پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

تناسب

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

زن کیف آرایشش را روی میز خالی کرد،ایستاد جلوی آینه و  رژلب را به لبانش که مثل حبابی رقصان در هوا می چرخیدند،مالید:تا کی باید اون دماغت که عین خمیر به صورتت چسبیده کنار من راه بره؟!

+تا وقتی که مجسمه سازیم خوب بشه و بتونم به چیز دیگه ای تبدیلش کنم

زن با عصبانیت رژ را گوشه ای پرت کرد و رفت سراغ ریملش و در حالی که چشمانش را مثل وزغ ترسیده ای باز نگه داشته بود،مشغول شد:خیلی وقت نداری چون اون بیرون یک نمایشگاه از بهترین آناتومی ها رو راه انداختن

مرد به صورتش اشاره کرد و گفت:اوه چه بد که تابلوی رئالیسم رو یادشون رفته

با خشم به چشمان هم خیره شدند.زن از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.مرد هوووفی کشید و روی تخت ولو شد و با خودش فکر کرد انگار این دماغ خمیریم جدی جدی دارد کار دستم می دهد باید یک فکری برایش بکنم.تصمیم گرفت یک بار برای همیشه خاتمه اش بدهد و این عضو اضافیش را بیندازد دور و با یکی بهتر تعویضش کند.اما پول کافی نداشت باید روزها کار می کرد تا بتواند پولش را جور کند.اما زنش مگر همین را نمی خواست که دماغش خوش فرم تر بشود؟خب او برای چه کار می کرد برای آنکه زن را کنار خودش داشته باشد.منصفانه ست!عزمش را جزم کرد شغل دیگری برای خودش دست و پا کرد،شب ها دیرتر به خانه می آمد و اسکناس ها را روی هم دیگر می چید.زنش خوشحال بود که وقتش را ندارد تا با او به مهمانی ها بیاید.روزها می گذشت مرد از شدت کار کردن لاغرتر شده بود و بینی خمیریش بیشتر توی چشم می زد اما بالاخره تمام پول را فراهم کرد.برای اینکه زنش را غافلگیر کند،حرفی از عمل زیباییش نزد.به بهانه سفری کاری چمدانش هایش را بست و در اتاق هتلی ساکن شد.دکترش در حالی که دستکش هایش را در می آورد رو به پرستار ها گفت که عمل موفقیت آمیزی بوده است،روزهای بعد از عمل سپری شد و چسب های سفید برداشته شدند. مرد جلوی آینه ایستاد و در بینی کوچک شده و خوش فرمش دقیق شد و جیغی از شادی کشید.باید زنش را با قیافه تازه اش غافلگیر می کرد.کلید را در قفل چرخاند زنش را صدا زد،اما پاسخی نشنید اتاق ها را وارسی کرد اما زنش را ندید او معمولا این وقت روز خانه بود،یعنی کجا می توانست رفته باشد؟!به سمت آینه دستشویی رفت تا مطمئن شود بینی تازه همچنان سرجایش هست یادداشتی روی آینه چسبیده بود:عزیزم من علاقه ام را به رئالیست از دست داده ام!بدرود.

مرد کف دستشویی ولو شد.

ماه ها گذشت مرد تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند.این بار همسری عمیق و کتابخوان را انتخاب کرد.با هم به نمایشگاه های نقاشی می رفتند و در مورد سبک های مختلف گفت و گو می کردند،در کتاب فروشی ها پاتوق می کردند.با سر و وضع شلخته و موهای ژولیده شان  در خانه انتظار همدیگر را می کشیدند ناهار و شامشان را با قطعه تابستان ویوالدی صرف می کردند نام بچه های نداشته شان را از لغت نامه ده جلدی شان انتخاب می کردند و زندگی به خوبی و خوشی جریان داشت تا اینکه روزی مرد دهانش را باز کرد و انگشتش را به سمت بینی اش که به شدت می خارید برد:"اه لعنتی از وقتی عملش کردم،خارش های عجیب و غریبی پیدا کرده کلافه ام می کنه."دماغش که آرام گرفت در حالی که لبخندی از خرسندی می زد نگاهش به چشمان عبوس زن که در پشت عینک های ته استکانیش که روی بینی بزرگی جا خوش کرده بودند،افتاد.زن در حالی که کلمات را هجی می کرد گفت:تو دماغت رو عمل کردی؟!

تنها با گذشت چند هفته از این ماجرا،مرد با یادداشتی در کتاب نصفه نیمه خوانده کنار تختش رو به رو شد که  حاوی این جملات بود:"عزیزم من نمی تونم با کسی زندگی کنم که با واقعیت خودش کنار نیومده."

مرد پس از آنکه چند مدتی را  با صدای قطعه تابستان ویوالدی غذایش را صرف کرد و میان راهروهای گالری های نقاشی و کتابخانه ها پرسه زد،تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند.او و زنش که بینی بزرگی داشت و اهل کتاب خواندن نبود،یکسال بعد صاحب پسری شدند که بینی بزرگی داشت و هنوز هیچ کتابی نخوانده بود.

  • نویسنده ....

زهرا

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ق.ظ

پالتو خزدارش رو تا کنار چونه ظریفش بالا کشید و لوند توی آینه قدی به خودش نگاه کرد.چشماش برقی زد،به سمت من چرخید:چه طور شدم؟

زیبایی مسحور کننده اش لبخند به لبم نشوند:فوق العاده ای دختر!شبیه ایرینا شایک شدی.

بلند خندید،مستانه دور خودش چرخی زد  و گفت:اون دیگه چه خریه؟

+یه خر خوشگل و احتمالا چموش،مثه تو!

_پس شبیهشم...آاااا باهام میای؟

+پیش عبدالله؟

_آره

+میام ...دوست دارم بدونم آخر این قصه چی می شه...

توی خیابون زیک زاک می رفتیم،لی لی می کردیم روی سنگ فرش های خیس خورده پیاده رو،مثل بچگی هامون...بچه شده بودیم و دلمون می خواست توی بازی آدم بزرگا وارد بشیم.حالا دیگه یه توپ و هفت تا سنگ نبود.یک نگاه سوزان بود و قلبی که باید آتش می گرفت.چرا؟!نمی دونستیم!دلمون انتقام می خواست و کی بهتر از عبداالله؟!پسر مهاجر عرب  خوشگذرانی که هر زیبایی مجذوبش می کرد.همه ما بایستی یه آدم عوضی درونمون داشته باشیم که از عوضی بودنش کیف کنیم...از اینکه یه روزی از پوسته نرم و لطیف و سفید ما بیاد بیرون.مثل فرشته ای که بال هاش رو کنار می ذاره و زمین رو زیر پاهاش له می کنه.مسخ شدن در لذت انتقام...

-زهرا می ترسی؟

+یه کمی...

-نترس!پسرا خوش گوشتن چیزیشون نمی شه.

یک  فروشگاه بزرگ نبش خیابونی که قراره عبدالله رو ببینیم.بین قفسه های کتاب ها چند تا کتاب لاغر پر از شعرای عربی رو بیرون می کشیم:این یه خطش رو هم نمی خونه

-می دونم...ولی اینجوری فکر می کنه تو به چیزی که هست، عرب بودنش اهمیت می دی و...و اینکه مطمئن باش چون تو بهش دادی،می خونش.حداقل برای اینکه نظرت رو جلب کنه.در ضمن این کتابای لاغر از هرچیزی تو این فروشگاه لاکچری،ارزون ترن

زهرا چند تا کتاب رو هل می ده توی قفسه ها،زل رمان های عاشقانه قفسه سمت راست می شه،لبخند تلخی می زنه:گاهی فکر می کنم هیچ عاشقانه ای وجود نداره همش کثافت کاریه ...این همه  فیلم و بازیگر های خوش قیافه  ...شعر و رمان های آب دوغ خیاری همش نقشه ست...بازیه برای لذتی که فقط بیست و چهار دقیقه طول می کشه...تهش هم می شه یه بچه ای مثه من که نمی دونه از دنیا چی می خواد...

عبدالله چند متر دور تر از فروشگاه پیداش می شه یک کاپشن آدیداس تنش که دستای زمختش رو هل داده توش.شبیه  یه سرباز که آماده ادای احترام نظامی شده یا نوازنده ای که در دسته مارش نظامی ایستاده و باید جوری پاهاش جفت باشه که نظم دسته رو به هم نزنه و هیکلش از بالا با بقیه سربازا یک شکلی رو درست کنه که بشه با هلیکوپتر ازش فیلم گرفت و پیامی رو نشون داد  یا پرچمی رو...سربازا مهره های خُرد پرچم کشورهاشون هستن توی همه مارش های نظامی

زهرا نزدیک گوشم می گه:این چرا این فرمی ایستاده؟!

+یک جور تلاش غریزی نرینگی برای جلب ماده 

زهرا با صدای بلند می خنده عبدالله سلام می کنه و با تعجب محو خنده های زهرا می شه.احتمالا به نظرش می رسه ردیف دندون های سفید بین لبی که با رژقرمزتر شده، چقدر زهرا رو زیباتر کرده.

ناخواسته یاد اصول اخلاقیم می افتم یادم نمیاد اونا رو کجای ماجرای زهرا جا گذاشتم.شاید یه گوشه ای پشت همین دیواری که شهرداری با جمله بزرگی نقاشیش کرده...انگار می دونسته اونقدر کوچیک و گم شده توی شلوغی تهران،که باید بزرگ بنویسش.جمله بزرگ زل زده به صدای خنده های زهرا و عبدالله و کاری از دست کلمه ها برنمیاد.یک میز توی رستوران چند قدم جلوتر با نور لوسترهای بزرگ انتظارمون رو می کشه و ما منتظرش نمی ذاریم.

 


در ادامه داستان عبدالله

شاید ادامه داشته باشد...

پ.ن:تمام شخصیت ها و رویداد های این داستان غیر واقعی هستند و ترجیح میدهند غیر واقعی باقی بمانند!


  • نویسنده ....

عبدالله

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ

الان عصر اومانیست و فردگرایی برای همین من نمی تونم به دوستم بگم:قلیون نکش،واست ضرر داره.

چون مطمئنا در جوابم می گه:بذار خوش بگذره !

من می گم با طناب پوسیده بقیه نرو تو چاه.این رو یک بار می گم،شاید دیگه نگم...شاید اگر جلوم سیگارم بکشه و بگه دیگه تفریحی نیست و عادت کردم،فقط وایسم و نگاش کنم...آخه الان عصر "انسان،خداست"و از عصر"اخلاق،خداست"عبور کردیم؛برای همین که من حق اعتراض به دوستم رو ندارم که بیام بگم:ببین فلان کار برای سلامتی جسمت ضرر داره....ببین فلان کار برای سلامتی روحت مضر....

دوستم فکر می کنه وقتی قاعده دنیا برای ما بازی با حاصل جمع صفر،پس ما با همان صفر بازی می کنیم و هیچ وقت امتیازی برای ما نیست،پس فقط بیا یک جوری بازی کنیم که"خوش بگذره."

انصافا راست می گه،تو بازی به آدم خوش می گذره.تو بازی کلی می خندی،کلی برات خرج می کنن،کلی برای آدما فانتزی های عشق درست می کنی و به هیچ جای وجدانتم نیست و به خودت می گی:اصلا چرا باید برام مهم باشه؟!

مگه همین اجتماع آشغال من رو به خاطر نژادم/طبقه ام/خانواده ام/موقعیتم و...هر چیزی که من درش نقشی نداشتم،طرد و منزوی نکرد؟!مگر همین آدم ها وقتی فهمیدن من متعلق به چه جغرافیایی هستم سرشون رو برنگردوندن و راهشون رو کج نکردن؟!مگر همین ها نبودن که جنسیت من بهشون اجازه قضاوت کردن داد؟!دوستم می گه تو بازی مهره ها رو یک جوری چیدن که ما همش بازنده ایم،پس بیا فقط "قشنگ" بازی کنیم.

من می دونم دوستم زده به کله اش.من می دونم دیگه عقلش سر جاش نیست.من می دونم کارش درست نیست،ولی الان عصر اومانیست،عصر"انسان،خداست"و ما همه فرآورده همین عصریم.تو این قاعده اخلاق فقط وقتی به درد می خوره که به یک دردی بخوره.این که کمپین حمایت از حیوانات هیچ حیوانی رو نمی تونه نجات بده اما قادره بنگاه های خیریه درست بکنه.بنگاه هایی که کم کم بلیبورد تبلیغاتی شرکت ها می شن.ما کار خیر می کنیم و اسکانس های تا نخورده روی هم دیگه سوار میشن.با هزار تومن چه کار می شه کرد؟!پس بدش به ما.ما بهت یاد می دیم چه طور باهاش کار خیر بکنی.با دو هزار تومن چه کار می شه کرد؟!بده به ما،ما حمل و نقل راحت تری بهت می دیم.با نهصد و نود و نه هزار تومنی که یک میلیون نیست،چه کار می شه کرد؟!بده به ما،ما واست مو می کاریم.

به قلیون پک می زنه،ولی بلد نیست دود رو باید بده داخل ریه اش یا باید بده بیرون،اولین بارش،سرفه می کنه.می زنم پشت کمرش و می گم:با طناب پوسیده اش نرو تو چاه.می خنده،عبدالله هم می خنده،با زبان عربی یک چیزی بلغور می کنه که نمی فهمم چی می گه بعد قلیونش رو رها می کنه و ادامه نمی ده.به دوستش علامت می ده که آهنگ رو عوض کن خواننده توی میکروفنش نعره می زنه و دود اسفند و قلیون و جیغ چهار پنج تا دختر  از تخت چوبی که اون سمت تر نشستن،بلند می شه.سرم رو بر می گردونم طرفشون،سن و سالی ندارن و به زور به هجده می رسن،لوله قلیون رو بین انگشت های کوچک و ظریفشون جا می دن و گاهی بین انگشتاشون می رقصوننش.یک زن با گارسون دست می ده و از غذای خوبش تشکر می کنه.گارسون یکی دیگه از دکمه های لباس سفیدش رو باز می کنه و با خواننده پشت ارگ دم می گیره.به خودم می گم:تو اینجا چه غلطی می کنی؟!اینم به قاعده فردیت مرتبط،من"حق انتخاب"دارم و تا زمانی که حق انتخاب من نقض آزادی دیگری نباشد،مشروعیت دارد!چه استدلال های جالبی در علوم انسانی وجود داره.کجا بود می خوندم تئوری ها فقط بی رحمی واقعیت ها رو توجیه می کنند.به زهرا گفتم:سرم درد می کنه،نمی شه این خواننده اینقدر داد نزنه؟من پا شم برم؟

دستم رو گرفت و گفت:نه بابا من رو با عبدالله تنها نذار.عبدالله عبدالله عبدالله....اصلا حواس عبدالله بغدادی کجا هست؟!اینجا این رستوران سنتی اون رو یاد کجا می ندازه؟!یاد چای خونه های شهرش که با صدای ام کلثوم و رقص عربی گرم می شد؟! ...استکان های کمر باریکی که توی هوا تکان می خوردند برای دوباره نوشیدن قهوه.؟!شاید هم جایی در دانشکده افسری بغداد،وقتی که رضایت به آزادی اسرای داعشی نداد و جواب شنید:یا استعفا بده یا یک دلار حرومت می شه.

زهرا پرسیده بود:یک دلار؟

_خرج هر تیری که شلیک میشه یک دلار

و عبدالله رها کرده بود کلاه و نشان و زندگی با افتخارات جنگی رو...به گمانم عبدالله اصلا  فکرش رو هم نمی کرد که گذرش به ایران بیفته و دست و دلش با دیدن زهرا نامی از دست بره...

از قواعد دنیای ماشینی امروز تسلیم در برابر فناوری،ازدحام و کمبود زمان است.شما هر چقدر هم بدوید زمان زودتر از شما رسیده است.زمان "دوباره دویدن"،و من هنوز قصه ای را تمام نکرده،دیدم دارم در یک قصه تازه می دوم...

شاید ادامه داشته باشد....

  • نویسنده ....