پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه ها» ثبت شده است

برای سه دوست

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ق.ظ

 یک نوشته هایی هستند که با الهام از کلمه ای،جمله ای یا نوشته ای از تو نوشته شده اند،حسی را تداوم داده اند،شکافته اند،از آن دنیای جدید خلق کرده اند،به آن ماهیت داده اند و ثبتش کرده اند،می دانید نمی شود رفت برای نویسنده هایش نوشت: ممنونم،لطف داری،چه زیبا!،چه خوب که به یاد من بودی و از این حرف ها.نمی شود با چند کلمه ساده در مورد نوشته هایشان نظر داد و ماجرا را ختم به خیر کرد،چون برایم ساده نیست،دلم می خواهد تک تک کلماتشان را در آغوش بکشم،دلم می خواهد چندباری نوشته هایشان را بخوانم،آن کلماتی که از ذهن دیگری در امتداد کلماتم خلق شده،در امتداد احساسم شکل گرفته و از همذات پنداری عزیزی با نوشته ای به قلمم،جوشیده و شروع شده.چیزی که اتفاق افتاده،ساده نیست که بتوانم ساده از کنارش بگذرم،همان چیزی ست که به نوشته ای ارزش می دهد،امتیاز می دهد،هر وقت بتوانی حصاری را بشکنی و دنیای نوشته ای را آن قدر بزرگ کنی که قلم های دیگر را به حرکت دربیاورد یعنی"توانسته ای به آن رگ خواب نوشتن دست پیدا کنی".بهترین هدیه ای که دوستی می تواند به تو بدهد این ست که آن حس درونی آن افکار چرخان در سرش را که با خواندن تکه ای از تو شکل گرفته در کالبد کلمه ای و با قلمی ثبت کند.این نشان می دهد نوشته تو روح داشته،گیرم نه روحی کامل بلکه الکن،اما توانسته حرف بزند،توانسته به حیات خودش تداوم ببخشد،توانسته زنده بشود،زایندگی کند،جریان داشته باشد.چه کسی را رغبت نشستن در کنار آبگیری ست که از ماندن و سکون بالاخره می گندد.شوق در نشستن در کنار رودخانه ای ست که جریان پیدا می کند و طراوت می بخشد،پس هر اثری که بتواند خود را تکثیر کند،بذری ست شکوفا.در آن چیزی اصالت دارد یا بهتر ست بگویم اصالتی را پیدا کرده است؛اصالتی که می توان درموردش حرف زد،به چالشش کشید،قبولش داشت،حسش کرد.این سه نوشته(تاریخ ناتمام،در شبکه ای از خطوط متقاطع،برای قلم بی فصلی) سه دوست آنقدر برایم باارزش بود که نمی توانستم پای نوشته هایشان کلمه ای را بیهوده بنویسم ولی گریزی از نوشتن نیست برای عرض ارادت،پس می گویم:"برایم آن چه نوشته اید،آن قدر باارزش ست که در کلمات نمی گنجد."

 

 

  • نویسنده ....

کاغذ رنگین کمان

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ق.ظ

بیا یک بار دیگر قایم باشک بازی کنیم،تو چشم بگذار تا من به کودکی ام برگردم بعد با همان چشمان سیاهت پا به پای من بدو.این بار پای شیطنت هایت یک لنگ پا می ایستم،این بار وقت جدایی مان روی شانه تو گریه می کنم...فقط بیا یک بار دیگر به کودکی مان برگردیم،من آن جا جا مانده ام،پشت تمام سرک کشیدن های یواشکی مان به  پنجره های کلاس های درس.پیش تمام تخته سیاه هایی که نقاشیشان می کردیم روی تمام خط کشی های کج و معوج دفتر های مشق های نصفه و نیمه مان.این بار من چشم می گذارم تو بشمار به عدد روزهایی که  شادی های گذشته را کوچک کرده،به عدد روزهایی که نبوده ای...چشم که باز کردم تو بخند،کاغذ رنگین کمان را نشانم بده و با همان باور آن وقت هایمان بگو:سرزمین رویایی  ما پر از بچه هایی است که بزرگ نمی شوند...


+برای سحر که بعد از پانزده سال پیدایش کردم...

  • نویسنده ....

یک روایت نیمه تمام

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ

ما با هم فرق داشتیم،او وقتی ناراحت می شد به غار تنهایی اش می رفت و من بین ازدحام آدم ها دنبال یک هم صحبت می گشتم.نشسته بود رو به رویم ،سرش پایین بود و دهانش را با حالت بی اعتنایی به یک سمتی کج کرده بود:اصلا ما چه چیزمان شبیه هم ست؟!

ما با هم فرق داشتیم،او وقتی شکست می خورد خودش را توی کارش غرق می کرد،در اتاقی نیمه تاریک و پشت کپه ای از کاغذهای تلنبار شده روی میز،پیدایش می کردی ،من وقتی شکست می خوردم مثل یک کاغذ افتاده در گوشه ای مچاله می شدم.

با چاقویش یک تکه دیگر از پیتزایش را جدا کرد:اصلا می خواستیم به کجا برسیم در این ارتباط عجیب و بی سر و ته؟!

ما با هم فرق داشتیم،بین قفسه های کتاب ها که راه می رفتیم من عاشقانه ها و او فلسفه را نگاه می کرد،من کتاب های لاغر با طرح های چرخان و جلدی که خط رویش پیچ و تاب شاعرانه ای دارد و او کتاب های قطور با خطوط شکسته با طرح های سیاه و سفید با تصویری از چهره های مردانه پیر و چروکیده.

سس گوجه من باز نمی شد،گوشه اش را با قدرت کشید و باز کرد:اصلا شبیه هم فکر می کنیم؟!

ما با هم فرق داشتیم،او یک کت سفید با خط های خاکستری و من یک لباس مشکی پوشیده بودم،شبیه مهره های سیاه و سفید شطرنج بودیم محکوم به رو در رویی های همیشگی...

_پیروز  هر بازی شطرنجی،ذکاوت،این را به خاطر داشته باش.

_و من که با قلبم بازی می کنم،می بازم؟!

  • نویسنده ....

یه پپسی لطفا

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۲۶ ق.ظ

هیچ وقت حرفمون رو نزدیم...هیچ وقت رو در رو حرفمون رو نزدیم...هیچ وقت اون چیزایی که می خواستیم بگیم رو نگفتیم...حرف زدیم اما نه چیزهایی که بایستی ...

حق دارم خسته باشم؟!حق دارم کم بیارم؟!وقتی گله گذاری هم نباشه بیشتر می ترسم...چه کار کنم؟برم؟بمونم؟

کلافه ام...بین زمین و آسمون نه...بین دو راهی نه...توی یک کوچه تنگ که دیواراش بهم نزدیک میشه،گیر کردم...

جایی که هستم رو نمی شناسم.رودخونه ای که خودم رو انداختم توش،اقیانوس شد و بلعیدم.دهنش رو باز کرد و تنهایی...آخ از این تنهایی....که ته نمی کشه...در شیشه نوشابه ها رو که باز می کنم احساس تنهایی می کنم.سرشون رو که می زنی قراره خالیشون کنی.هر نوشابه ای قبل از  دست دادن  سرش...

حوصله فلسفه بافی با در نوشابه رو ندارم...

  • نویسنده ....

در اول وصف تو مانده ایم

پنجشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۲۵ ب.ظ

آدمی مگر قلبش چند روشنی بخش می تواند داشته باشد؟!چراغ هایی هستند که گرم و روشنت می کنند اما تنها یک خورشید ست که با تمام وجود می خواهی بسوزاندت...


  • نویسنده ....

گوشواره های جهان

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ

به نامه هایی که در تمام این سالها برایت نوشتم،نگاه می کردم ....به تمام برگ های خیالی که از شاخه های ذهنم به سمت کلمات پرواز کردند...به تمام راوی هایی که "تو"را روایت می کردند ...به قافیه هایی که با تو به نظم می آمدند...تو را که دیگر"او"نیستی...ضمیر غایب و پنهان نیستی...گم شده در پستوی خانه متروکه و پنهان شده در گوشه های دل نیستی ...به تو که مثل کلمات عیسی شبیه معصومیتی که در واژه ها به بلوغ رسیده،در حیات جاودانه ام به سخن در آمده ای...وز صدای سخن "عشق"ندیدم خوشتر می شود یادگاری بشوی بمانی در گنبد دوار روزگارم؟!می شود صفورا بشوم سنگ بیندازم راه خانه مان را گم نکنی؟!گوشواره بشوم به گوش جهان از تو بخوانم...از تو بنویسم و در هوای حوالی تو نفس بکشم...

دلم ترنج می خواهد از همان ها که در مهمانی یوسف به دل باختن زن ها دل نباخت...از همان ها که با سیب دلم چرخیده ... از همان ها که عطرش را نفس کشیدیم و از بهشت آسایش زندگی رانده شدیم،اما ...جاودانه شدیم...


  • نویسنده ....