پالادیوم

نگاه لیلی

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۸ ب.ظ

خب می دانی یک وقت هایی هم اینطوری ست که دلت سرشار از دلتنگی ست،لبریز ست ولی هرچه فکر می کنی کسی در خاطرت نمی آید،انتظار شخص بی نام و نشانی را می کشی کسی که اصلا برای تو تصویری نساخته،آن ها که نام و نشانی داشته اند و وقتی هم که کنارت بودند،دلتنگشان بودی همه شان یک جایی تو را مایوس کرده اند،کافی نبوده اند،تصویرشان نرسیده به جان گرفتن در ذهن و قلبت،هی با خودت می گویی چه طور این همه کلمه را صرفشان کردم؟!چه طور این قدر در جزییات هستی شان ریز شده ام؟!چه طور قافیه ساخته اند برایم چه طور شعرشان کرده ام؟!سایه هایی می آیند اما خورشیدی نیست.هیچ کدامشان به قدر نگاه لیلی هم قد نکشیده اند.می دانید که داستان لیلی چیست؟مجنون هر روز بر سر گذری می نشست و خیره لکه ای روی دیوار میشد،پرسیدند ماجرا چیست؟گفت لیلی که از اینجا می گذرد می خواهد نگاهش به نگاهم گره نخورد،چشم می دوزد به این لکه روی دیوار،من به جای نگاه لیلی نگاه می کنم.کجاست جای نگاه لیلی؟!

  • ۹۶/۰۳/۲۵
  • نویسنده ....

واگویه