پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دورهمی» ثبت شده است

بلاگ آیلند

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ

آن روز را خوب به خاطر می آورم من سفیر سرزمین بلاگرها بودم به یکی از بلاد قاره آفریقا.وقتی از شگفتی های دنیای بلاگرها برای امرایشان تعریف کردم،صحبت هایم را باور نکردند،چون متاسفانه آنچه از سرزمین ما بازگو کرده اند،اغراق شده از ناکامی ها و تاریکی هاست.وقتی با چنین وضعی مواجه شدم درصدد برآمدم تا از آنان دعوت کنم در سفری مرا همراهی کنند این شد که یکی از سفرایشان را که از قدیم با یکدیگر رفاقتی داشتیم،به این ماموریت فرستادند.ما با قطاری عرض هندوستان را طی کردیم و از جاده ابریشم از کنار چین عبور کرده به سرزمین بلاگرها رسیدیم.برای استقبال شوالیه هولدن و چندی از خانواده سلطنتی آمده بودند.برخوردشان بسیار گرم و صمیمانه بود همه شان با سفیر احوالپرسی کردند.بعد از مراسم استقبال سوار اتول تندرویی شدیم که خانواده سلطنتی در کمال سخاوت اجازه داده بودند همه مردم شهر از آن استفاده کنند و تازه هیچ صندلی را نیز برای خودشان قبضه نکرده بودند.نام این اتول را مترو گذاشته بودند که مخفف متروپلیس بود:|


سفیر به همراه واران به کابین کناری رفت و ما به همراه سایر خانواده سلطنتی در ازدحام مردم ایستادیم کاملا عادی انگار نه انگار اینها دارای مقامی هستند!من که پیشتر هم دیده بودم اما باز هم شگفت زده شدم!آه خدای من!شوالیه هولدن در میان همان ازدحام رسمیت جلسه را اعلام کرد و همگی پیرامون مسائل کشوری به بحث و گفت و گو پرداختند،به این می گویند یک دموکراسی ایده آل تصمیمات کشوری در برابر مردم بی هیچ دیواری و در بسته ای انگار کنید وسط خیابان!مردم می شنیدند و علاقه نشان می دادند تا جایی که یکی از شهروندان از شوالیه بابت تحلیلش در جلسه تقدیر کرد و دیگری بابت صدای بلندش خشمگین شد و سرش داد زد و شوالیه در کمال خونسردی تنش پیش آمده را آرام کرد.بعد از آن مراسم معارفه خانواده سلطنتی بود.واران دختر مهربان خانواده بود که هر شب بر فراز شهر پرواز می کرد و شیرینی های خوشمزه را از توی سبدش برفراز شهر خالی می کرد.سفیر آفریقا می گفت که شیرینی های واران طعم آشنایی دارد و من فکر می کردم احتمالا رازی باید در آن باشد.دختر دیگر خانواده علاقه مند به فوتبال بود و تاریخچه مهم ترین گل های بازی فوتبال را می دانست او از گل ها به همان طراوتی یاد می کرد که شما از گل های باغ.دختر دیگر صورتگر بود و با ابزاری غیر از قلم تصاویر را ثبت می کرد،جدی بود چشمان دقیقی داشت و خوب حرف می زد و تحلیل می کرد.می توانستم حدس بزنم که احتمالا در آینده پست وزارتی یا شغل جدی این چنینی را در دربار بلاگرها داشته باشد بهرحال به نظر می رسید پیشانی بلندی داشته باشد و افق آینده اش روشن.نام او نیز متناسب بود بانویی که "خوب می شناسد".دختر دیگر که در کنار من نشسته بود آرام بود کمتر کلمه ای از او می شنیدی اما بعدها فهمیدم توانایی وی نقشه خوانی است و تصمیم گرفتم در سفرهای دریایی پیش رو او را به همراه خودم ببرم به نظرم ناخدای توانایی می آمد و اما بانوی صلح،ردایی سفید و بلند پوشیده بود که روی پله های ارغوانی کاخ کشیده میشد،دارای عقایدی دمکرات،که معتقد بود حتی در استفاده از کلمات هم باید دقت کرد که موجب جنگی نشود.او مهربان خوش برخورد و تاریخ دان بود وی را پری می گفتند و راستش را بخواهید لبخند افسانه ای هم داشت!یک پرنسس زیبا و دوست داشتنی و خوشرو هم در خانواده سلطنتی بود که من چند باری افتخار داشتم همراهیش کنم،من اسمش را گذاشته ام بهار.پسر کوچک خانواده یک اتاق پر از کتابخانه هایی با چوب بلوط داشت که همه کتاب های موجود در قفسه ها با حق کپی رایت ترجمه شده بودند،او یک جست و جو گر،همیشه پرسشگر بود و بیشتر اوقات او را می توانستی در بین برگه ها و کتاب هایش پیدا کنی،علاقه مند به علوم فرامادی و دارای ایده هایی نو برای حکومت داری،به نظر می رسد اگر وی حاکم بعدی سرزمین بلاگرها باشد روابط سازمان یافته در این سرزمین دچار تحول اساسی می شود چرا که وی را اندیشه تغییر بود.بعد از آن که سفیر بلاد آفریقا با اعضای خانواده گفت و گو کرد اظهار داشت که حقیقتا روز متفاوتی داشته و با آدم های متفاوتی مواجه شده است.از اظهاراتش  برآمد که نظر وی بر تحسین استوار است.هنگامه ناهار سلطنتی فرا رسید،بزرگ خاندان بلاگرها دکتر میم در صدر میز نشست و همگی بر جایگاه خودشان جلوس کردند.شوالیه هولدن در سمت چپ وی و بانوی نقشه خوان در سمت راست.سفیر آفریقا این را پیامی از سوی بلاگران برداشت نمود:هم راه را می شناسیم هم مقاومت را|:


بزرگ خاندان بلاگرها بسیار کم سخن می گفت،سفیر گفت که برای چنج کردن پول هایش به مشکل برخورده که بزرگ خاندان با تماسی بلافاصله مشکل را حل کرد و بار دیگر ثابت شد که در این سرزمین کار مردم روی زمین نمی ماند حتی وقت صرف ناهار سلطنتی و همگی غریو شادی سر دادند|:

بعد از صرف ناهار به همراه بانوی نقشه خوان،شوالیه،جست و جوگر،پرنسس،بانوی صلح و سفیر سوار اتل طویل شدیم و به سوی دیگر شهر رفتیم تا به تماشای نمایش"ما گل های خندانیم"بپردازیم.در آنجا یکی دیگر از اعضای خانواده به استقبال آمد،واقعا که بلاگرها چقدر آداب دان هستند هر جایی که می روی یک مراسم استقبال هم هست.سفیر هم این نکته را بیان داشت که حسن رفتار این خانواده را دوست دارد.وی در پایان سفر و بازدیدش از خانواده سلطنتی اظهار داشت که گزارشی مفصل برای امرایش می نویسد و تلاشی ویژه برای برقراری رابطه ای مودت آمیز فی مابین دو کشور بلاگران و آفریقا خواهد نمود.

 

 

  • نویسنده ....

خوش گذشت:))

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ

سفر جذاب ترین و پر چالش ترین فرآیندی  هست  که می تونه شما رو با شگفتی های این دنیا آشنا بکنه در حین حال هر چقدر مسیر شما دشوار تر باشه سنگ محک بهتریه برای اینکه دوستانتون رو بشناسید…

 

اگر بخوام در یک جمله بگم چی شد می تونم بگم:خوش گذشت:دی

و همانا ما این جمله را برای آشنایان با خاطره ای غریب خلق کردیم تا به آن اندیشیده و بخندند و سایرین را از آن محروم داشتیم تا در کف آن بمانند:دی

در ابتدای سفر به همراه  نارخاتون در پی صدای رودخانه ای رفتیم که سرد و سریع از زیر پل چوبی عبور می کرد.بعد نوبت صبحانه  رسید،که با دستور مخصوص سرآشپز پخته شده بود.گویند آوازه طعم مطبوع آن چندین بلاد آن سوتر رفته  و در سند جهانی آشپزی نام املت حاج مهدی در صدر قرار گرفته سپس نام گوردن رامسی خیلی ریز و به صورت اختصار آمده!ولی از آن جایی که من و نارخاتون کلا با تشریفات مشکل داریم و معده مان با این جور غذاهای اینترنشنالی سازگاری ندارد به خوردن کیکی بسنده کردیم.

موقع خوردن صبحانه سگ ها از چپ و راست ما را محاصره کرده بودند که در نتیجه ما در صندلی های ماشین سنگر گرفتیم اما شوالیه هولدن همانطور که صدای چکاچاک شمشیر نیمه فلزی نیمه مسی اش هوا را دو شقه می کرد و فریاد هایی غریو سر می داد...هان چی شد!ببخشید.هولدن با یک تیکه نون آغشته به املت معروف حاج مهدی سگ ها را دور و مشغول کرد و ما دهان باز مانده به شگفتی های املت مربوطه نگریستیم و مریدان همه در سکوت فرو رفتند.بعد از صبحانه آذوقه مربوطه که چیزی جز پاپ کورن،انواع چیپس خلالی فلفلی نمکی شکلات چایی و...نبود به اضافه لیوان ها و لنز دوربین دکتر که انگار مهم نبود وسط آن همه وسیله چه بر سرش می آمد را در کوله پشتی جا دادیم و راهی شدیم به سمت غااااار.اول باید از کوه بالا می رفتیم ،بعد از کوه پایین می رفتیم.بعد دوباره تو غار بالا می رفتیم.:|

از جمله استعدادهای حاج مهدی کوتاه نشان دادن راه ها،صاف نشان دادن پیچ و خم ها و و تشخیص دوراهی های غارها می باشد.از جمله ویژگی های نارخاتون جان نیز دست هایی یاریگر تسکین دهنده در هنگام اضطراب و رفیقی پایه برای همراهی می باشد.

دهانه غار مثل هیولایی دهان باز کرده بود و قندیل ها چونان آرواره هایی که در انتحای حلقش می درخشیدند،خب اینم از توصیف ادبی در متن:دی

بعد از این که از غار دیدن کردیم برگشتیم برای ناهار من تا همین لحظه فاش نکردم هولدن چگونه کباب ها را آماده کرد:دی

که البته به قول دکتر همه چیز با حرارت ضدعفونی می شه پس هیییچ جای نگرانی نیست.:)))

و آیا می دانستید هولدن یکی از مهربان ترین همسفرهای شما خواهد بود؟و آیا می دانستید ذهن نامبرده قابلیت ساخت داستان هایی در لحظه را دارد که شما از شنیدنشان شگفت زده بشوید و با خودتان بگویید:عجب ذهن خلاقی!(اشاره به سگ سلیمان)

وقت ناهار نارخاتون جان که در رفت و آمد برای تدارک غذا بود با شروع باران بی موقعی خودش را به بچه ها رساند و گفت:ای همراهان بدانید و آگاه باشید که ماست ها دوغ و لیموها آبلیمو گشته اند:|

همراهان شیون کنان بر سر کوبیده و در جست و جوی پناهگاهی هر یک به سویی روانه گشتند تا بالاخره سقفی پیدا کردیم برای خوردن ناهار.البته سقف مذکور سوراخی در خودش تعبیه کرده بود که از چشم تیز کارشناسان دور مانده و در نتیجه این سوراخ مذکور با بشقاب غذای حاج مهدی خودش را تنظیم کرده جا به جا شده  به بشقاب غذای وی تحمیل می شد.ما نیز شاهد بودیم وی چند بار پوکر فیس طور به سوراخ خیره شد اما سقف دست از لجاجت نکشیده و مصرانه ادامه می داد.

بعد که ناهار صرف شد باران قطع شد ابرها کنار رفته و آفتاب چنان تابید انگار ظهر تابستان بود:|

این بود حکایت شیرین جمعه ای که گذشت تا دیداری دیگر بدرود.

پ.ن:قرار نبود اصلا بنویسم...برا همین خوب و بدش رو ببخشید دیگه...

کوه سفید

نبرد با سگ ها ورژن هولدن 

رودخانه

 

  • نویسنده ....

دردورهمی چه گذشت؟

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ق.ظ

حدودای ساعت سه بود که رسیدم پارک لاله  و نمی دونستم بچه ها دقیقا کجا ایستادن،برای همین  دنبال یک نفر می گشتم که ازش راهنمایی بگیرم که چشمم افتاد به یک دختر خانم  ریزنقش  که دبیرستانی به نظر می رسید و داشت یک چیزی رو توی گوشیش می خوند؛یک حس غریبی بهم می گفت:این یک بلاگر صبا!

حس می کنم  بلاگرها رو از چند فرسخی می شه شناخت و توی جمع های شلوغ تشخیصشون داد.اونا احتمالا یک گوشه از ماجرای پر سر و صدایی،آروم نشستن و دارن روند اتفاقات رو رصد می کنن،کم حرف می زنن،و لباس های ساده ای می پوشن تا چندان به چشم نیان و احتمالا دارن یک چیزی توی گوشیشون می خونن.می دونم شکل استدلالم شبیه ماجرای اون طوطی و کوزه روغن که از روی شباهت ها به نتیجه می رسید: کز چه ای کل با کلان آمیختی. تو مگر از شیشه روغن ریختی. از قیاسش خنده آمد خلق را. کو چو خود پنداشت صاحب دلق را. اما خب این اولین تحلیل کارشناسی من از اولین دورهمی بلاگرهاست:دی

خلاصه پس از راهنمایی اون دختر خانم دبیرستانی که بعدا فهمیدم خورشید یکی از بچه های دورهمی بوده و دانشجوی معماری و اصلا دبیرستانی نیست:)))،رسیدم به محل قرار که دیدم یک لباس آبی ایستاده،قشنگ عین این پرچم هایی که توی جنگ ها می افراشتن که نشون میداد این جا مثلا قلمرو فلان لشکر:|

آبی هولدن بود،هولدن آبی بود:|

نارخاتون و یا فاطمه زهرا هم بودن.نارخاتون یک گردن آویز انار داشت که  تو همون نگاه اول حواسم رو پرت خودش کرد و برای همین خیلی سردستی با بچه ها سلام احوالپرسی کردم و منتظر و کنجکاو ایستادم تا باقی بچه ها بیان.

خیلی کنجکاو بودم سیدعلی رو از نزدیک ببینم چون جز بلاگرهایی که نوشته هاش رو خیلی دوست دارم،که خوشبختانه بعد از چند دقیقه به جمع ما پیوست و آنقدر آرام و گریزان بود که هر لحظه منتظر بودم غیبش بزنه و اغلب نگاه می کردم ببینم کجا ایستاده و جدی جدی غیب نشده باشه:))

بعد از جمع شدن همه بچه ها،قرار شد بریم روی چمن ها بشینیم.هولدن رو تصور کنید در حالی که به عنوان پیداکننده جای مناسب همینجوری داره توی چمن ها زیک زاک می ره و ما مسافتی بعید را در همین اثنا پیمودیم:|

بالاخره وقتی بین اون محوطه چمن ها که عین شالیزار برنج، خیس بودن،یک جزیره سبز و خشک پیدا کردیم و بازماندگان کشتی بلاگرها خواستند سکنی بگزینند،هنوز بر زمین گرم ننشسته بودیم که هولدن جیغ زد:دنگ هاتون رو بدین.

و هر ده نفر پوکر فیس طور نگاش کردیم.

_چیه خب؟:|می خوام خوراکی بگیرم دیگه:| :| :|

وقتی هولدن و سیدعلی رفتن دنبال نخود سیاه،ببخشید رفتن خوراکی بخرن،از فرصت استفاده کردیم و خودمان را به یکدیگر شناساندیم،هاهاهاها:)))

بچه ها اسم رشته من رو پرسیدن که منم یک چیزی به قول هولدن تو مایه های" بررسی مناسبات اخیر منطقه با حضور کارشناس محترم "هستم رو در جواب گفتم که بچه ها گفتن:می شه دوباره بگی؟می تونی سه بار پشت سر هم تکرارش کنی؟جغرافیاست؟سیاست؟چیه این؟!:)))))

بعد از آمدن سید و هولدن مراسم چایی خوران بود!

مراسم چایی خوران عبارت است از لیوان های یک بار مصرف،جیغ جیغ هولدن:آب جوش من کو؟:|آب جوش من رو بدین:|آب جوشم آب جوشم:|

یک دونه چای کیسه ای که می تونه به پنج تا لیوان آبجوش (و حتی مشاهدات نشان داده تا شش تا هم رنگ می ده:دی) و مقداری شکلات و تی تاپ و ...

بعد از اینکه چایی ها تقسیم شد،دکتر برامون از فامیلشون تعریف کرد که جای شخصیتهای تاثیر گذار در فیلم ها رو بازی می کرده،اینجوری که تموم شدن خیلی از سریال های طویل تلویزیون به دست ایشون رقم می خورده بدین شکل که شخصیت های اصلی رو ناک اوت می کرده:|

خلاصه سرما که بر ما مستولی گشت،بلند شده،راه افتادیم،گپ زدیم،مهربانی کردیم و دیدیم،عکس گرفتیم،خداحافظی کردیم و برگشتیم و این چیزها که به تو گفتم را جز با چشم دیده هم می توان دید کافیست چشم دل بگشایی.

۱۴آبان سنه ۱۳۹۵



دیگر روایات تاریخی در این باب:

هولدن|جولیک |نارخاتون|دکتر میم|علی موسوی|یا فاطمه زهرا|حبه انگور|دخترک

  • نویسنده ....