پالادیوم

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گنجه» ثبت شده است

همان که همه مان میدانیم

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

ببینید چقدر سگ خوبه، جون مردم رو نجات میده حالا هی بگید سگ نجسه!
خاک بر سرتون با این خونه هایی که ساختین،رو سر مردم خراب شد.
زلزله عراق، ایران را لرزاند!

این پیرمرد و نوه اش زنده موندن، اینا چند تا لایک داره؟

اینقدر مرگ بر این و اون گفتین، مرگ آوار شد رو سرخودمون.
اینا همش از گناهان مردمه.
رادیوی ماشین در ساعات اولیه پس از زلزله:روستاهای خالی از سکنه!!! تخریب شدن و هیچ تلفات جانی تا بدین لحظه نداشتیم.
مردم کرمانشاه:در زیر آوار... بی صدا... اضافه شدن تعداد کشته شده ها، بی غذایی، سرما، بی خانمانی،از دست دادن عزیزانشون، حال بد..حال بد..حال بدشون...
اگر دستان یاریگری دارید این پست رو بخونید.
.... 
..... 
....... 
فاجعه کرمانشاه هنوز تمام نشده... 
  • نویسنده ....

یا رب کو دم مسیحایی

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ق.ظ



  • نویسنده ....

بی وتن

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ

خوندن نوشته های قدیمی ام هم دلتنگم می کنه هم بهم یادآوری می کنه مدت هاست کتابی در قواره بی وتن نخوندم که تا این اندازه به شوقم بیاره که در موردش بنویسم.

نگاهی به بی وتن

  • نویسنده ....

قصه های دانشگاه

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ق.ظ

از اون مدل آدمای با اعتماد به نفس بود،این چیزی بود که جذابش می کرد و باعث میشد صورت آکنه ای اش به چشم نیاد.دست هاش رو توی جیب شلوار پارچه ایش فرو می برد و وسط کلاس فیلمسازی قدم می زد،کلاسی که نمی دونم چرا من و درنا رفته بودیم،کلاسی که با استانداردهای ما جور درنمی اومد،کلاسی که با پخش فیلم های بدون سانسور توی اون جو استریلیزه شده دانشگاه،خلاف جهت رودخونه حرکت می کرد.اولین بار که دیدمش روی موهای حجیم و مجعدش گرد و خاک نشسته بود،لباس آستین کوتاهی پوشیده بود و دستای پرموش توی چشم میزد.دیر رسیده بود،در کیف بی قواره اش رو باز کرد لبخند چندش آوری زد و گفت:ببخشید به خاطر گرد و خاک دیر  رسیدم.درنا بدون اینکه صورتش رو سمتم برگردونه،گفت:چه دلیل مسخره ای! ولی من بر خلافش فکر می کردم دلیل خوبی برای دیر رسیدنه.یک روز تمرین کاراکتر سازی بود،بچه ها رو برد جلوی تخته و گفت قصه شون رو تعریف کنید.دختری که مقنعه اش نصف سرش رو می پوشوند  و نصف دیگه موهاش در هوا رها بود جلوی تخته رفت:مانتوی باز، شلوار لی و ناخن های لاک زده و رژ قرمزش نشون میداد می دونه چه طور باید به چشم بیاد،اما رفتارش حرکتی خلاف ظاهرش داشت،آرام و دست ها در هم گره خورده ایستاد جلوی تخته.دختری که ظاهرش دور نبود از خانم جلوی تخته،گفت:بهش میاد نقش یه روسپی رو داشته باشه.بعد خندید و لابد پیش خودش فکر کرد چقدر جسوره که تونسته سفارش مدرس فیلم سازی رو در مورد اینکه« یه چیزی بگید که منم خجالت بکشم و از کلاس بزنم بیرون»رو عملی کنه.خب بعضی آدما همینقدر ابلهن.دختر جلوی تخته رنگ به رنگ شد،فضا سنگین شد و مدرس بهش گفت بشینه.نوبت خانم ابله رسید،رفت جلوی تخته ایستاد.مدرس گفت:به این چه نقشی میاد؟ گفتم:یه منشی فضول خودشیرین که مدام میره تو اتاق رئیسش،یکی از اون پادوها!
مدرس خنده ریزی کرد،دختره دهنش باز موند.خب می دونید بعضی ها به خودشون که می رسه از عرصه هنر جفت پا می پرن بیرون،چون از اساس بهش باور ندارن.
دیگه نرفتم کلاس.تکالیف درسی سنگین بود؟ از جو کلاس خوشم نمی اومد؟ نمی دونم! شاید یکی اش شاید همه اش. کلاس تعطیل شد.گزارشش رو دادن و کلاس بسته شد.

کی می دونه؟!  شاید ادامه داشته باشه... 

  • نویسنده ....

یادی کنیم از حادثه پلاسکو

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

  • نویسنده ....

از هر دری حرف زدن3

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۶ ب.ظ

پیچ آقای خامنه ای رو تو اینستاگرام دیدم،به دنبال کننده ها پیوستم،اما حجم درخواست مدافعان رهبر،سربازان گمنام،راهیان فلان اینقدر زیاد بود که انصراف دادم؛نکنید از این کارا.فهمیدم علتش چیه برخی دوستان دنبال نمی کنن.

یک دوستی هم داشتیم خیلی به ما علاقه داشت و برا همین،یک روز که از خواب پا شد چادر سرش کرد و گفت به خاطر اینکه خیلی دوستت دارم می خوام شبیه تو باشم،چند روز که گذشت دیدم این رفیق ما بدجوری معذبه،یک هدیه براش خریدم بهش دادم،گفتم شما همه جوره عزیزی نیازی به این کارا نیست.این هدیه برای اینه اون جوری که دوست داری باشی نه اینکه شبیه یکی دیگه بشی به خاطر دوست داشتن.این رو برای رفیق دیگه ام که مذهبی بود تعریف کردم،گفت :طمع می کردی در چادری کردنش.گفتم طمع می کنم در واقعی بودنش.

داشتیم توی گروه چت میکردیم آقا نرید سمت اینایی که شبهه به دین وارد می کنن خب،اگه میبینید تحملشون رو ندارین،یکی امشب برام دو تا شبهه فرستاد!می گن از هرچی بدت بیاد سرت میاد ها!ولی خب جواب دادیم،حل کردیم خودمان هم از جواب های خودمان خوشمان آمد(یه پا حجت السلام هستم برای خودم:دی)

تو این شب ها برای من هم دعا کنید،سربه راهی و عاقبت به خیری رو...



  • نویسنده ....

قدم نو رسیده

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ

  این رادیو را با هیچ رادیویی مقایسه نکنید!





بشنوید:)

  • نویسنده ....

سخنی با خوانندگان،مخاطبان،دوستان

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ

داشتم فکر می کردم این پست رو با چه مقدمه ای شروع کنم،دیدم اصلا حوصله مقدمه چینی ندارم :))

مقدمه چینی،خیلی مبادی آداب بودن اینا واقعا موقعیت های سختی هستن برای من:دی

پس راحت می گم اگر نقدی نظری،پرسشی درباره وبلاگ پالادیوم و نویسنده اش به نظرتون می رسه برام بنویسین،پاسخ می دم و سعی می کنم اگر ایرادی هست،برطرف کنم.میل خودتونه که بخواهید نظرتون رو آشکار بنویسید یا خصوصی

ممنون که تا الان،همراهم بودین:)

  • نویسنده ....

از هردری حرف زدن2

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ
هرچقدرهم که سفر کردن لذت بخش باشه هیچ جا خونه خود آدم نمی شه.

از تعداد دنبال کننده های اینجا داره روز به روز کم میشه که باعث مسرت من هست،از این جهت که حقیقی ها می مانند و مجازی ها می روند روابطی که بر مبنای دو دو تا چارتا باشه همون بهتر که نباشه.

تازه از سفر مشهد برگشتم،اونجا به یاد همه تون بودم چون نمیشد تک تک اسم ببرم،گفتم:یا امام رضا هوای همه بلاگرها رو داشته باش:|

توی یکی از این سخنرانی های پیش از نماز،یک روحانی می گفت:اونایی که حجاب ندارن کجا دلشون پاکه؟!دلشون نجسه.عین همین عبارت رو گفت.می خوام یک هشتگ درست کنم#مذهبی های_علیه_مذهب.

مابقی حرفاشم از همین جفنگیات بود.همش تو ذهنم تصویر منافقین می اومد که حجاب داشتن و دلشون نجاست بود و مردم رو به خاک و خون کشیدن.

یادتونه گفتم استادم پوکر فیس داره برگه رو نگاه می کنه نمی دونه چه نمره ای لحاظ کنه؟20 رو مرحمت کردن:))

 

  • نویسنده ....

می گویند جز گزینه های احتمالی وزارت آموزش است

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ

فقط همان نیم ساعت اول جلسه اول به توضیح ژئوپلیتیک گذشت،یا همان جغرافیای سیاسی؛اینکه جغرافیای سیاسی چه فرقی با سیاست جغرافیایی دارد و این آن نیست و از این جابه جایی های کلمه ها که دنیای تعاریفشان را زیر و رو می کند و ژست ببینید من چه دنیاهایی را در بحر کلمات شکافته ام و شما جوجه این و فلان و برای اینکه دلمان را بدست بیاورد هم یک جوک نخ نمایی را هربار تعریف می کرد:"یک بار یکی می گفت دیگه هیچ زن خوبی پیدا نمیشه،بعد خانما شاکی شدن،گفتن:پس مرد خوب چی؟یارو جواب می ده:اون که افسانه ست.ههههههه!"استاد درس جغرافیای سیاسی مان بود اما انگاری هرچه در چنته داشت را همان نیم ساعت اول جلسه اول گفته و مابقی معلوماتش ته کشیده بود.جلسات بعدی را درمورد همکار خانمش که یک مدت رفته بین جماعت آدم خوارها زندگی کرده تا وظیفه اش را به عنوان یک محقق راستین به سرانجام برساند،حرف زد،توی کله بچه های کلاس کلید مکث روی این که"چرا آن خانم خورده نشده؟!"مانده بود و پلی نمی شد.هربار بخشی از خاطراتش ازقبیله آدم خوارها را چنان شرح می داد که انگاری خودش در معیت خانم مذکور کنار دیگ ایستاده و کله و پاچه آدم های توی آب جوش قل زده را تماشا کرده.حوصله ام سر کلاسش سر می رفت و هربار در پی فرصتی بودم  تا از جزیره،ببخشید از  کلاس فرار کنم و بروم سر وقت  برف هایی که محوطه دانشگاه را سفید کرده بود.کار سختی نبود،حالت نزار و دست بالا و بدو دِ فرار و دل بیقرار(خب این آخری نبود!)بالاخره از کلاس دَر رفتم و با لیوان یک بار مصرف کاغذی ام قالب برفی های لیوانی و خانه کج برفی(با اقتباسی آزاد از برج پیزا) و آدم برفی بدون دست(با اقتباسی آزاد از درس گفتارهای استاد پیرامون آدمخواری) و دیگر آثار هنری که ابنای بشریت در ذهنشان داشته اند و آدم های شبیه استاد فرصت خلقشان را گرفته و مانع حرکت قطار پیشرفت و باز شدن دروازه های سبک های نو بر روی ...بگذریم،این کار را تا جایی ادامه دادم که حس کردم دیگر استاد باید رسیده باشد به تیتراژ پایانی.برگشتم سر کلاس.رسیده بود به جایی که خانم همکارش چگونه توانسته بود دستورپخت غذای آدمخوارها را بگیرد،تا یک وقت نمک و ادویه اضافی نزند مثلا؟!من را که دید لبخندی از نوع می دانم در رفته بودی خودت بگو کجا رفته بودی و این ها،زد و گفت:نبودی خانم فلانی داشتم برای بچه ها یک جک تعریف می کردم:یک بار یکی می گفت دیگه هیچ زن خوبی پیدا نمیشه،بعد خانما شاکی شدن،گفتن:پس مرد خوب چی؟یارو جواب می ده:اون که افسانه ست.ههههههه!

یکی باید پیدا میشد لبخند آب شده را از روی صورتم محو کند،که پیدا نشد.

  • نویسنده ....