی راحت باور نکن"،"چیزهایی که دوست داری رو پنهان کن وگرنه خرابش می کنن،بذار بکر باقی بمونه".

بزرگتر که میشی توی تلاطم ها آرامش داری،یه آرامش خوبی،کمتر می ترسی،راحت تر و تند تر می ری جلو،زمان هم سریعتر می گذره.

+ماه رمضون که میشه صورتم رو به پنجره آسمون می چسبونم،طلوع خورشید رو مبینم،شب پرستاره رو میبینم،خیلی کیف می ده،مخصوصا شب ها،سکوتش،صدای نفس کشیدن آدم ها،صدای باد توی درختا.کلا خوبه شب بیداریش.

  • ۹۶/۰۳/۰۷
  • نویسنده ....

واگویه

نظرات  (۴)

منم اینطوری شدم جوری که حرص همرو در اوردم:| 
پاسخ:
:)
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • همین که حالِ آدم اینجوری خوب باشه کافیه!
    پاسخ:
    همینطوره:)
  • .: جیرجیرک :.
  • قبلنا آدم شناس خوبی نبودم، هنوزم نیستم ولی پیشرفت کردم. حالا می دونم باید قبل از شیرجه زدن توی عمق رابطه اول از دور تماشا کرد و عیار آدما رو سنجید وگرنه "قربونت برم، عزیز دلم" که شده تکیه کلام. چند وقت پیش یکی از همین کشتی ها که خیلی قبل تر قایق نجاتشو زده بودم به آب و خودمو خلاص کرده بودم از هیبتش، با ژست صمیمت و یاد ایام بخیر سراغمو گرفت. اجازه ندادم موج های حضورش بهم بزنه سکون و ایمنی خاطرم رو. بدرقه اش کردم سمت دور دورا. 
    یه وقتایی آدم درسته بها میده واسه بزرگ شدن، اما تضمینی میشه واسه آینده اش. خیلی وقتا از اتفاقاتی که بهمون آسیب زدن درس گرفتیم و ممنون شدیم واسه نتیجه ی کار. 
    پاسخ:
    دقیقا تو لحظه هایی که حس می کنی شکستی جوونه می زنی
    خیلی وقته حس می کنم گذشته ها تو چشمم تار تر و تار تر میشه... الان این پستت رو که خوندم دوباره یاد این حسم افتادم... گاهی هم از این فراموشی ها می ترسم...

    :: آخ ای نیمه شبای ماه رمضون... قشنگه... آروم و قشنگ
    نماز روزه هات قبول عزیزدلم :*
    پاسخ:
    آره منم گاهی می ترسم...
    ممنونم حریر جان:*