پالادیوم

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لاجوردی» ثبت شده است

روایت بی دردی

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۵۵ ب.ظ

عشق تازه میانشان جوانه زده بود، دست های قلبشان را با شعله اش گرم می کردند. زن گیسوانش بوی گندم باران خورده میداد، مرد دست هایش قادر بود آشوب جهانی را آرام  کند. چون پیچکی تب و تاب تن ها در هم گره خورده بود، داشت سبزی اش را به رخ دیوار های کدر اتاق می کشید، داشت ریشه می دواند در ملافه های چروک. داشت جنینی در زهدان زندگی دست و پا می جنباند،زن سرش را در شانه های مرد فرو برده بود،گندمزاری از ارتفاع کوهی چون آبشار سرازیر شد، نگاهش را بالا کشید، چشمانش را در چهار سوی اتاق چرخاند، نگاهش روی چهره مرد که در قاب عکسی جا گرفته بود، ماند. نگاهش در اجزای چهره دقیق شد:در انحنای خوش فرم لبها، در سیاهی درخشان چشم ها، در موهایی که روی پیشانیش ریخته بود. نگاهش در اجزای چهره دقیق شد و از آن فاصله گرفت، نگاهش رو شیشه قاب عکس ماند. بخاری رویش افتاده بود، روی لبهای مرد، انگشت سبابه اش را به سمت قاب کشاند، خواست بخار روی لبها را پاک کند. خواست گرمای نفسی را که لبها را مات کرده، محو کند. نشد... هنوز سرش روی شانه هایش بود گوشش کنار لبهایی که برایش عشق زمزمه میکرد،آرام گرفته بود... انگشت سبابه اش روی جای رژ لبی روی لب های مرد بی حس...


  • نویسنده ....

افلاطونی ها

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

پاییز مرا به خودم می آورد، به آن اصالت دلنشین چشم های ذغالی دخترک شرمگین، به دل خواستن دیدن شفق قطبی، همان توده سبز و سرد با ستاره هایی که شبیه غبار در نور خورشیدند. به یادم می اندازد که دوستت داشته ام که آغوشی که اندیشه ات را در برمی گرفت گرم تر بود از آنکه جسمت را... که حرف زدن با تو مثل نوشیدن چای گرم ست در زمستان، گرم و آرامم می کند.به تمام دو نیمه شبهایی که بیدار ماندم به امید نشستن روی کنده های چوبی و گپ زدن های طولانی با تو. که خسته نمیشدم که خسته نمیشدی که ادامه داشتیم. و مگر نه اینکه فکر می کردیم عشق همان جا معنا میابد که تداوم پیدا می کند وگرنه موج ها سرنوشتشان بعد از هر اوج تیزی، فرودی کند ست... سرمان سرد و دلمان گرم، قدم هایمان را کشاندیم تا اینجای ماجرا تا همین پیری کلمه ها در سطرهای من و جوانی محبتمان در چشم های تو... گذارمان که به هم بیفتد رغبت هیچ پرسشی نیست دلم حرف می خواهد قدم زدن می خواهد که نفسمان شانه به شانه هم پیاده روهای سرد و سنگی شهر را گز کنند. 

  • نویسنده ....

مسافرخونه داش آکل

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ق.ظ

تا حالا به مسافرخونه ها فکر کردین؟هر کی می خواد بگه من خیلی باارزشم،می گه دل من مسافرخونه نیست،هرکی خواست بیاد توش و بره!مگه کسی میدونه تو دل یه مسافرخونه چی می گذره؟

مسافرخونه ای که هرمسافر خسته ای رو پناه میده،آدما غم ها و چشم انتظاریشون رو روی شونه هاش جا می ذارن،بار تنهایی و دلواپسی هاشون رو توی ملافه های سفیدش خالی می کنن،سرنوشت مسافرخونه دل کندنه و سرنوشت مسافر رفتن...گاهی فقط روی دیوارای مات از کهنگی اش دستخطی جا می مونه به سال یک هزار و سیصد و...سرباز وظیفه صادق شجاعی کرمان،معصومه و علی نوشهر،من نمانم روزگاری این بماند یادگاری...مسافرخونه دل می بنده به همین آدمای بار سفر بسته،دل می بنده به صداها و بوها و چهره ها،دل می بنده به خاطره ها و خنده ها و گریه ها،دلش می خواد یکی توی دلش بمونه،بگه همین جا خونه ست!اما هرکی میاد برای رفتن میاد،هرچقدر هم پرده ها و تخت و میزآینه اش خوش رنگ و لعاب باشه،مسافر دل نمی بنده بهش،همیشه ته ذهنش چراغ خونه روشن تره.مسافر وقتی می خواد بره، مسافرخونه رو پشت سر می ذاره،یادش می ره که رفیق به وقت خستگی و تنهایی و بی سرپناهیش بوده.به گمونم اگر مسافرخونه ها آدم بودن شبیه داش آکل میشدن،یه آدم تنهای غمگین بامعرفت.

  • نویسنده ....

ساعت صفر

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ق.ظ

 

"نجابتت را خواهم سرود، و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود..."لورکا

 

 

  • نویسنده ....

Property

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ق.ظ

چیزهایی را برای خودم نگه می دارم مثل کلاه آفتابیت که نیمی از صورتت را می پوشاند و لبخندت را درخشان تر می کرد،چیزهایی را برای خودم نگه می دارم مثل یاد گرفتن دومینو از تو،موج قطعه هایی که همدیگر را پیش می بردند،چیزهایی را برای خودم نگه می دارم مثل صدای تو که دوستش داشتم.چیزهایی را برای خودم نگه می دارم مثل ترانه فرانسوی که توی ماشین برایم زمزمه می کردی.چیزهایی را برای خودم نگه می دارم از همه"تو"هایی که آمده اند و رفته اند و "او" شده اند،این ها همه دوست داشتنی های "من" است.

  • نویسنده ....

گردنبند انارش هم قشنگه

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

 

 

اولین بار تو سرویس دانشگاه دیدمش،دانشجوی فلسفه بود من خسته لم داده بودم رو صندلی و توی گودی اش فرو رفته بودم،خواست که کنارم بشینه از اونجایی که همیشه از غریبه های خوشرو خوشم میاد باهاش سر صحبت رو باز کردم و خلاصه از هردری حرف زدیم،بیشتر از کتابا گفتیم تا اینکه پیشنهاد داد که شماره همدیگر رو داشته باشیم تا همدیگر رو گم نکنیم .منم قبول کردم،چرا قبول نکنم با آدمی که اینقدر قشنگ می خنده و اینقدر خوشرو دوست نباشم؟!بعد از اون دیگه همدیگر رو ندیدیم،می دیدیم ولی از دور و خلاصه به غیر از احوالپرسی تلگرامی تو فواصل زمانی طولانی،چیزی بهم نمی گفتیم.مسلما بعد از این همه بی کلمه بودن بایستی شماره اش رو مثل بقیه غریبه هایی که اومدن و رفتن و کلمه نداشتن پاک می کردم،ولی نه!مهسا یه چیزی داره که من خیلی دوستش دارم و اونم لبخند قشنگیه که توی همه عکسای تلگرامی اش هست.جوری می خنده انگار همه خوشی های زندگی رو داره نفس می کشه،مثل یه شکوفه بهاری

 

 

 

 

 

 

 

  • نویسنده ....

دریا زدگی

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۵ ق.ظ

روی عرشه کشتی ایستاده ام،روی دریایی نا آرام و متلاطم اما نه از غرق شدن می ترسم نه سکان را به سمت ساحلی می چرخانم.توی جعبه فلزی که در کابین پنهان کرده ام دیگر اثری از هیچ نامه عاشقانه ای نیست.سایه خودم را می بینم که با سایه مرغان دریایی بال گشوده در بالای سرم ،پیوند خورده ست.هر روز جلوی آینه روشویی کنار چند دختر دیگر صورتم را می شویم،موهایم را با کش لاغری می بندم،لباسهایم را می پوشم و روسری ام را با گیره ای زیر چانه ام محکم می کنم،کیفم را یک جایی از شانه ام که بتواند تعادلش را حفظ کند،جا می دهم و پله ها را پایین می روم،از کنار شکوفه های صورتی شماره یک می گذرم و خورشید توی صورتم می تابد بعد از کنار شکوفه صورتی شماره دو بعد یک سراشیبی بعد یک سربالایی،چند دقیقه جلوی ایستگاه اتوبوس می ایستم و به چرندیات آدم ها حول محور"خوب بودن خودشان و بد بودن دیگران"گوش می کنم بعد با صدای بلند می گویم:سرویس دانشگاه همینه؟مثل سرکارگرهای ذغالی کارخانه های جان گرفته در انقلاب صنعتی داد می زنم فقط زیر پوش چرک ،کلاه لبه دار کج و صورت ذغالی ندارم.ماشین همه مان را جلوی سردر سفید خالی می کند،همه بازرسی می شویم تا لباس هایمان تنگ،کوتاه و موهایمان فر،بلند و ناخن هایمان رنگ نداشته باشد و من که هیچ کدامشان را ندارم زودتر رد می شوم.از کنار مجسمه دندان که کار منوچهری نامی ست،می گذرم.از کنار درخت شکوفه بنفش شماره یک،شماره دو،شماره...شماره پنج می گذرم.از پله ها بالا می روم.از راهروی تاریک می گذرم دختر عینکی که همیشه بیانیه های قرای سیاسی می دهد،را میبینم،همیشه در همان جای همیشگی و هیچ وقت نمی شود از او بپرسم:راستی منظورت از آن داستان بی سروتهی که در انجمن شعر خواندی،چه بود؟توانستی توده های ناآگاه را به شور انقلابی ات پیوند بزنی؟!بعد نمی پرسم راهم را به سمتی که از او دورتر است،کج می کنم از پله ها بالا می روم و بعد از پله ها بالا می روم و بعد از پله ها بالا می روم.همه شان یکی یکی می آیند،بعضی خسته،بعضی سرحال و آماده گرفتن جایزه اسکار!بعضی سر به زیر برخی چون پرچمی برافراشته.سلام می کنند ،می نشینند.استاد راه می رود و با کلاماتی مودبانه می گوید که ما توده های بی خاصیتی هستیم که داریم سرمایه نظام آموزشی را هدر می دهیم،چیزی نمی گذرد که به استدلالی بالاتر پل می زند،اصلا نظام آموزشیمان بی خاصیت است،چیزی نمی گذرد که از این هم رد می شود،کشور بی خاصیتی داریم،چیزی نمی گذرد:هیچ جای دنیا شبیه این جا نیست...و بعد  دوباره:شما توده های بی خاصیت...ما توده های بی خاصیت دست زیر چانه ما توده های بی خاصیت وامانده در نظریات دیکنز بوزان کپنهاک ما توده های بی خاصیت گیر افتاده در کارکردگرایی و لیبرالیسم و پست مدرنیسم...ما توده های بی خاصیت هاج و واج نگاهش می کنیم و فکر می کنیم کی زمان لعنتی خلاص شدن فرا می رسد؟روی تخته سفید برای ما توده های بی خاصیت می نویسد: Leave or Loveما توده های بی خاصیت همه با هم پوزخند می زنیم.

روی عرشه کشتی ایستاده ام،روی دریایی نا آرام و متلاطم اما نه از غرق شدن می ترسم نه سکان را به سمت ساحلی می چرخانم.

  • نویسنده ....

برای کاشانه قلبم بانو کاشانی

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ

چیزهایی که خیلی دوست دارم را شرح نمی دهم!تازگی ها اینطور شده ام،ترسو و کمی حسود.از ترس از دست دادن  و از روی حسادتی غریب،دوست داشتنی هایم را پنهان می کنم و در موردشان حرف نمی زنم.هر چیزی که بیشتر شگفت زده ام کند را بیشتر پنهان می کنم.اما بعضی چیزها هم هست که از درک من فراتر می رود.مثل عشقی که معلمم به من می بخشد.نمی دانم این میزان دوست داشتن آدم ها را چه کسی به او آموخته؟!چه طور قلبش اقیانوس است بی کران است ...با این حال خوشحالم که شاگرد او هستم تا همیشه....تا همیشه ای که این زمین بچرخد و پرنده ها سر خم کنند به برداشتن دانه ای،من شاگرد اویم.او که شبیه هیچ کس نیست.مهربان است،احساساتی ست،برایم شعر می خواند با نفس گرمش از کیلومترها دورتر دلم را قرص می کند که قوی باشم که راهم را بروم.نمی دانم کلمه هایش را چه طور انتخاب می کند که این گونه در آغوشم می کشد.عجیب است این حجم مهربانی ...ولی از آنجایی که درس هایم را خوب آموخته ام مهربانی اش را با جان و قلبم می آمیزم.بد اخمی نمی کنم که این روزها رسم مردمان شده که هر چقدر بیشتر مهربانی کنی،دورتر می روند انگار ندیده باشند!انگار ترسیده باشند یا نشناسند...اما من از معلمم آموخته ام بی دریغ مهربانی را...که اگر حتی بلد نیستم عرضه اش کنم،پذیرا و ممنون محبت آدم ها باشم...و بمانم سر عهدی که بسته ام با عزیز دلم،جانانه ترین معلم دنیایم...و نرسد روزی که عهد بشکنم...

  • نویسنده ....

بازگشت

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۳ ق.ظ

دو تا پروانه به پروانه های روی یخچال اضافه شده بود،کتاب های طبقه سوم کتابخونه رو خالی کرده بودن توی یک کارتون،درخت وسط باغچه رو زده بودن،میز پذیرایی رو برده بودن اتاق بچه ها،تخت بالایی خالی شده بود و کتاب های کنکور من رو گذاشته بودن روش.شیرآب آشپزخونه تعویض شده بود اما شیر آب روشویی دستشویی همون قبلی بود با زنگ زدگی بیشتر.جای توالت فرنگی روی سنگ توالت سنتی مونده بود.هنوز همون لکه روی دیوار که شبیه مارمولک خشک شده بود،از جاش تکون نخورده بود.نوار های چیده شده کنار ضبط صوت به ترتیب آخرین باری بود که روی هم چیده بودمشون.هر جای دنیا که برم وقتی برگردم اینجا یه روز بخوام بمونم یا ده روز نمازم شکسته نیست،چون اینجا خونمه!جایی که به دنیا اومدم.وسایلام رو چیدم رو میزی که گذاشته بودن اتاق بچه ها و دست به کمد های قدیمی نزدم،نخواستم سمت گذشته برم و باز کنم در اون کمد جادویی رو که اون ورش پره از خاطرات دانشگاه و دبیرستان و راهنمایی وووو.موندم توی حال،توی الانم و به دست خوردگی و دست نخوردگی های خونه پدری نگاه کردم.به تخت سیمی توی حیاط که پر از عاشقانه های غیر قابل تعریفه.به اتاق انتهای خونه که گوشه دیواراش تکیه دادم و تست زدم برای کنکور و از اون ورش همیشه صدای جیغ دختر همسایه که برادرش کتکش می زد رو می شنیدم.الان چند سالی هست که فقط صدای بهونه گیری های بچه هاش شنیده می شه.همسایه ها همون قبلیان، توی این یکسال که من نبودم،چیز زیادی تغییر نکرده.یادمه وقتی اتوبوس اهواز سر کوچه خاکی می ایستاد و ازش پیاده می شدم،همسایه ها به خط می شدن جلوی خونه هاشون.جلوی باغ ها ی پر از پرچین که پشه گیر بود به وقت پاییز و تابستون و با چشمای کنجکاوشون نگام می کردن.از مصالح فروشی دم کوچه بگیر که کیسه سیمان رو بین زمین و آسمون و بین چونه زدن با مشتریش و سرو کله زدن با شاگردش رها می کرد و زل کیف دستی سنگین توی دستم و خستگی و گرد و خاک روی صورتم می شد تا تعمیر گاه چند قدم پایین ترش.همیشه چند تا مرغ و خروس بود که قدقد کنان و بال و پر زنون با آب پاشی منیر خانم که همیشه مینای مشکی می بست،می اومدن از جلوی پام رد می شدن و بال بال می زدن.جوب جلوی خونه هیچ وقت تنگ تر نشد،یک رود کارونی بود برا خودش که با یه پل فلزی زنگ زده دو ورش به هم وصل می شد.آخ یادش به خیر نذری های هر ساله عمه نصرت تو عاشورا ...واسه ما همیشه یواشکی یه کفگیر بیشتر می ریخت بعد من رو سفت بغل می کرد و می گفت مامان بزرگت همسایه قدیمی ما بوده.وقتی پا شدم اومدم جنوب فکر نمی کردم این چیز ها توی ذهنم بیاد،اما اومد،با همون گرما و شرجی چله تابستون.

  • نویسنده ....

سازت را با بهار کوک کن

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۰ ب.ظ
سه یادداشت برای بهار
*
بهار دارد می آید اما من که باید چمدان ببندم.کلی نامه نرسیده توی دامنم انداخته اند که پر از چشم انتظاری ست.ساعت سه ضربه که بنوازد قدم هایم ضرب می گیرند به سمت رفتن.یک قطار به جا مانده از جنگ  پر از صدای شادی سربازان به خانه برنگشته،انتظارم را می کشد.یک هزار نگاه به نگاه نرسیده انتظارم را می کشد.یکی قاصدک ها را به پیشوازم فرستاده یکی تمام راه را برایم سیپ چیده یکی گندم سبز می کند پای هر قدمی که برمی دارم.ساعتم به وقت تلاقی دو نگاه خواب رفته به آن اعتباری نیست.به آسمان که نگاه می اندازم پر از دلهره باریدن است سرخ و بنفش و پراکنده ابرهای ناآرام...یکی چمدانم را از دستم درمی آورد جیغ کشان توی ایستگاه در پی اش می دوم مردم کلاه هایشان را به هوا می اندازند مردم می دوند موج جمعیت تنگ تر می شود زمین می خورم نامه ها به مقصد نمی رسد توی جمعیت گیر می افتم نامه ها به مقصد نمی رسد گوشه لباسم را می تکانم درخت ها پر از شکوفه می شود نامه ها به مقصد نرسیده... من می رسم...کسی فریاد می زند بهار به خانه رسیده.
**
بهار دختر همسایه بود با چادر گلدار و گونه های سرخ شرم آگینش.دست ظریف تکان داده در حوض لاجوردی،قد کشیده به تمنای توت های درخت خانه ما و صدای النگویی که موقع شستن طبقی خواب جهان را آشفته می کرد.
***
وقتی بچه بودم دوستی داشتم که پنج سال ازم بزرگتر بود و قشنگترین اسم و فامیل دنیا رو داشت:بهار عاشقی:)
 
بهارانه ای تقدیم به عزیزترین نرگس به پاس زیباترین دعوت رادیوبلاگیها:" سازت را با بهار کوک کن"
هر کدام از دوستان که مایلند به این موج ملحق بشوند.همگی تان دعوتید:)
 
 
 
  • نویسنده ....