پالادیوم

پالادیوم


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دست به قلم» ثبت شده است

جنجال شعری

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ق.ظ

دیدیم همه دارند در مورد شعر مطیعی نظر می دن،گفتیم ما که کارشناس محترم هستیم چرا نظرمون رو بیان نکنیم؟!عرضم به خدمتتون که چند تا نکته هست در رابطه با شعری که خونده شد:

اولا من هیچ گونه توهینی در این شعر ندیدم و متوجه نمی شم این اصرار بر هاله مقدسی در اطراف رئیس جمهور فعلی از کجا نشات گرفته و به واقع ما داریم به کجا می ریم؟!به جایی که تلاش کنیم فضا باز بشه با جانبداری از یک شخص فضای مخالفت رو تنگ می کنیم.

دوما می گن شعر مطیعی مصداق آتش به اختیار تر و تمیز بود!شعر مطیعی سیاسی بود چه ربطی به فرهنگ داشت؟!چرا اینقدر مستقیم و راحت و زود!!!می خواهید به  هدف برسید.چرا نمی دانید کار فرهنگی یعنی زحمت یعنی هنر یعنی عرق ریختن و فکر کردن،ساعت ها مطالعه کردن نه صرفا یک سیاهه تحویل مردم دادن و بعد هم غلو کردن که بله این بود آتش به اختیار.چرا اینقدر همه چیز رو تنزل می دید و بی ارزش می کنید؟!مطیعی شعر خواند یک شعر سیاسی،همین نه چیزی بیشتر.

سوما گفته میشه :چرا تریبون مصلی در اختیار گروه فکری خاصی هست.منم موافقم در اختیار گروه های فکری دیگر هم باشد و اگر قرار بر این شد که دیگرانی هم باشند به دو گروه اصلاح طلب ها و اصول گراها منحصر نشوند،این دو جریان اگر کمی از سرو صدای اضافی شان کم کنن و اجازه بدن گروه ها و جریان های دیگر هم نفس بکشن واقعا ممنون میشیم.اصلا زمینه اش سیاسی نباشد صرفا، فرهنگی هم باشد اجتماعی هم باشد.

  • نویسنده ....

کمی حرف و چند نکته

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ

یه مقدار حرف و چند تا نکته در مورد اتفاقات دیروز هست که دوست دارم بیان کنم.این رو بگم که دیروز که این اتفاق افتاد چند تا ستاره تو بخش مدیریت با هم روشن شد که عناوین و متن پست ها نشون می داد این اتفاق که کم اتفاقی هم نبوده افکار عمومی رو حداقل تو همین جامعه آماری کوچک متوجه و حساس کرده.من پست ها رو خوندم ولی از اونجایی که درگیر امتحانات هستم نمی تونم برای همه شما عزیزان(که به واقع عزیز هستین و تعارف هم ندارم باهاتون)کامنت بذارم این شد که فکر کردم همه حرفام رو تو همین پست بیان کنم.

اول اینکه تروریسم قصدش کشتن نیست (همان طوری که تو پست قبل گفتم)بلکه قصدش ترسوندنه اگرچه بهرحال به هدفش می رسه اما ما نباید اجازه بدیم تصور کنن می تونن این فضا رو تداوم ببخشن برای همین نباید بترسیم و اگر در جایگاه مسئولیتی هستیم مثلا رهبریم یا رئیس جمهور باشیم با هر تفکری که تو فضای شخصیمون داریم که مخالف یا موافق جنگیم یا هرچی،باید دو نکته رو رعایت کنیم نه باید بترسیم نه متفرق بشیم و در هر صورت از اتحاد بگیم.برای همین تعجبی نداره که رهبر می گه ترقه بازی و رئیس جمهور می گه اقدام بزدلانه.چون اونا به عنوان مسئول در وضعیت موضع گیری هستن و باید مقتدرانه رفتار بکنن حالا ما می تونیم با ترکیب ها و عبارات به کار رفته مشکل داشته باشیم ولی نفس عملشون درسته و باید این طوری باشه.باید نشون بدن که نترسیدن همون طور که ما باید عملا و ذهنا تمرین کنیم برای نترسیدن.چون تنها راه حل برون رفت از چنین وضعیتی نترسیدنه!

دو اینکه می گن چرا موضع گیری انتخاباتی شکل گرفته؟مگه یه عده ای از تروریست خوشحالن و...

مسلمه که وقتی انفجار اتفاق می افته مشخص نمی کنه از چه گروه و جناحی قربانی می گیره و امنیت یه مسئله ملیه.منتها این مسئله ملی در فضای انتخابات به یک مسئله جناحی تنزل پیدا کرده.قبلا درمورد رسم بد صحبت کردم.وقتی توی عرصه سیاست سنت بدی گذاشته بشه ما خواه ناخواه تبعاتش رو باید تحمل کنیم و بپذیریم که ادامه خواهد داشت.پیش تر ها گفتم توی تاریخ می گن هر کسی رسم وزیر کشی رو گذاشت دستش به خون تمام وزرای تاریخ آلوده ست،چون رسم بدی رو گذاشته.حالا چرا نباید وزیر کشته می شده؟چون خواه ناخواه جایگاه وزیر حکم ستون رو برای یه حکومت داشته و مسئله در نهایت مربوط به امنیت و حفظ وحدت در کشور بوده.(و این مثال رو من پیشترها برای احمدی نژاد زدم)وقتی کاندیداهای ریاست جمهوری گروهی رو که حافظ امنیت هستن می کوبونن و بهشون القاب می دن و قضیه امنیت ملی رو جناحی می کنن،این فضا به وجود میاد.حتی ممکنه افراد بی رغبت به انجام وظایفشون بشن توی فضای داخلی و در موقعیت خارجی هم یه معادله ساده ست وقتی شما با هر عبارتی بیان کنید که نیروهای امنیتی فلان،پیامی که از سمت مخالفان خارجیتون دریافت می شه اینه:آسیب پذیرن.چون توی فضای بین المللی همه بر سر قدرت دعوا دارن و هیچ وضعیت گل و بلبلی نیست و نمی تونه باشه و حالا حالا هم پیش نمیاد.اینه که کاملا طبیعیه که یه عده ای سوال داشته باشن خب حالا می خواهید چه کار کنید شما که مخالف بودین؟!

عده ای استدلال می کنن از کجا معلوم کار خودشون نباشه تا تبعیت در مردم ایجاد کنن؟!سوال خوبیه ولی استدلال خوبی نیست.چون ما توی فضای ناامنی هستیم.قرار گرفتن کشور ایران توی منطقه خاورمیانه که منطقه حاصلخیز جنگه خواه ناخواه متحمل ترکش هایی از این دست می شه.چون عواملی مثل اختلافات قومیتی_هویتی،دخالت قدرت های خارجی،رقابت های منطقه ای بر سر منابع اقتصادی و آب در طول تاریخ باعث جنگ های داخلی و جنگ های بین کشورها در منطقه خاورمیانه بوده و تروریسم فرزند این شرایط نابه سامان اجتماعی سیاسیه.

اما در مورد دشمن تراشی این سیاست غالب همه کشورها هست و تروریسم هم گاهی برچسبی برای تحت فشار قرار دادن کشورها در عرصه بین المللی بوده ولی مسئله داعش الان بدون توجه به اینکه ریشه اش از کجاست الان همه کشورها رو درگیر کرده و هرگونه غفلت امنیتی راه نفوذی برای این گروه میشه.بعد تصور نکنید وقتی از داعش حرف می زنیم داریم از یه گروه بدوی بی سواد و بی مغز حرف می زنیم.بین سرکرده های داعش افرادی با مدارک پزشکی،مهندسی و مدارک دکترا دیده میشه و تعدادشون هم کم نیست.نیرو از جوامع توسعه یافته و پیشرفته هم دارند و کم هم نیستن.پس ما در عصر حاضر با مغولان بی سواد رو به رو نیستیم با کسانی رو به روییم که تحصیلات دانشگاهی دارن،کتاب خوندن ولی اسلحه دست گرفتن و دارن آدم می کشن!

فعلا نکته دیگه ای به ذهنم نمیرسه اگر رسید اضافه می کنم.

  • نویسنده ....

شهروند درجه یک

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ

یکسال دیگر می گذرد و در این مدت با شکل های تازه ای از خشونت های کلامی مواجه می شوید.شما توسط نزدیک ترین هایتان به جای درک شدن،سرزنش می شوید.اغلب کلمات نامناسب و جملات آزاردهنده ای بخشی از روح تان را خراش می دهد.گمان می کنید وقتش رسیده که در تعاریفتان در خصوص آدم ها بازنگری بکنید.مثلا کمی بدبین تر و محتاط تر بشوید.گاهی حس گربه ای را دارید که در یک کوچه بن بست اسیر دست چند پسر بچه شرور شده،هراسان هستید و فکر می کنید چه طور می شود صبح تازه ای را با کلمات پیشین آغاز کرد؟!مقاومت شما به شکل جدی آسیب دیده،دیوار شخصیتی تان دچار یک خسارت شده.دلایل رویداد ها را بررسی کردید،سعی کردید به اتفاقات با خوشبینی نگاه بکنید.اما باز متوجه شدید اتفاقی که پشت سر گذاشته اید تجسمی از یک دگرآزاری بی رحمانه بوده است.سکوت کردید و به عقب خزیدید.مدتی را در انزوا و گیجی به سر بردید.به نظرتان رسید که خورشید دیگر آن قدرها هم طلایی نیست و سبزه ها آنقدر ها هم سبز نیستند و عشق آن قدر ها هم بی نظیر  و معجزوار نیست.خبر ویرانی تان در زلزله ای که رخ داده بود را هیچ اخبار شبانگاهی اعلام نکرد،شما موضوع گفت و گوی ساعت بیست و دو نبودید و بی بی سی تاثیر نقش ویرانی شما را در حادثه انفجار بازار تهران بی اهمیت دید.

شما حس کردید فریب خورده اید!دست هایتان مثل آنکه باردار الکتریسیته ای باشند هر دستی که به طرفشان می آمد،پس می زد.دست ها سردی عصر یخبندان را داشتند برای همین  دریافتید که در تمام طول سال بایستی پالتو وچکمه بپوشید و فقط به جیب های خودتان برای گرم شدن اعتماد بکنید نه نام بانک ملی که می درخشید.ساختاری که در شما شکسته بود از نظر هیچ کس ساختار شکنانه نمی آمد برای همین هیچ گشت ارشادی جلوی تان را نگرفت، به تنهایی از تمام خیابان های شهرتان گذشتید.شما عمق غار تنهایی هایتان را کشف کردید،دالان های ناشناخته اش را.فکر کردید باید در یکی از آنها مثل جنینی جمع شوید و دنیا را دیگر به چیزی حساب نکنید...محاسبه کردید،خط زدید و دریافتید دیگر سکه ای برای باختن ندارید.شما ترسناک شدید!لطفا انگشت خودتان را در استمپ فشار دهید تا شناسه شما ثبت شود.شما تعداد دوستانتان را کم کردید.شعارهای در گوشی تان را بیشتر کردید و کلمه هایتان را شمردید. فهمیدید کلمات مثل گلوله های هدر رفته در یک جنگ نابرابر و همیشگی است.شما باید مثل بچه بی پناهی از آن مراقبت بکنید،چرا که ممکن است وزیر جنگ یک خائن باشد که به شما مهمات نرساند.ممکن است همه مردم بخواهند فراموش بکنند که شما در مرزها در حال جنگیدن هستید.شما حس یک سرباز فراموش شده در جنگ جهانی را داشتید.آذوقه نداشتید.معشوقه ای که انتظارتان را بکشد،نداشتید.شما فقط کلمه داشتید و فکر کردید کلمه باید همان سلاح باشد و اگر این طور است برای آنکه گرگ ها پاره تان نکنند نا گزیرید خودتان لباستان را دربیاورید و به خون آغشته اش بکنید چرا که کسی هوس کشتن آدم های مرده به سرش نمی زند.

شما تصمیم گرفتید رویایی نداشته باشید.رویاها را شب می ساختید و صبح ها فراموش می کردید.چون شما روزها واقعی بودید و شب ها رویا پرداز.کارهای زیادی انجام دادید تا به دیگران ثابت بکنید که غمگین،شکست خورده و افسرده نیستید. لبخند زدید و پیش دستی کردید در تبریک گفتن عید به فروشنده کاکتوس ها.اما بعد از تبریک گفتن ترسیدید:"نکند به خوبی پاسخ شما را ندهد؟!"

آخر این روزها همه اسلحه دارند! منتظر جواب نماندید و زود از آنجا دور شدید.شما سعی کردید شهروند خوبی باشید و آشغال هایتان را در سطح خیابان نریزید.شما منتظر ماندید تا دیگران سوار اتوبوس /مترو/تاکسی بشوند،بعد سوار بشوید،ترسیدید کسی را ناخواسته هل بدهید تا به سمت شما برگردد و گلوله ای را در سرتان خالی کند.شما روی چمن های پارک ننشستید حتی وقتی خیلی خسته بودید چون نگهبان پارک همیشه در کمین تان بود.شما به مدیر شرکتتان نگاهی انداختید و پاسخ شوخی جنسی او را با لبخند و سکوت رد کردید؛چون  نمی خواستید به تیربار کشیده شوید؛اعدام انقلابی آن هم اول صبح چندان دلچسب نیست!

شما هیچ صبحی نرفتید روی بالکن خانه تان و بابت تمام اضافه بهای اجاره هایتان فریاد نزدید چون این تنها خانه ای بود که آن وقت سال می توانستید داشته باشید.هیچ وقت توی گوش معشوق یا معشوقه خائن و بد دهانتان نزدید.شما شهروند درجه یکی هستید که هر روز در معابر خیابان های شهر پیاده روی می کند.قسط های ماهیانه و قبض هایش را به موقع پرداخت می کند.جمله "حامی حیوانات باشیم "را با دو هزار ممبرش با نام اصلی خودش به اشتراک می گذارد.پشت چراغ های قرمز می ایستد و با چراغ های سبز حرکت می کند.در سکوت ازدواج می کند.در سکوت بچه دار می شود و در سکوت می میرد.احتمالا تعداد آدم هایی که برای تان گریه خواهند کرد از تعداد کلمه های گفته شده تان،بیشتر است.

شما شهروند درجه یکی هستید که سرانه مطالعه را بالا می برد.شما در مورد این که بالش هایتان خاطرات گریه های شما را ثبت کرده اند،در صفحات مجازیتان می نویسید...کسی از آشنایانتان آدرس آن صفحات را ندارد.شما هیچ وقت افشا نمی شوید!

کلمات تان میان هزاران صفر و یک دیگر در میان هزاران کلمه هزاران شهروند درجه یک ثبت می شوند...

یک قرن بعد پروژه ای کلید می خورد که تصمیم دارد مثل آهنربا تمام کلمات و جملات شما را که با نام های مستعارتان ثبت کرده اید،شناسایی کند و از فضای مجازی بیرون بکشد و به نام خودتان ثبت کند.نوادگان شما بر سر قبرهای مجازیتان حاضر می شوند و درمی یابند که شما هیچ وقت شهروند درجه یکی نبوده اید!


از نوشته های قدیمی

  • نویسنده ....