پالادیوم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ورق بزن» ثبت شده است

فرشته ها

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

خواندن بخش هایی از کتاب

 

  • نویسنده ....

گیاهخوار و مامی رز

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ

گاهی در میانه یک داستان به نقطه ای می رسید که حس می کنید نویسنده موقعیت شما را شرح داده یا حداقل حسی را که در وضعیتی تجربه کرده اید،به زبان آورده.موقع خواندن این قسمت از داستان "گیاهخوار"نوشته هان کانگ نویسنده کره ای،دقیقا چنین احساسی را داشتم،حس رها کردن و برگشتن به خانه و انکار همه آن وضعیت درهم ریخته ای که در آن گرفتار شده ام،اگرچه من هیچ وقت همسر یک گیاهخوار نبوده ام!

"[…]چند لحظه بعد،در اتاق با صدای بلند بسته شد و بیمار تخت بغلی و مادرش از روی نارضایتی اخم کردند و مادر زنم پشت سرش وارد شد.در یک دستش پاکت شیرینی و دست دیگرش کاغذ خرید بود.با یک نگاه گذرا هم می توانستم ببینم که ماده سیاه دارد روی زمین می ریزد

"آقای چونگ،اون جا نشستی داری به چی فکر می کنی؟حدس می زنی این بچه چی تو سرش می گذره؟"


بیشتر از همه،دلم می خواست از آن اتاق بیرون بروم و به خانه برگردم.]...["

گاهی روایت به گونه ای پیش می رود که انگار شاهد ساخت یک سازه ساختمانی هستید که از شکل نهایی آن مطلع نیستید،در داستان "اسکار و بانوی گلی پوش"از مجموعه کتاب "گل های معرفت" نوشته اریک امانوئل اشمیت،در انتهای داستان،شکل نهایی خواسته مامی رز و آنچه که می خواهد در اندیشه اسکار پرورش دهد را در این عبارات می بینیم:

"]...[ خدای عزیز!


امروز صد سالم است.مثل مامی رز.خیلی می خوابم،اما حالم خوب است.کوشیدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه عجیبی است.اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند.خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده.بعد این هدیه دلش را می زند.خیال می کند خراب است.کوتاه است.هزار عیب رویش می گذارد.به طوری که می شود گفت که حاضر است دورش اندازد.ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده،گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند.آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد.من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گویم.آدم هر چه پیر تر می شود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد.آدم باید قریحه ظریفی پیدا کند،باید هنرمند بشود.اما در صد سالگی،وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند.]...["

  • نویسنده ....