پالادیوم

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

نازک قلم

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

مسائلی که سر کلاس سریع القلم ذهنم رو بهم میریزه اینه که چقدر تعریف توسعه با چیزی که از طرفداران توسعه در سطح جامعه می شنویم متفاوته. اما گذشته از این سریع القلم نکاتی رو که میشه در حکومتداری غربی عیب و نقص تلقی کرد حسن نشون میده و همونا رو در حکومتداری ما نقص. اینکه با عوض شدن رئیس جمهور در آمریکا توافقی مثل برجام بر باد میره درسته که نشون میده ریاست جمهوری های آمریکا صاحب اختیارن اما این رو هم نشون میده که توافق ها هم چندان معتبر نیستن و با تغییر یک فرد سرنوشت یک کشور دیگه دستخوش تغییر میشه. یکی دیگه از مشکلاتم با سریع القلم اینه که عین مجلات موفقیت حرف میزنه حرف های تکراری که سالها از غرب و عوامل پیشرفتش برامون گفتن، آره قوانین راهنمایی رانندگیشون خوبه آره مردمشون اهل مراعاتن، آره مسئولیت پذیرن و فلان. در نهایت من می گم خب که چی؟ اینا همه اش حرف های بی خاصیتی هست،چون سالهاست داره تو دانشگاه ها تو خونه ها حتی از زبون راننده تاکسی ها شنیده میشه، اما اتفاقی نمی افته. زشته که حرف یک استاد دانشگاه و دغدغه هاش برای دانشجوهاش با حرف های راننده های تاکسی و مجلات موفقیت در یک سطح باشه. من به هاله مقدسی که اطراف سریع القلم هست کاری ندارم، به توصیه های خوبی که بعضا میشه ازش شنید، به این کار دارم که چرا نمی تونه آرمان شهرش رو تئوریزه کنه؟ چرا به عنوان مشاور رئیس جمهور کاری از پیش نبرده؟چرا اینقدر نگاه از بالا به فرهنگ ایرانی و نگاه ستایشگرانه نسبت به غرب داره؟ چرا با وجود بدعهدی های آمریکا هنوزم بهشون خوشبینه؟
من فکر نمی کنم استادم آدم بدی باشه حتی حس نمی کنم خائن، نفوذی و... از این القاب نادرست در موردش صدق بکنه. فقط به نظرم روحیاتش شاعرانه ست و زیادی احساساتیه. و خب راستش سیاست عرصه بی رحمی برای شاعراست. 
  • نویسنده ....

مهر به وقت آبان

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ

همش حس می کردم از من خوششون نمیاد، دو نفری کنار هم می نشستن و به من می گفتن اینجا نه، تو برو جلو بشین.با هم گپ می زدن و من تو جمعشون نبودم، تو جمع تنها دخترای همکلاسی ام، تا امروز... سرکلاس زبان همکلاسی ها خلاصه هاشون رو خوندن،ولی من حس می کردم از پسش برنمیام.استاد بعد از هرنفری به من نگاه میکرد تا ببینه بالاخره دل رو به دریا می زنم یا نه. گفتم:بلد نیستم... بلد نیستم مثه بقیه همکلاسی ها خلاصه رو اینقدر مسلط بگم. برا من سخته...
کلاس ساکت شد،دخترا از پشت سرم گفتن:چی میگی صبا؟! نمی تونم چیه، پاشو دختر، مگه میشه تو نتونی. اعتماد به نفس داشته باش. برو بد بخون ولی بخونش. تو از پسش برمیای. برو دختر ما هوات رو داریم.
صداها مثه زنحیره به صدای بقیه همکلاسی ها پیوست:برو بخون تو می تونی.
استاد لبخندی زد و گفت:همون قدری رو که می تونی بخون. کم کم پیش میریم.
رفتم بالای کلاس، دخترا علامت دادن که ما باهاتیم. خوندم،از پسش براومدم، برگشتم سر جام، دو تا دست از پشت سر، نشست رو شونه ام... 
  • نویسنده ....

گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

دیشب برای خاطره از خاطرات دوران کارشناسی حرف می زدم،  به یاد اوردم تمام اون سال های پرماجرا رو. سالهایی که نمی دونم اگه تعریفشون کنم کسی باور میکنه که واقعی هستن و قصه نیستن؟! گاهی واقعیت ها از قصه ها جلو میزنن، گاهی نویسنده ها ناگزیرند واقعیت ها رو تا سطح قصه ها پایین بیارن تا باور پذیر بشه...

  • نویسنده ....

همراه اول

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ق.ظ

بعضی ها برای اینکه خوابشون ببره گوسفند می شمرن، بعضی ها یک معادله بی جواب رو تو سرشون چرخ میدن؛عین آب تو هاون کوبیدنه، حسنش اینه که چشم ها رو سنگین میکنه.منم مدلم اینه به بخش آمار وبلاگم نگاه می کنم و اگه از یکی از عددای آی پی خوشم اومد،بدون اینکه برام مهم باشه کیه، صفحه صفحه باهاش میرم جلو ببینم از چه مطلبی امروز دیروز یا پریروز خوشش اومده.خلاصه کنارش دستخط خودمون رو برگ می زنیم. 

  • نویسنده ....

جوجه اردک آوازه خوان

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

پانزده سال پیش بود که خانم ناظم دستم رو گرفت و از صف اول گروه سرود بیرون کشید و گفت : «خارج می خونی، صدات با بقیه همخوانی نداره، اصلن نخون، فقط لب بزن» آن وقت ها فکر می کردم زشت ترین صدا رو بین آن جماعت چند ده نفری دارم،دخترها به خاطر تک خوان بودنشان فخر می فروختند و گوشه چشم نازک می کردن. من رو می گذاشتند انتهای صف، جایی که صدایم به گوش کسی نرسد.زد و ورق برگشت وقتی که گذرم به شهر دیگری افتاد و همه گفتند:چه صدای خوبی! بایست صف اول، برگه تک خوان رو بدید دستش. برای کار اجرا میایی؟ ویژه برنامه داریم...امسال قراره مجری آموزش پرورش باشی.

جمعیت بعد از هر اجرا احاطه ام می کردن:چه صدای خوبی! میشه برسونمتون؟کجا دوره دیدین؟این برای شماست، ناقابله...

توی یک دوره ای از زندگیم جوجه اردک زشتی بودم که صداش خارج می زد و غصه می خوردم از اینکه صدای زشتی دارم در حالی که شهری که توش زندگی میکردم لهجه غلیظی داشتن که صدای من بینشون خارج بود،من این حقیقت رو نمی دونستم تا زمانی که به جای دیگه ای نقل مکان کردم.

حالا به زندگی که نگاه می کنم می بینم خیلی وقت ها فکری، احساسی، تصمیمی بین جماعت خارج می زنه، این فقط تویی که باید باور کنی خارج نمی خونی...  

  • نویسنده ....

جواب

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۸ ب.ظ

در مورد سوریه مدت هاست که فکر می کنم اینکه از اساس کار درستیه که ما بهشون کمک کردیم یا که خیر،معتقد بودم بایستی تو زمینه امنیت ملی مون همیشه یک قدم جلو باشیم نه اینکه بذاریم ماجرا برسه به دمش و بعد اقدام کنیم.اینکه اختلافات توی این کشور داشت بیخ پیدا می کرد و شاید ما می تونستیم از طریق مذاکره با اسد تغییری در سیاست های داخلی اش ایجاد کنیم تا مانع از بروز بحران بشه.فکرم درگیر این قضیه بود و البته همیشه یک تیکه پازل گم بود.هر وقت یک چیزی سرجاش نیست مغزم ارور می ده،انگار یک سری داده رو نداشته باشه.فکر می کردم بعیده از این همه سیاست مدار کهنه کار و درس خونده چنین کار شاذی.تو گپ و گفت با شهناز دوستم،نظرش رو پرسیدم که اگر ما از فلان راهکار تو سیاست خارجیمون استفاده می کردیم،کار به اینجا ها نمیرسید که بخواهیم هزینه بدیم.شهناز ضمن اینکه تصدیق کرد که آره ما حتی تو سیاست خارجی دقیقه نودی عمل می کنیم و خیلی پویا و عمیق تصمیم گیری نمی کنیم،گفت:ولی یک نکته ای هم هست،اینکه سوریه پاسوز ما شده.این کشور تنها کشور عربی متحد ایران تو منطقه خاورمیانه بود برای همین عربستان ازش می خواد از حمایت ایران دست بکشه،اسد قبول نمی کنه و شیخ عربستان قسم می خوره تا زمانی که نابودی اسد رو نبینه از پا نشینه.این میشه که قائله داعش پیش میاد و باقی ماجرا.از طرفی تو کدوم کشور عربی وضعیت دموکراتیکه؟

دیدم حرفش پر بیراه نیست؛تا چند سال پیش قبل از این شوهای دموکراسی عربستان،سوریه جز کشورهای دموکراتیک بود در قیاس با سایر کشورهای عربی منطقه.قطر که چون هم پیمان آمریکا و شریک تجاری اسرائیل بود هیچ نقدی بهش وارد نمی کردن الان هم معلوم نیست کجای کار اقتصادیشون باهاش به بن بست کشیده که آمریکا بهش حمله می کنه و قطر سرخرش رو کج کرده سمت ما.

حرف های شهناز که تموم شد با خودم فکر کردم چقدر خوبه آدم یک رفیق درست و حسابی داشته باشه که بشه باهاش به جواب رسید.

  • نویسنده ....

گفتن یا نگفتن

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ق.ظ

از وقتی که این چالش چهارشنبه های سفید راه افتاده،آدم نمی دونه دیدن مردا رو تو محوطه خوابگاه به کی باید بگه به یکی نباید بگه،یه هو ممکنه بخوری به پست یکی که براش فرقی نداره،برگرده بهت بگه:چیه؟دلم می خواد،نکنه می خوای من رو به زور بفرستی بهشت؟!اینه که بی خیال راهمون رو می کشیم می ریم و هر چند دقیقه یه بار گوش می سپاریم به صدای جیغ یه دختر که با دیدن یکی از این هیولاها در محوطه شنیده میشه.

  • نویسنده ....

دمپایی و خشم اژدها

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

چند دقیقه ای جلو سرویس روشویی منتظر کسی که دمپایی ها رو پوشیده بود، ایستادم، اما خبری نشد. ناچار دمپایی یدکی ها رو پوشیدم و دیدم بله خانم با دمپایی های خوشگل من داره جلو روشویی موهاش رو آرام و با ناز شونه می کنه، جهت انتقام خیلی کثیف شروع کردم به مسواک زدن، انبوهی از کف و تف رو تصور کنید، اما بعد چند لحظه که نگاه مبهوت خانمه رو روی خودم حس کردم، خنده ام گرفت، و حالا نمی تونستم جلو خنده ام رو بگیرم، دختر بیچاره که فکر می کرد در پاسی از شب گذرش به یه خل و چل افتاده دمپایی ها رو به سرعت جلو روشویی گذاشت و رفت دم در ایستاد و موهاش رو شونه زد. خبیث درونم می گفت موقع رد شدن از کنارش یک لبخند دندان نشان شیطانی بزنم ولی خب اون فرشته که دور سرش حلقه داره، نذاشت.

  • نویسنده ....

خاطره

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۷ ب.ظ

خاطره برای اینکه ذهنش بیدار بشه داره به یه آهنگ تند با صدای بلند گوش می کنه،برای همین صدای من رو نشنید وقتی بهش گفتم :می خوای یه چیزی برات بخونم؟درسش خیلی سخته،اولین باره دختری رو می بینم که درسش مرتبط با لیزر.هم اتاقی های تازه ام آدم های کم حرفی هستن و این برای من که اغلب رغبتی به حرف زدن ندارم و بعد از هر بار شنیدن صدای خودم ،عذاب وجدان دارم که چرا هوا رو مرتعش کردم،نعمت بزرگیه.حداقل بین این آدم ها من عجیب به نظر نمی رسم.

+تواصلا تا حالا شکست عشقی خوردی؟

_من شکست نمی خورم شکست می دم

دیالوگ من و پریسا:))

این ترم تکالیف درسی خیلی زیاده،تصمیم گرفتم کمی بیشتر به خودم توجه کنم،می دونم که فرصتی ندارم.به خودم یادآوری می کنم برای اینکه این جای راه باشم،چه سختی هایی رو پشت سر گذاشتم،چه مسیرهایی رو نرفتم،چه تصمیماتی گرفتم.اتفاقاتی که برای خیلی ها جز روزمرگی شون بوده و برای من هدفی که باید بهش می رسیدم تا یک قدم برم جلوتر.

سریع القلم عجیب ترین استادی که دیدم:آرام،منضبط،سخت فهم

  • نویسنده ....

مهمان ناخوانده

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

موش زده به اتاق ما، آواره مان کرده و رفته زیر تخت جاخوش کرده، بچه های بلوک یکی یکی دارند بارو بندیلشان را می بندند که بروند اتاق دوستانشان، اسرائیلی ست برای خودش، غاصب و خودخواه! تمامیت یک اتاق را به تصرف درآورده این دیکتاتور کوچک. معلوم نیست خودش کجاست بچه ها احتمال میدهند به نازبالشی که احتمالا جوراب گرد شده فراموش شده ای ست، تکیه داده و دارد می می زند.موش ها هم موش های قدیم، اینقدر سر نترسی نداشتند. واقعا روا ست من از اینجا نشسته روی میز مطالعه، پا ها را جمع کرده و ناامید از داشتن جایی برای خواب برای شما پست بگذارم؟! 

  • نویسنده ....