پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

پیوندها

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «واگویه» ثبت شده است

از مسائل خارج از تلاش خوشم نمیاد، اونایی که در اختیار تو نیستن ولی به تو مربوطن، تو هیچ کاری نمی تونی بکنی، نمی تونی به خودت بگی اگه بیشتر تلاش کنم می رسم... چون زمان و نقطه رسیدن مشخص نیست... از اینایی که «مشخص» نیستن، خوشم نمیاد... آدم دویدن برای هیچی نیستم، آدم امید بستن به چیزی که نمی دونم، نیستم. شاید پیشترها بودم ولی وقتی دیدم چیزهای نامشخص اغلب دستشون خالیه برام و پوچن، رهاشون کردم. فقط برای اون چیزی تلاش می کنم که در دایره اختیاراتم باشه و مشخص باشه؛ شاید برای همینه که میگن تو یک مایوس امیدواری! 

  • نویسنده ....

این قسمت:بازگشت به آلپ

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

حسی شبیه وقتی که هایدی میبینه تمام نون های گرم و تازه ای که برای مادربزرگ پیتر جمع می کرد،بیات شدن.

  • نویسنده ....

جهنم

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ق.ظ


وقتی می خوام جهنم رو تصور کنم،یک عده آدم خوش قیافه رو تصور می کنم با لباس های خوب کنار دریا نشستن پشت میزای سفید دارن بی مکث چای می نوشن،بعد موج با قدرت می خوره بهشون اما از جاشون تکون نمی خورن،حتی میزشون کج هم نمیشه.از آسمون مواد مذاب می ریزه،آتشین و قرمز و سیاه ولی اینا نشستن بدون اینکه زخمی بردارن یا گرمشون بشه باد می خوره به لباساشون به موهاشون،موهاشون می خوره به صورتشون چشماشون مات یک گوشه،یک گوشه نامعلوم یک گوشه ناپیدا بعد همینطوری بی مکث چای می نوشن.زندگی می کنن کنار همون دریا،خوشی می کنن کنار همون دریا ولی لبشون نمی خنده،انگار گم شدن،انگار تنهان،انگار محکوم شدن که برای همیشه تنها باشن،حال دلشون خوب نیست.نه مذابی روی سرشون میریزه نه موج دریا می بردشون انگار توی یک نقاشی تا ابد اسیر شدن،نقاشی که ماجرایی نداره،شاید گذشته اما آینده ای نداره.یک تصویر صامت بی حرکت با حضور آدم هایی که روح ندارن،زندگی ندارن.آره گمونم جهنم باید این شکلی باشه.

  • نویسنده ....

بی فصلی

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

به جانم می افتد شبیه ناقوس سرد کلیسا،گز گز می کند روی پوست کشیده روحم،خودش را از من بالا می کشد و جدایم می کند از هر آنچه که شبیه اش نیست.ترس قدیمی و کهنه ای ست،ترسی شبیه خرده های برنج،زیر زمینی با یک اتاق،شبیه لباس عاریتی نرگس که نیمه شبی درزش دوخته شد تا نونوار بشود،ترسی شبیه تمام شدن زودتر از موعد خرجی خانه،مثل کم آوردن چند اسکناس که گرسنه نگهت می دارد،بی خانه نگهت می دارد،تو را می گذارد آن ور مرز بمانی.رهایت می کند،فراموشت می کند.می گذارد تانک از رویت رد بشود،به تو تعلقی ندارد،به او تعلقی نداری.اسکناسی شما را از هم جدا می کند،مناسباتتان را خانواده تان را علایقه تان را آینده تان را دنیای تان را،اسکناسی خط قلبت را صاف یا کج می کند.ترسی که قدم هایم را عقب می کشد،عقربه ها را عقب می کشد،من را می گذارد در قابی که سارا بتواند به آن بخندد،به کهنه گی لباس من و لکنت زبان فاطمه.ترسی که یادم می آورد دنیا برای ساراست برای من نیست،من باید بدوم،رویا داشتن نسبتی با من ندارد،خودم می سازمش چیزی به ارث نمی برم.آن اجسام مدور رنگارنگ،آن آدم های برند دار،آن ژست های حبابی در پشت ویترین هستند،می بینمشان به من تعلقی ندارند.یکی از ما اصل نیست،یک شیشه ای در این میان هست که نمی شکند،باید جیب خودم را پیدا کنم همان جیب خالی را که حداقل می تواند دستانم را گرم کند،دلم را گرم کند.زمین زمستان ست،فصل های دیگر مرده اند.

  • نویسنده ....

سلام بزرگسالی

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ق.ظ

زندگی همان شکلی ست که پیش از این بود،اما ما آدم های گذشته نیستیم.همه قصه ها را گفته ایم،تا دلت بخواهد نشسته ایم و نخ تنهایی را شکافته ایم،از بد عهدی روزگار گلایه کرده ایم،فحش داده ایم به شلوغی تهران،خیابان ولیعصر و کافه هایش هم دیگر نمی تواند به نوشته ها رنگی بدهد،وجب به وجب ولیعصر را از همین کافه نویسی ها یاد گرفته ایم،ندیده باشیمش هم می دانیم این خیابان ولیعصر چه شکلی ست.عشق های دو نفری "هیچ کسی مثل ما از این ماجراها نداشته" هم دورانش به سر آمد وقتی توی اینستاگرام دیدیم چقدر همه کپی همدیگرند،آرزوهایشان،دوست داشتنی هایشان،عاشق شدنشان،و حتی بعضی ها بهتر از ما دل می بندند و دلبری می کنند.حالا همه سلینجر و موراکامی و مارکز را هم خوانده اند،دیگر حرف زدن از صد سال تنهایی بار تنهایی مان را کم نمی کند،خاصمان نمی کند ما را هُل نمی دهد تا اجتماع متفاوتی بشویم.یک کار بخور و نمیر هم کافیست،راضیمان می کند،همسری که فقط بتواند دوست باشد،کافیست راضیمان می کند.یک خانه نقلی و یک بچه هم کافیست،ما را از ادامه دار شدنمان مطمئن می کند،راضیمان می کند.حالا اگر بتوانیم باید از روغن کاری ماشین،قبض سنگین برق،اولین باری که بچه مان رویمان بالا آورده،دستور پخت شیرینی هایی که اسمشان هم سخت است،بنویسیم و نشان دهیم که همه این ها راضیمان می کند.سلام بزرگسالی!

  • نویسنده ....