پالادیوم

پالادیوم

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «واگویه» ثبت شده است

از یافته های شیخ

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ

به مراتب زیباتر و قشنگ تر از اینکه کسی را دوست داشته باشی و نداند،این ست که کسی دوستت داشته باشد و دوست داشتنش را حس کنی و باور.

#حال_خوشم_فروشی_نیست:دی

  • نویسنده ....

خراب آباد

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۷ ق.ظ

بخش نظرات صفحات اینستاگرام جز ناراحت کننده ترین بخش های دنیای مجازیه،چیزی که در اغلب این کامنت ها مشاهده میشه حرف هایی از این دسته:

حتما تقصیر زنه بوده خودش یک غلطی کرده

به زنش تجاوز کردن برن برای مقابله به مثل به زن هاشون تجاوز بکنن

آقا همش زیر سرخود عرب پرستشونه

اینم کار غربی هاست می خوان ما رو قطع النسل کنن

روحانیه عکس زنش رو زده بود اینا اولین قدم برای انحراف

مادر بووووق

خشم و نفرت و جهل سه گزینه ای هست که توی دیدگاه های اهالی اینستاگرامی دیده میشه.هشتگ هایی که فعال میشن و به هیچ تغییری منجر نمیشن،عکس هایی که لایک میشن،غمگین شدن های لحظه ای و بعد تصویر بعدی،چیزی به انسانیت مشاهده کننده اضافه نمیشه.ویدئوهای میکاپ کنار تصویر بچه کنار خیابون افتاده.تصویر زنانی با روسری های سفید کنار یک کلیپ خنده دار.همه چیز انگار آمیزه ای از یک شوخی زشت و زننده ست...همه غرق در یک دنیای مقوایی.اعتراض هایی که بیشتر شبیه یک سوپاپ اطمینانه،یک دودکش برای بیرون بردن سیاهی ها از خونه و آلوده کردن هوایی که باهاش تنفس می کنی.جنبش های آزادی خواهانه دعوتی برای حرکت از یک دیسیپلین به دیسیپلینی تازه ست نه رهایی از انضباط.بخشی از داده ها به قرینه غیر معنوی با اراده و قصد نویسنده اش حذف شده.البته که جای نگرانی نیست،هر سوالی قبل از جوانه زدن توی ذهنت،با یک دیوار مواجه میشه،دیواری که تظاهر می کنه جوابه،ولی نیست!شور انقلابی با یک لایک و دیسلایک شبیه نوار قلب بالا و پایین میشه و با خاموش کردن وای فای از دست میره و سقوط می کنه توی چاه فراموشی.بچه ها به سه گروه تقسیم میشن.بچه هایی که شما رو می خندونند،بچه هایی که شما رو گریه می اندازند،بچه هایی که با تصویر زیبایی از شما لایک طلب می کنند...این نوشته جونی نداره که خودش رو تموم کنه...

  • نویسنده ....

گنجایش

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ب.ظ


چند وقت پیش متنی رو در ارتباط با مسائل زنان در وجه دینی توی وبلاگ نوشتم و با اینکه نوشته مقدمه ای داشت که کسانی که از اساس مخالفند وارد بحث نشن و قصد من این بود که گفت و گو به حاشیه نره، اما باز هم کامنتهایی در این باب دریافت شد با همان ادبیات و استدلال های این سال ها. برخی از دوستان به رفتار من انتقاد داشتن از این وجه که حق بده عصبانین چون قوانین داره وضعیتی رو بهشون تحمیل می کنه که باب میلشون نیست و انتخابشون نیست. ولی من فکر می کنم قوانین و وضعیت جامعه توجیه خوبی برای این نوع رفتار نمی تونه باشه به خاطر همین نقدی که به خودم دارم، متفاوته. از زمان نوشتن متن و بازخوردش دارم بهش فکر می کنم، شبکه های اجتماعی رو بالا و پایین می کنم، کامنت ها رو می خونم میزان عصبانیت مردم رو با ادبیات مختلف نسبت به مسائل مختلف می بینم، در نهایت پاسخ درست رو در یکی از مصاحبه های رامبدجوان پیدا کردم وقتی ازش پرسیدن چرا همسر سابقت رو دعوت نمی کنی؟ گفت: ظرفیت فرهنگی برای مواجهه با این مسئله نیست. "ظرفیت فرهنگی" بستری که اجازه میده گفت و گو در مسیر درستی اتفاق بیفته، تعامل منجر به نتیجه و تغییری بشه و شرایط جامعه بهبود پیدا بکنه. ظرفیتی که نیست و خیلی از نزاع ها رو رقم می زنه. موضوعی که دوست داشتم درموردش صحبت کنم تغییر و اصلاح برداشت ها از مسائل مربوط به زنان در حوزه دین، از وجه زنانگی اش تابویی برای عده ای و از وجه دین خط قرمزی برای عده ای دیگه ست. حالا میشه بهتر درک کرد چرا برداشت از روز دختر به بکارت و جنسیت ختم میشه و برداشت ها از نگاه دیگه چندان جایگاهی نداره، چون ما با اینکه در ماشین های مدرن هستیم در خانه های مدرن زندگی می کنیم اما هنوز داریم با قوانین سنتی و کهنه دسته و پنجه نرم می کنیم و زندگی می کنیم پس طبیعیه که نقد برخی فعالان زن نسبت به پررنگ بودن وجه جنسیت در روز دختر پررنگ باشه و نمونه هایی از این دست که میشه مثال زد و بهشون فکر کرد.

  • نویسنده ....

واقعی باشیم

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ

وقتی یک مردی میگه با دیدن یک زن با لباس باز هیچ حسی بهش دست نمی ده، یاد سکانس فیلم "بعضی ها داغش رو دوست دارند" با بازی مونرو و کرتیس می افتم که کرتیس تظاهر می کرد هیچ حسی نداره تا بتونه مونرو رو بیشتر اغوا کنه. لازم نیست برای اثبات عقیده مورد نظرتون طبیعت خودتون رو انکار کنید.
دوست داشتید فیلم رو ببینید دوست نداشتید فیلم نامه اش رو بخونید.
  • نویسنده ....

صورت زخمی

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ق.ظ

تو این فیلم های گانگستری هم که نگاه می کنید،آدم بدها هم برای خودشون یک سری اصول دارن،مثلا توی صورت زخمی آلپاچینو مغز کنار دستی رو می پاشونه روی شیشه و می گه:من بچه ها رو نمی کشم.توی زندگی واقعی هم اینطوریه مثلا ساسان که شاید یک روزی ماجراش رو براتون تعریف کردم،چون مدتی همسفره ما بود،پولی رو که دزدیده بود،گذاشت روی پیشخوان آشپزخونه و غیبش زد.چون خلاف اصولش بود از آدم هایی که نون و نمکشون رو خورده،دزدی کنه.حتی آدم بدها هم برای خودشون یک خط قرمزهایی دارن،چه طوریه که بعضی از ما آدم خوب ها خیلی شیک خط قرمزها رو رد می کنیم و می خواهیم با یک لبخند،سرو ته بی معرفتیمون رو به هم بیاریم؟!

 


[نام فیلم:Scarface]
[نام کارگردان:برایان دی پالما]
[محصول سال 1983 آمریکا]
[بازیگر:آل پاچینو]

 

 

  • نویسنده ....

این قسمت:بازگشت به آلپ

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۰۶ ب.ظ

حسی شبیه وقتی که هایدی میبینه تمام نون های گرم و تازه ای که برای مادربزرگ پیتر جمع می کرد،بیات شدن.

  • نویسنده ....

جهنم

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ق.ظ


وقتی می خوام جهنم رو تصور کنم،یک عده آدم خوش قیافه رو تصور می کنم با لباس های خوب کنار دریا نشستن پشت میزای سفید دارن بی مکث چای می نوشن،بعد موج با قدرت می خوره بهشون اما از جاشون تکون نمی خورن،حتی میزشون کج هم نمیشه.از آسمون مواد مذاب می ریزه،آتشین و قرمز و سیاه ولی اینا نشستن بدون اینکه زخمی بردارن یا گرمشون بشه باد می خوره به لباساشون به موهاشون،موهاشون می خوره به صورتشون چشماشون مات یک گوشه،یک گوشه نامعلوم یک گوشه ناپیدا بعد همینطوری بی مکث چای می نوشن.زندگی می کنن کنار همون دریا،خوشی می کنن کنار همون دریا ولی لبشون نمی خنده،انگار گم شدن،انگار تنهان،انگار محکوم شدن که برای همیشه تنها باشن،حال دلشون خوب نیست.نه مذابی روی سرشون میریزه نه موج دریا می بردشون انگار توی یک نقاشی تا ابد اسیر شدن،نقاشی که ماجرایی نداره،شاید گذشته اما آینده ای نداره.یک تصویر صامت بی حرکت با حضور آدم هایی که روح ندارن،زندگی ندارن.آره گمونم جهنم باید این شکلی باشه.

  • نویسنده ....

بی فصلی

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

به جانم می افتد شبیه ناقوس سرد کلیسا،گز گز می کند روی پوست کشیده روحم،خودش را از من بالا می کشد و جدایم می کند از هر آنچه که شبیه اش نیست.ترس قدیمی و کهنه ای ست،ترسی شبیه خرده های برنج،زیر زمینی با یک اتاق،شبیه لباس عاریتی نرگس که نیمه شبی درزش دوخته شد تا نونوار بشود،ترسی شبیه تمام شدن زودتر از موعد خرجی خانه،مثل کم آوردن چند اسکناس که گرسنه نگهت می دارد،بی خانه نگهت می دارد،تو را می گذارد آن ور مرز بمانی.رهایت می کند،فراموشت می کند.می گذارد تانک از رویت رد بشود،به تو تعلقی ندارد،به او تعلقی نداری.اسکناسی شما را از هم جدا می کند،مناسباتتان را خانواده تان را علایقه تان را آینده تان را دنیای تان را،اسکناسی خط قلبت را صاف یا کج می کند.ترسی که قدم هایم را عقب می کشد،عقربه ها را عقب می کشد،من را می گذارد در قابی که سارا بتواند به آن بخندد،به کهنه گی لباس من و لکنت زبان فاطمه.ترسی که یادم می آورد دنیا برای ساراست برای من نیست،من باید بدوم،رویا داشتن نسبتی با من ندارد،خودم می سازمش چیزی به ارث نمی برم.آن اجسام مدور رنگارنگ،آن آدم های برند دار،آن ژست های حبابی در پشت ویترین هستند،می بینمشان به من تعلقی ندارند.یکی از ما اصل نیست،یک شیشه ای در این میان هست که نمی شکند،باید جیب خودم را پیدا کنم همان جیب خالی را که حداقل می تواند دستانم را گرم کند،دلم را گرم کند.زمین زمستان ست،فصل های دیگر مرده اند.

  • نویسنده ....

سلام بزرگسالی

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ق.ظ

زندگی همان شکلی ست که پیش از این بود،اما ما آدم های گذشته نیستیم.همه قصه ها را گفته ایم،تا دلت بخواهد نشسته ایم و نخ تنهایی را شکافته ایم،از بد عهدی روزگار گلایه کرده ایم،فحش داده ایم به شلوغی تهران،خیابان ولیعصر و کافه هایش هم دیگر نمی تواند به نوشته ها رنگی بدهد،وجب به وجب ولیعصر را از همین کافه نویسی ها یاد گرفته ایم،ندیده باشیمش هم می دانیم این خیابان ولیعصر چه شکلی ست.عشق های دو نفری "هیچ کسی مثل ما از این ماجراها نداشته" هم دورانش به سر آمد وقتی توی اینستاگرام دیدیم چقدر همه کپی همدیگرند،آرزوهایشان،دوست داشتنی هایشان،عاشق شدنشان،و حتی بعضی ها بهتر از ما دل می بندند و دلبری می کنند.حالا همه سلینجر و موراکامی و مارکز را هم خوانده اند،دیگر حرف زدن از صد سال تنهایی بار تنهایی مان را کم نمی کند،خاصمان نمی کند ما را هُل نمی دهد تا اجتماع متفاوتی بشویم.یک کار بخور و نمیر هم کافیست،راضیمان می کند،همسری که فقط بتواند دوست باشد،کافیست راضیمان می کند.یک خانه نقلی و یک بچه هم کافیست،ما را از ادامه دار شدنمان مطمئن می کند،راضیمان می کند.حالا اگر بتوانیم باید از روغن کاری ماشین،قبض سنگین برق،اولین باری که بچه مان رویمان بالا آورده،دستور پخت شیرینی هایی که اسمشان هم سخت است،بنویسیم و نشان دهیم که همه این ها راضیمان می کند.سلام بزرگسالی!

  • نویسنده ....

نوستالژی

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ

یک وقت هایی دلم هوای دوستان قدیمی ام توی وبلاگستان رو می کنه،دلم برای "همچراغ"،"من"،"پریاروحی"،"تاقه دار"و...تنگ میشه.آدم هایی که هر کدومشون توی یک مقطعی از زندگی ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم.یاد سه شنبه های نقد به خیر،یاد زنگ انشاهای پریا روحی به خیر،یاد نوشته های تاریخی و بژیت گفتن جناب تاقه دار به خیر،یاد اونایی هم که می گفتن:شما رو چه به نقد؟!و لیچار بارمون می کردن هم،به خیر.از قدیمی ها نرگس برام مونده و چند تا دوست دیگه که همچنان لطفشون رو دریغ نمی کنن.یادمه دوستی می گفت:"ادبیات یک سیاره ست که ساکنانش روی زمین همدیگر رو پیدا می کنن".متروک شدن فضای وبلاگ نویسی،کم مایه شدن قلم ها،تغییر حال و هوای زندگی،کاهلی اینجانب نگارنده در خواندن و تمرین نوشتن،باعث شده مایوس بشم از تکرار فضای سابق بر این...و فکر کردن به همه این ها دلتنگی رو بیشتر می کنه...

  • نویسنده ....